ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

مهمانی کذایی

نمی‌دانم ما چندم بارداریم بود. چون ویار و ضعف شدید داشتم، همه‌اش یک جا نشین شده بودم. آن‌جایی که من دراز می‌کشیدم دیگر گود شده بود.فقط هرازگاهی برای جلوگیری از زخم بستر، از این پهلو به آن پهلو می‌شدم.

نه می‌توانستم آشپزی کنم و نه حتی یک لیوان بشورم. صبح تا شب عین خرس می‌خوابیدم. کل زمان هوشیاریم سه چهار ساعت در روز بود. خلاصه که مثل جسد باد کرده بودم روی دست شوهرم.

مادرم برای چک کردن علایم حیاتی من و بچه و پیشگیری از جنون دامادش، آمدند خانه‌ی ما.

یکی دو روز گذشت. مادرم هم از تماشای پیکر ناپاک نامطهرم وسط هال خسته شد. هوس مهمانی به سرش زد.

همان موقع زنگ زد به فامیل گرامی‌مان:« سلام من و مسلم اومدیم اینجا پیش سعیده.»

منتظر واکنش شیمیایی جمله‌اش در خانم میزبان شد.

بالاخره مادرم تلفن را قطع کرد.

پرسیدم:« چی‌شد؟ دعوتمون کردن؟»

« آره اما خیلی ناراحت بودن که تو که کوچک‌تری چرا دعوتشون نکردی.»

« یاحسین! خب می‌گفتی من چقدر حالم بده... اصلاً من نمیام بابا. حالم هم بد می‌شه. اون‌جا بالا میارم حالشون بد می‌شه.»

توی آن سه ماه بوی غذا که هیچ تصویرش در ذهنم هم باعث می‌شد استفراغ کنم.

بالاخره با دعوا و پیگیری مادرم، راضی شدم بروم مهمانی.

خزیدم جلوی کمد لباس‌ها. بعد از کلی هن وهن و جان کندن حاضر شدم.

مثل پیرزن‌ها خم خم سوار ماشین شدم. با اینکه هنوز خیلی زود بود ولی یک حس خسران عجیب غریبی کل تنم را گرفت.

« سعیده، گورت کنده‌ست!»

باران نرم نرم می‌بارید. طاها سعی می‌کرد آدرس را پیدا کند. ولی او از معدود کسانی است که راه را با مپ هم گم می‌کنند. متأسفانه من هم شوت‌تر از او، اصلاً اگر ما دوتا را به حال خودمان ول می‌کردند، مسیر خانه را هم گم می‌کردیم. آخرش گوشه،ی خیابان تلف می‌شدیم و باید منتظر می‌ماندیم تا شهرداری ناشناس یک جایی چال‌مان کند.

هرچه بیشتر دور خودمان می‌چرخیدیم، باران هم شدیدتر می‌شد. دلم درد گرفته بود و باز فشارم افتاد. زمان کمی داشتیم که زنده برسم به خانه‌ی فامیل‌مان.

ای کاش نمی‌رسیدم.

بی‌حال و بی‌جان بعد از سلام و احوال پرسی با کلی آدم ناشناس، یک جایی توی پذیرایی نشستم. رو به رویم، مرد‌ها روی مبل‌ها را پر کرده بودند. درست مقابل شوهرم نشستم تا درصورت لزوم برایش چشم و ابرو بیایم. حوصله‌ام هم که سر رفت، برایش زبان در‌بیاورم و چشم‌هایم را چپ کنم

نشد برنامه‌هایم را اجرا کنم. آقای صاحب‌خانه مرا از جایم بلند کرد.« بلند شو اون‌ور بشین که راحت باشی و روبه روی مردها نباشی.»

چاره داشتم چهار دست و پا می‌رفتم. بلند شدم و پشت به مرد‌ها نشستم.

« سعیده خانم، چی‌کار می‌کنی روزا؟»

یک نگاه به وضع و اوضاعم کردم. خواستم تواضع به خرج بدهم گفتم:« هیچی هستیم دیگه خداروشکر.»

بنده‌ی خدا نه گذاشت و نه برداشت گفت:« نمی‌شه که بیکار بگردی. خوب نیست آدم همین‌طوری الاف باشه.»

چشم‌هایم از حدقه درآمد.« بابا لامصب بذار برسم... اصلاً خوب نیست تو کار آدم‌ها دخالت کنیااا.»

این‌ها را نگفتم وقتی دهنم عین کارتونی‌ها وا مانده بود، چه می‌توانستم بگویم؟

آقای صاحب خانه رفت. من ماندم و موجی از زنان فامیل که از آشپزخانه به هال ریختند. انقدر حالم بد بود و مضطرب بودم که یادم نمانده چه گفتیم و چه شنیدیم. تازه شام را که آوردند، کمی هوشیاریم برگشت.

شام قیمه بود. توی خورش گوشت داشت برای همین آبش هم به گوشت آلوده شده بود. لب به آن می‌زدم تا صبح بالا می‌آوردم.

