ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۳ دقیقه·۸ ماه پیش

سفر راهیان نور

سفر راهیان نور

روزی که اعلام کردند که فقط بچه‌های یازدهم و دوازدهم را به اردو می‌برند حسابی توی ذوقمان خورد ولی من دوستم فاطمه زهرا تسلیم نشدیم. بعد از کلی خواهش و التماس از مدیر؛ نذر کردیم که اگر جور شد ماهم به راهیان برویم؛ تا برسیم فیلم نبینیم.
شاید به نظر نذر مسخره‌ای می‌آمد ولی جواب داد و از پایه‌ی دهم فقط من و دوستم و یکی دیگر از همکلاسی‌هایمان( ستاره ) بی سرو صدا به اردو رفتیم.
در طول مسیر با دوستم آهنگ رد و بدل کردیم و چون آهنگ جزو نذرمان نبود؛ به جای فیلم خودمان را با موسیقی خفه کردیم. وقتی ستاره را دیدیم که کنارمان با مداحی فاز گرفته و آرام و با وقار گریه می‌کند کمی عذاب وجدان گرفتیم ولی آنقدری نبود که آهنگ را قطع کنیم.
کل مسیر من نقش یک آدم در کما را بازی می‌کردم. یکی دو ساعت خوابم می‌برد و بعد بیدار می‌شدم. ده دقیقه در سکوت به بیرون نگاه می‌کردم و دوباره تا دوساعت به کما می رفتم.
《سعید خاک تو سرت. جای تو جنازه با خودمون آورده بودیم بیشتر حرکت می‌کرد》
دوستان نزدیکم مرا سعید و دوستم را که فاطمه زهرا قاسمی بود را قاسم صدا می‌کردند.
گاهی وسط چرت‌هایم یک حاج آقایی را محو می‌دیدم که می‌آمد و یک چیز‌هایی می‌گفت.
《 خانما، اگه گوش نمی‌دین برین عقب تا بقیه بیان جلو.》
با ما بود.
《 داریم گوش می‌دیم.》
و چون سرمان را پایین می‌انداختیم حاج آقا فکر می‌کرد گوش نمی‌بداریم و دوباره گفت که بریم عقب.
《 به خدا داریم گوش می‌دیم حتما باید زل بزنم تو صورتت؟ محرمی گفتن نامحرمی گفتن. آخوندی مثلا.》
این را در دلم گفتم البته.
شب که رسیدیم خبر دادند که ایکس آمده و در نماز خانه است. باید بودید و می‌دید که لشگر شکست خورده چطور به اذن خدا جان گرفت و چند اتوبوس دختر به سمت نمازخانه که چه عرض کنم به سمت ایکس روان شدند. خودم هم جزوشان بودم که خدا شاهد است به خاطر روایت‌هایش رفتم. به جان خودم.
دور تا دور نمازخانه پر بود از دخترانی با چشم‌های قلبی😍 شبمان هم با ذکر یا ایکس یا ایکس دوستان سحر شد.
فردایش به هویزه و شلمچه رفتیم و یکی از دوستانم از یک اتوبوس دیگر به من گفت:
《 بیا تا بقیه نیومدن بریم سر مزار شهید فلانی. می‌گن شوهر می‌ده برای خواهرم می‌خوام.》
تا گفت شوهر؛ سر از پا نشناختم و بال درآوردم. با خودم گفتم:
《 آخ جون شوهر! یه شوهر برای سحر می‌گیرم که بره از دستش راحت شم یکی هم واسه خودم( چون شوهر دوست داشتم)》
از شانس گندم ولی هر چه گشتیم شهید فلانی را پیدا نکردیم.
از آن جا که چیزی عایدمان نشد برگشتیم به اردوگاه و برای‌ اینکه کار مفیدی کرده باشیم از برادران بسیجی حین غذا خوردن، دراز کشیدن و دست در دماغ کردن عکس و فیلم گرفتیم.
روزها عین برق و باد گذشت و سفر معنویمان تمام شد. فقط نمی‌دانم چرا بعد از این همه‌ مدت هنوز قسمتم نشده که باز به راهیان نور بروم. واقعا جای تعجب است.

#روایت_نویسی
#طنز
.

راهیان نورسفردخترطنزروایت
۳
۰
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید