اگر میتوانستم به عقب برگردم و با آن نسخهی ۲۰ سالهی خودم که مدام نگران آینده بود و شبها با اضطرابِ «عقب ماندن» میخوابید صحبت کنم، دستش را میگرفتم و میگفتم: «آرام باش! تو در حال حرکت نیستی، فقط داری در یک تلهی ذهنی درجا میزنی.»

امروز که به مسیر توسعه فردیام نگاه میکنم، میبینم بزرگترین موانع من نه کمبود امکانات بود و نه شانس؛ بلکه ۵ اشتباهی بود که مثل زنجیر به پایم بسته شده بود. اگر تو هم در دهه ۲۰ زندگیات هستی، اینها درسهایی است که من با "درجا زدن" یاد گرفتم:
۱. اعتیاد به تایید اجتماعی؛ قطبنمایی که اشتباه نشان میداد
در ۲۰ سالگی، معیار موفقیت من «نگاه دیگران» بود. هر قدمی که در مسیر یادگیری یا کار میبرداشتم، اول از فیلتر این سوال رد میشد: «اگر این را به بقیه بگویم، تحسینم میکنند؟». من به جای ساختن شخصیتی که خودم دوست داشتم، داشتم نسخهای را میساختم که در لینکدین و اینستاگرام «لایکخور» بالایی داشته باشد.
درس بزرگ: وقتی برای تشویق دیگران بدوی، خیلی زود از نفس میافتی؛ چون سلیقه مردم مدام تغییر میکند.
۲. سمِ مقایسه؛ دزدِ بی صدایِ انگیزه
من درگیرِ مقایسهی «پشتصحنهی» آشفتهی خودم با «ویترین» شیک و ادیتشدهی دیگران بودم. وقتی میدیدم همسن من به فلان جایگاه رسیده، حس میکردم تمام تلاشهایم بیفایده است. غافل از اینکه هر کس در منطقه زمانی خودش حرکت میکند. مقایسه باعث شد ماهها دست از کار بکشم، فقط چون فکر میکردم هرگز به گرد پای آنها نمیرسم.
۳. اضطرابِ بهترین نبودن؛ یا اول یا هیچکس!
کمالگرایی سمیترین بخش ۲۰ سالگی من بود. میخواستم در اولین پروژهام بهترین باشم. اگر حس میکردم در یک مهارت (مثلاً نویسندگی یا برنامهنویسی) نفر اول نیستم، دچار اضطراب میشدم و نیمهکاره رهایش میکردم. این «فلجِ تحلیلی» باعث شد به جای اینکه یک متخصص معمولی باشم که تداوم دارد، یک پتانسیلِ سوخته باقی بمانم که از ترسِ متوسط بودن، هیچوقت شروع نکرد.
۴. ترس از قضاوت؛ زندانی به نام «بقیه چی میگن؟»
چقدر ایدههایی که فقط به خاطر ترس از لبخندِ تمسخرآمیز یک دوست یا فامیل، در نطفه خفه کردم. من فکر میکردم تمام دنیا با ذرهبین روی من زوم کردهاند تا اشتباهاتم را ببینند. اما حقیقت تلخ و رهاکننده این است: هیچکس به آن اندازه که تو فکر میکنی، به تو فکر نمیکند! همه درگیر سناریوهای زندگی خودشان هستند.
۵. فرار از عمل به پناهگاهِ تئوری
من فکر میکردم با خواندن صدها کتاب توسعه فردی و گوش دادن به پادکستهای انگیزشی، دارم رشد میکنم. اما این فقط یک «توهمِ پیشرفت» بود. من در تئوریها غرق شده بودم تا از اضطرابِ «عمل کردن» فرار کنم. یاد گرفتم که یک ساعت کارِ عملی، بیشتر از صد ساعت مطالعهی بدون عمل، به آدم درس میدهد.
سخن پایانی
۲۰ سالگی زمانِ آزمون و خطاست، نه زمانِ به مقصد رسیدن. اگر امروز حس میکنی درجا میزنی، شاید تو هم در یکی از این تلهها گیر افتادهای. یادت باشد توسعه فردی یعنی «بهتر شدن نسبت به دیروزِ خودت»، نه برنده شدن در مسابقهای که وجود خارجی ندارد.
شما چطور؟ فکر میکنید کدام یک از این اشتباهات بیشتر از همه جلوی رشدتان را گرفته است؟ در قسمت نظرات برایم بنویسید.