قبل از غذا کلی با خدا راز و نیاز کردم که آبرویم را نبرد. به قولی مرا آنجا دشمن شاد کن نکند.

سالاد روی برنج ریختم و با یک کم خورش خوردم. ویندوزم بالا آمد. چهره‌ها را شفاف‌‌تر دیدم و بالاخره صداها را با کیفیت ۳۲٠ شنیدم.

بعد از غذا دیگر نمی‌توانستم به کسی کمک کنم. فقط رفتم توی اتاق و دراز کشیدم. مادرم هم آمد پیشم. چند دقیقه بعد توی اتاق بیخ تا بیخ، خانم‌های خانه نشسته بودند.

باز دوباره بحث اینکه چرا دعوتشان نکردم پیش کشیده شد. نمی‌دانم چرا. انگار وضعیتم گویای شرایط نبود.

« دارم می‌میرم.»

باز هم قانع نشدند ولی بزرگی کردند و بیخیال شدند.

بحث به این سمت رفت که برای مهمانی‌ها دیگر چه می‌کرده‌ام.

ای کاش خدا زبانم را لال می‌کرد و جواب نمی‌دادم.

ابله بودم خواستم شوهرم را پیش بقیه بزرگ کنم به پاس تمام زحمت‌هایش.

« طاها همه‌ی زحمت‌ها رو می‌کشه این چند وقت. مهمون نداریم معمولاً ولی اگه کسی بیاد می‌ره از بیرون غذا می‌گیره. همه‌ی ظرف‌ها رو هم می‌شوره چون نمی‌تونم سر پا وایستم. الان هم که شام و ناهر رو یا از بیرون می‌گیره یا یه چیزی درست می‌کنه. آشپزی‌ هم خیلی خوب بلد نیستم.»

خدایا، چرامرا گاو نکردی که ماما کنم؟

جمله‌ی آخر را انگار خیلی جدی گرفتند. یک باره بهمن نصیحت‌ها سرم سرازیر شد. پیر و جوان‌شان شروع کردند به دل سوزاندن برای طاها.

« گناه داره یه طلبه بیچاره مگه چقدر درمیاره؟»

« الان به روت نمیاره دو روز دیگه عصبانی می‌شه طلاقت می‌ده.»

« جلوی مادرشوهرت خجالت نمی‌کشی؟»

اصلاً باورم نمی‌شد...

« دختر من از تو چند سال کوچیک‌تر بود که ازدواج کرد. زندگی جمع کن بودا. براش مهمون میومد چند روز...»

« عروس من این‌جور اون جور.»

نگاهم به مادرم افتاد که با چهره‌ای متأسف حرف‌هایشان را گوش می‌داد و تایید می ‌کرد. نمی‌دانم چرا انتظار داشتم از خودم و دستپختم دفاع کند.

توی دلم گفتم:« آخهههههه جای خالی‌ها الان این‌طوریم قبلش از بهشت برامون طعام می‌فرستادن؟ یا عمه‌تون درست می‌کرد؟!»

کم مانده بود گریه‌ام بگیرد.

به خودم آمدم دیدم نشسته‌اند و دارند دستور پخت دمی گوجه را یادم می‌دهند.« ببین، گوجه و پیاز رو تفت می‌دی...»

به طاها پیام دادم زودتر بلند شود. دیگر حالم داشت از آن مهمانی کذایی بهم می‌خورد.

توی راه برگشت، افتادم به جان مادرم.

« تو چرا الکی تایید میکردی؟ چرا یه جوری حرف می‌زنین انگار من هیچ غلطی تو اون خونه نمی‌کنم؟»

از عصبانیت داشتم منفجر می‌شدم.

طاها آرامم کرد. پدر و مادرم که پیاده شدند یک دل سیر توی ماشین گریه کردم. تا آن شب فکر می‌کردم چقدر کار بزرگی می‌کنم که بچه‌ای را توی وجودم پرورش می‌دادم. دیگر احساس پستی می‌کردم.

« ای کاش ازدواج نمی‌کردم. ای کاش بچه دار نمی‌شدم. ای کاش خیلی قبل‌تر مرده بودم.»

حرص می‌خوردم و دلم درد می‌گرفت دلم می‌خواست وسط هق هق‌هایم آخ بگویم.

طاها گفت:« گریه نکن نابود کردی خودت رو. عجب غلطی کردیم بلند شدیم رفتیم. اصلاً گور باباشون تو این همه کار می‌کنی همین‌ حالا هم که زمین‌گیر شدی از خیلیا جلوتری. اصلاً خودشون چین؟»

فایده نداشت داشتم دق می‌کردم.

قبل از خواب قرص اعصابم را خوردم و بعد از یک ساعت گریه خوابم برد. دقایق آخر داشتم به این فکر می‌کردم، با این همه حرصی که من خوردم، فردا که بیدار شوم بچه‌ام زنده است؟

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote

آدرس بله: @varaghkahi

✨🌿

صله رحمفامیل
۱۰
۴
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید