ویرگول
ورودثبت نام
.یلدا.
.یلدا.یک عاشق!
.یلدا.
.یلدا.
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

لاک سرخِ سرخ

از کنارم گذشت و با صدایی گندیده گفت: بوی گلهای وحشی میدهی. همچو اسبی که یال‌هایش در آتش میسوزد، دویدم. میخواستم واژه‌هایش روی تنم ننشینند و جانم را مثل موریانه نگزند. به نفس نفس افتاده بودم، صورتهای خاکستری، سیاه و سفید از مقابلم می‌گذشتند.

من بوی گلهای وحشی میدادم؟ یا بوی خاک باران خورده؟ شاید هم بوی لاک سرخِ سرخ. گلهای وحشی برای زنبورانِ ولگرد نیز شهد شیرین دارند؟ در این سال‌های آلوده‌ی عمرم، میان درهای بسته و باز میرفتم و می‌آمدم و نگاه‌ها، گفته‌ها و لمس‌ها، نیازی بیش نبودند؛ نیاز به شهد شیرین تن.

نیمی از من در کودکی، لای ورقهای دفتر نقاشی، لای داستانهای دیو و پری یا شاهزاده سوار بر اسب سپید مانده بود.

این زهر تلخِ تلخ از گلویم پایین نمی‌رفت یا که میرفت و مرا نمیکشت؛ میگذاشت عذابی ازلی نسیب تنم شود.

چه میشد اگر تو پیاله‌ای از شراب شکوفه‌های سیب برایم می‌آوردی، قدری کنارم می‌نشستی، کودکانه‌هایم را می‌شنیدی، دنیای ویرانه‌ام را تجسم میکردی و مرا از این تجسم بیرون می‌کشیدی؟ چه میشد اگر به هذیان‌هایم پایان میدادی؟

میخواستم نوازش تو سبز باشد، کلام تو بوی عشق بدهد و من بی‌پروا روی زمین خیس و گِلی این شهر برقصم.

آزادانه زن باشم.

ارم، ۲۹ شهریور ۴۰۴
ارم، ۲۹ شهریور ۴۰۴
.
.
.
.

زنآزادیعشقزندگی
۹۱
۳۵
.یلدا.
.یلدا.
یک عاشق!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید