ویرگول
ورودثبت نام
عسل اسداللهی
عسل اسداللهیعسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

درخت

کمی قبل تر یا شاید کمی بیشتر از کمی قبل تر، گمان می کردم تا جایی که دستم در پستو افکار و احساساتم راه پیدا می کند تمایل به درخت بودنم خیلی نزدیک به صفر است. نوشته کوتاهی هم از گذشته های دور دور در جیبم دارم.

(درخت در واقع به نوعی در بندِ خاکه

ریشه هاش تا اعماق خاک رشد کردن

اگر نخواد تا همیشه اونجا باشه چی؟

اگر دلش بخواد بره یک جای دیگه چی؟ مثلا یک آب و هوای جدید رو تجربه کنه.

درخت خسته نمی شه از اینکه همیشه یک جا ایستاده به بهونه اینکه ریشه هاش داخل همین خاکه؟

نمیخوام ویژگی در بند بودن درخت رو با خودم اینور و اونور ببرم و بهش ببالم .

مطمئنم اینو نمی خوام)

همانطور که از مدارک گذشته در پرونده افکارم پیداست زیادی اطمینان داشتم.

ای دل غافل!

زندگی بار دیگر لپ ام را کشید و گفت جوجهٔ جیک جیکو دفعه بعد اینقدر با قطعیت جیک جیک نکن.

بعدش لحن اش جدی شد صدایش را صاف کرد و گفت: اگر در جریانش به مسائل از پنجره های مختلف به تماشا بنشینم و کمی از آن موهبت حیرت و شگفتی استفاده کنم و کمتر در نقش این بزرگتر هایی که فکر می کنند همه چیز را می دانند فرو بروم و کودک بمانم(مگر بیخیال می شود حالا. باشد فهمیدم!) شاید بوته گل سرخی در پشت آن دیوارِ زشت و نچسب وجود داشته باشد.

حال این روزها تقریبا درختم. ثابتم. تمام تنم در همین اتاق کاشته شده.

اوایل آشفته و بی قرار بودم و نمی توانستم یک جا بند شوم. مدام هر چه در دستم می آمد به کار می گرفتم تا ریشه ام را از جا بکنم. این بند ها از رهایی من تغذیه می کردند.

درست است که نمی خواستم این ریشه ها جان بگیرند اما همچنان دیوانهٔ زندگی کردن بودم. پس کتاب می خواندم و کلمه و حروف به پای خودم می ریختم.

کلمه پاش ام نامش ( دیگر رنگ دنیا را نخواهم دید) بود.

در آن،‌ شخصیت داستان یک نویسنده بود.احمد آقا با یک اتفاق تمام زندگی اش دگرگون می شود اما در میان این جریان زنده که قهقهه ویرانگرش باعث می شد گوش هایش فریاد سوت سر دهند، تصمیم می گیرد برای آنکه در میان این سوت و فریاد و قهقهه زنده بماند واقعیت را تغییر دهد.

همزمان که گلوله به سمتش شلیک شده و حریصانه هوا را می شکافد تا به او برسد، کلاهش را بر می دارد و از آن گیلاس می چیند و می خورد.

باید واقعیتی جدید برای خود بسازد تا ماهیچه های قلبش توانِ تا سر حد امکان بودن را در وجودش بتپد.

چند روز بعد که داشتم برگ هایم را تاب می دادم ناگهان با این وجود سبز همدل شدم. حس کردم یکی از ریشه هایش صاف رفت وسط قلبم و با هم یکی شدیم.......

به نظرتان در نهایت چه می شود؟

درختکتابکلمه
۱۳
۲
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
عسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید