ویرگول
ورودثبت نام
عسل اسداللهی
عسل اسداللهیعسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ روز پیش

تنفسِ داخل غار

این مدت زنده بودم. چون حس می‌کردم. نفس می‌کشیدم. گریه می‌کردم. می‌خندیدم. می‌دیدم. می‌شنیدم. می‌رفتم. می‌آمدم. لمس می‌کردم. می‌خواندم. می‌نوشتم. در تمام مدت انگار چیزی نبود. گاهی در خیال رسیدن‌اش سراسر شوق و امید می‌شدم. اما این لحظات کوتاه بودند. سرکوب می‌شدند. گاهی هم شعله می‌کشیدند و وجودم را دود اندوه می‌کردند. رها شده بودم. این حس رهایم نمی‌کرد. ترس هم همین‌طور. غم و تنهایی هم نیز. خشم که همیشه بود. حتی زمانی که شاد بودم. پریشان و آشفته هم بودم. بلاتکلیف و معلق در ساحل دریای سیاهی. نیاز داشتم به شاهد، به گواه. به چیزی که نشانم دهد زیبایی نمرده است. به‌اینکه هنوز زندگی را دوست داشته باشم. وصل می‌شدم به خاطره‌ها، کلمه‌ها، جمله‌ها، نگاه‌ها، گره خوردن‌ها، خنده‌ها، تجربه احساسات ناب. لحظاتی که نفس کشیدن‌شان عطر شکوفه داشت. تازگی داشت با وجود کهنه‌گی. به‌دنبال جزئیات می‌دویدم. ریز و نجات‌دهنده. کتاب می‌خواندم. زیاد. ادبیات راه نجاتم بود. تا غرق نشوم در گنداب ساکن زمان. در دنیای کلمه‌ها زندگی نمرده بود. در دره ذهنم واژگان، واژگون می‌شدند و معنا چتر نجات برای دوام آن‌ها، و صد البته من بود. با شعر واهمه‌ای برایم نمی‌ماند. شعر می‌خواندم و با چشمان باز رویای زندگی می‌دیدم. هردم، می‌نوشتم. شعر. داستان کوتاه. روزواره. بد و بیراه. کلمه. زندگی. کابوس زیاد دیدم در خواب و بیداری. آن‌ها را هم نوشتم. موسیقی گوش می‌دادم و از نت‌های آزاد آویزان می‌شدم. فیلم خوب دیدم. از چوب جادو سینما استفاده کردم تا تهوع از زشتی تصاویر واقعی را فراموش کنم. با فیلم زندگی را مرور می‌کردم. کمتر در دنیای بیرون جریانی شوق ثبت را در جانم انداخت. آسمان بود اما. آسمان که باشد نمی‌توانم عکس نگیرم. باقی مانده زنده من در آسمان، میان ابرها پناه می‌گرفت. او می‌خواست پایدار باشد و آنجا، در امان بود. طبیعت هم بود. هر سبزی، هر رنگی، هر جهشی را می‌دیدم. صدای آن یادم می‌انداخت زندگی هنوز زنده است و ضرب نفس‌هایش باد می‌شد و دور گردنم می‌پیچید.

با دوستانم از زیبایی و هنر می‌گفتم. از هم، دوام آوردن را می‌آموختیم. با بچه‌ها بازی می‌کردم. برایشان کتاب و شعر می‌خواندم. نقاشی می‌کردیم. با کفشدوزک دوست می‌شدیم و برای گل‌ها غصه می‌خواندیم. از بچه‌ها سوال می‌کردم. از هر چیزی که جواب‌شان را گم کرده بودم، یا خودم فراموشم شده بود. آن‌ها جواب‌اش را می‌دانستند. دستم را می‌گرفتند و حیرت را نشانم می‌دادند.

از فعل گذشته نوشتم. اما در اکنون هم چنین است.

من یک جانِ سختِ تیر بار شده هستم که در لکه‌ی سیاه ماه می‌گرید. و مواردی که نوشته شده نقشه‌ی فرار من از پیچ‌راه کهکشان پر جنایت و خونین‌ام است. خیلی از موضوعات را ننوشتم چون قلم‌ام این روزها سرگیجه گرفته است.

داستان کوتاهزندگیکتاب
۲
۰
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
عسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید