ویرگول
ورودثبت نام
سایه‌نویس✨
سایه‌نویس✨میان سطرها گم می‌شوم، میان سایه‌ها می‌نویسم. شاید روزی کلماتم پیدا شوند…
سایه‌نویس✨
سایه‌نویس✨
خواندن ۲ دقیقه·۹ ماه پیش

چشمهای بابای من.....!

مثل کهکشان چشم های بابام✨
مثل کهکشان چشم های بابام✨



من خوندن چشم‌ها رو، از بابام یاد گرفتم.
خیلی قبل‌تر از اینکه خوندن و نوشتن یاد بگیرم، خیلی قبل‌تر از اینکه بدونم دنیا چند تا رنگ داره، من دنیا رو توی چشمای عسلی بابام دیدم.
چشمایی که همیشه یه نور خاص داشتن. نه فقط از رنگشون، بلکه از چیزی عمیق‌تر... از آرامشی که داشتن، از حرف‌هایی که بدون صدا، با یه نگاه می‌زدن.

بابای من همیشه زیاد حرف نمی‌زد. اهلِ گفتن نبود، اهلِ بودن بود.
ولی چشماش... وای که چشماش خودشون یه کتاب بودن.
یه کتاب پر از قصه‌های نگفته.
وقتی بچه بودم و می‌ترسیدم، فقط کافی بود نگاهم کنه.
بدون هیچ حرفی، یه دنیا "نترس، من اینجام" تو نگاهش بود.
وقتی اشتباه می‌کردم، قبل از هر دعوایی، چشماش یه جور ناراحتی داشتن که بیشتر از هر سرزنشی، دلمو می‌لرزوند.
وقتی خوشحال بود، برق نگاهش همه‌ی خونه رو روشن می‌کرد.

چشم‌های عسلی بابام، فقط یه جفت چشم نبودن. یه دنیا بودن...
دنیایی که توش امنیت بود، صداقت بود، بخشش بود، غرور بود.
یه آینه بودن از تموم روزهای سختی که تو دلش نگه داشت تا لبخند ما حفظ بشه.
یه پنجره بودن رو به دنیای آدمی که بی‌صدا عاشق بود. بی‌صدا پدر بود.

و حالا... حالا قراره این چشم‌ها جراحی بشن.برای بار چندم....
و من... من بیشتر از همیشه دلم می‌لرزه.
چون چشمای بابام فقط یه عضو بدن نیستن. اونا حافظه‌ی تصویری همه‌ی کودکی منن.
همون چشمایی که اولین بار باهاشون معنی "عشق بی‌قید و شرط" رو فهمیدم.

اما با تمام این نگرانی، ته دلم روشنه.
می‌دونم خدایی که این چشما رو این‌قدر قشنگ و پرنور آفریده، هیچ‌وقت نمی‌ذاره خاموش شن.
می‌دونم این جراحی فقط یه فصل کوتاهه، و بعدش، قصه‌ی نگاه بابام با همون نور همیشگی ادامه پیدا می‌کنه.

فقط یه خواهش دارم ازتون...
اگه دارید اینو می‌خونید، لطفاً، از ته دل، برای سلامتی چشمای بابای من دعا کنید.
برای نگاهی که زندگی رو یادم داد.
برای دو دریای عسلی که هنوز هزار تا قصه‌ی ناگفته دارن...





بابااحساساتدل نوشتهدعا
۱۱
۶
سایه‌نویس✨
سایه‌نویس✨
میان سطرها گم می‌شوم، میان سایه‌ها می‌نویسم. شاید روزی کلماتم پیدا شوند…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید