ویرگول
ورودثبت نام
Sima sp
Sima sp
Sima sp
Sima sp
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

مرگ سرد

نمیدونم چمه ،نمی دونم چی بنویسم، نمیدونم چیکار کنم، یه چیزی توتنم مونده ، داره  میگنده حسش میکنم

یه چیزی که حس نشده ،دیده نشده درک نشده ولی هست ،رسوب کرده درونم سنگینم

یاد جمله دوستی افتادم ،یه بار بهم گفت " سیما آخرین بار کِی گریه کردی؟"

خیلی پُرم ولی گریه نمیاد ،نمیدونم از چی ناراحتم

دلم میخواد یکی بیاد کنارم بشینه بزنه رو شونم بگه قوی بودن کافیه

آره فکر میکنم خیلی وقته قوی بودم، یادم رفته بود پایینم خبریه سرمو کرده بودم تو آسمون شاید

واسه همینه پاهامو حس نمی کنم ،چند روزیه پاهام سرده

آره واسه همینه الان که دقت میکنم شکمم سفت شده همش ورم میکنه ،انگار یکی توش زندگی میکنه با لگد میزنه به بیرون

چجوری خودم به اون راه نزنم؟ چرا زدم اصلاً؟ دیدم چاره ای نیس هی زور میزنم نمیشه

راستی چرا  هیچ  اتفاق خوب الکی و یهویی واسه  من نمی افته؟ پس کِی قراره برام معجزه بشه؟ من لایقم اینو مطمئنم

من حتی برای دریافت هم آمادم

تو بدنم احساس سرما میکنم از هیچ بخشی از زندگیم احساس رضایت نمی کنم

خب جمله بالا دروغه از یه سری مسائل ناراضیم نه همش

احساس میکنم خدا مدتیه فراموشم کرده ،مدت زیاد البته

بیشتر چیزا رو یه خط صاف یا متمایل به پایین میره

نکنه این حالتام سِر شدن باشه؟

دلم خیلی چیزا میخواد ولی فقط دلم نیست منطق هم دخیله

الان می فهمم چرا سِر شدم  تو سن 32 سالگی نشستم خواهر کوچیکم خرجمو میده واقعا بی خاصیتم

اینکه میبینم چیزی تو خونه کمه و باید بقیه بیان بخرن جلوم بزارن غرورمو له کرده

انقدر زیاد شده این مسائل که به تیکه های ریز ریز خردم کرده آره چیزی از من نزاشته جز یک مفت خور

قرار بود اینجوری مراقب خانوادم باشم الان شدم فقط یه سربار که کوچکترین وسایلم هم باید بقیه بخرن

من غرورم له شده ،پُر از یک عالمه  احساس شرمساری و خجالتم

از حضورم تو این خونه از وجورم شرمسارم

تمام وعده های غذاییمو با خجالت میخورم ، موقع صبحانه سعی میکنم تنها باشم زودتر بیدارشم

از این بقیه ببین من فقط دارم مفت میخورم مفت میخوابم شرمسارم

منتظر پاداش دور  کاریه  شغل قبلیمم ،نمی دونم احساس میکنم دارم وقت تلف میکنم ،خودمو گول میزنم

اونم انقدر  کمه که هیچ چیزی تکون نمیده ،حتی نمیتونم حقمو از کارفرمای سابقم بگیرم

به راستی که  من واقعاً بی عرضه و خاک بر سرم

نمیدونم برای چی دست دست میکنم

هیچ کاری بلد  نیستم هیچ استعدادی ندارم حتی نمیدونم دنبال  چه شغلی باید بگردم

چرا من از روزی که یادمه تو زندگیم سردرگم بودم خداااااا چرا آخه؟

چرا همیشه دور  خودم  چرخیدم

الان که ایستادم و کاری نمی کنم چرا  راه نشونم نمیدی ؟

نکنه خدایی وجود نداشته باشه ،آره نیروی بیرونی وجود نداره نجات دهنده ای نیست

خب حالا که انقدر تنهام و ناجی وجود نداره ، باید چیکار کنم؟

یه زمانی زیاد می نوشتم هم خالی میشدم هم احساس خوبی بهم میده

مدتیه چیزی نمی نویسم اصلا مدتیه تو زندگی چیزی حس نکردم

من هیچ وقت آدم سطحی نبودم ولی مدتی احساس میکنم روی سطح آب شناورم

احساس خلا میده بهم خالی از زندگی خالی از رنگ و خالی از  من

این من نیستم ،احساس میکنم مدتی نبودم

کدوم واقعیه؟  اصلاً چی واقعیه؟ آیا دونستنش فرقی ایجاد میکنه؟

گرما از کف دستام رفته ،روح از من رفته

نکنه بالاخره فرسوده شدم؟

دلمم واسه هیچی تنگ نیست دیگه

هیچی هم دیگه نمیخوام

فک کنم بالاخره مُردم.

 

مرگخودشناسیناجیفرسودگی
۱
۰
Sima sp
Sima sp
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید