
گاهی دلتنگی، شبیه بوی نان تازهست…
درست نمیدونی از کجا اومده، ولی تمام خونه رو پر کرده.
یک لحظهست.
شاید صدای یک آهنگ قدیمی،
یک عکس خاکخورده در کشوی پایینی،
یا حتی عبور باد از لای پنجرههای نیمهباز…
و دلتنگی، بیهیچ اخطار قبلی، مهمان خانهات میشود.
نفس عمیق میکشی، اما هوا بوی گذشته میدهد.
بوی چیزی که دیگر نیست،
اما جایی در جانت مانده.
گاهی دلتنگی با خودش گریه نمیآورد،
با خودش خنده هم نمیآورد،
فقط سکوت میآورد و یکجور پُری عجیب…
پُریِ چیزی که دلت برایش خالیست.
دلتنگی، همیشه درد نیست.
گاهی فقط یک حسه، شبیه نور آفتاب که از لای پرده افتاده روی تختخوابت.
شبیه لبخند بیدلیلی که میزنی وسط شلوغترین روزت،
وقتی یادت میافته فلان آدم، چطور نگاهت میکرد…
یا اینکه آخرین بار کی دست کسی رو گرفتی و صداش توی گوشت مونده.
ما همیشه فکر میکنیم دلتنگی فقط برای آدمهاست.
ولی نه…
آدم برای خودش هم دلتنگ میشه.
برای نسخهی قدیمیترش.
برای روزهایی که سادهتر بود،
برای خوابهایی که واقعیتر بودن.
و عجیبتر از همه اینکه،
دلتنگی همیشه راهش رو بلده.
یهجوری خودش رو به تو میرسونه.
مثل بوی نان تازه، بیخبر، بیصدا،
اما ماندگار.......✨