نوشتن بعد از مدت ها ؛
اولین باری که شروع کردم به نوشتن تقریبا ۸ یا ۹ سالم بود احتمالا با غلط های املایی فراوان شروع به نوشتن کردم و یادمه که یک جور معرفی نامه از خودم و داستان زندگیم رو روی کاغذ آوردم که هرگز هیچکس اون ها رو نخوند اما بعدش هر اتفاقی که توی زندگی من رخ میداد ،توی ذهنم انگار که یک نفر نشسته بود و با کمال میل همه چیز رو اون طور که من میخواستم روایت میکرد و به تصویر میکشید و من از این کارش کیف میکردم سال ها گذشت و بعد از مدت ها معلم ادبیات کلاس ۷ راهنمایی من با شنیدن انشای من ازش خوشش اومد و نمیدونم چی شد که فکر کرد من میتونم نویسنده خوبی بشم و این رو جلوی تمام افراد اون کلاس که همگی من رو میشناختن گفت و بچه ها هم از اون انشای من خوششون اومده بود و هر وقت من چیزی میخوندم همه انگشتشون رو به طرف من دراز میکردند (نویسنده)
دوستام وقتی کسی من رو میدید و میخواستن من رو معرفی کنن میگفتن اره این دوستمون هم نویسنده است و خب اون شخص هم ابراز خوشحالی و صمیمیت میکرد و خب راستش من هم خیلی از این اسم نویسنده خوشم میومد تا این که یک روز به خودم اومدم و با خودم گفتم کجای من نویسنده است من که تا به حال هیچ چیزی برای چاپ نبردم و نوشته هامم به هیچکس نشون نمیدم پس این اطرافیان من درواقع در اشتباه اند و من رو چیز دیگه ای دیدند که احتمالا توان رسیدن بهش رو نداشته باشم
از نویسنده شدن خیلی هم خوشم می آمد اما خب خیلی تلاش کردم چیزی بنویسم و ارائه بدهم ولی بعدش احساس کردم اونقدری که باید باشد خوب نیست و بعد از یک مدت حتی به جایی رسیدم که از نوشتن دست کشیدم تا وقتی که ویرگول را پیدا کردم جایی که کسی نیست در مورد تو قضاوت های بیجا بکند و از قضا هیچ کس هم تو را نمیشناسد و غریبه بودن بعضی وقت ها خیلی هم خوب است مخصوصاً برای من و تصمیم گرفتم بی کم کاستی اینجا شروع به نوشتن کنم راجب هر اتفاقی که شاید اگر آن را ننویسم چیزی درونم خالی بماند