
آرتور رو به جولین کرد.
«شما شروع کنید.»
جولین کرافت مردی خوشلباس و خوشچهره بود، از آن نوع مردهایی که در اولین برخورد صمیمی و در دومین برخورد غیرقابلاعتماد بهنظر میرسند. موهای روشنش بههم ریخته بود و بارها دست به پیشانیاش کشیده بود. او گفت:
«بعد از اینکه امیلیا سر میز شام تقریباً هیچ نخورد، معلوم بود حالش خوب نیست. در سالن موسیقی هم چندان حرف نمیزد. وقتی از جمع جدا شد، من حدود بیست دقیقه بعد دنبالش رفتم. میخواستم با او دربارهی چیزی حرف بزنم.»
آرتور پرسید:
«چه چیزی؟»
جولین مکث کرد.
«رابطهمان.»
ویکتور زیرلب گفت:
«کلمهی مؤدبانهای است.»
جولین با خشم برگشت:
«اگر منظورت نامههاست، خودت بهتر میدانی موضوع چه بود.»
آرتور بینشان گفت:
«ادامه بدهید.»
جولین نفس عمیقی کشید.
«حدود نه و ربع بود. در زدم. امیلیا در را باز کرد. زنده بود، کاملاً. حتی با من بحث هم کرد. گفت الان وقتش نیست. گفت فردا صبح حرف میزنیم. من هم برگشتم پایین.»
«چند دقیقه آنجا بودید؟»
«کمتر از دو دقیقه.»
«کسی شما را در راهرو دید؟»
«نه.»
«پس تنها مدرک این دیدار، گفتهی خود شماست.»
جولین تلخ گفت:
«همانطور که برای آن دو نفر.»
آرتور سری تکان داد.
«موضوع نامهها چه بود؟»
اینبار الینا نگاهش را از آتش گرفت و به جولین دوخت.
جولین گفت:
«دو هفته پیش من فهمیدم امیلیا دارد کسی را استخدام میکند تا دربارهی گذشتهی من تحقیق کند.»
«چرا؟»
«نمیدانم.»
الینا ناگهان گفت:
«دروغ نگو. خوب میدانی چرا.»
جولین دندان روی هم فشرد.
«اگر منظورت این است که من قبل از آشنایی با امیلیا بدهی داشتم، خود او هم میدانست.»
«بدهی؟» ویکتور خندید. «اسم قشنگی است برای قمار، جعل امضا، و دو بار فرار از طلبکارها.»
جولین از جا بلند شد.
«تو حق نداری—»
آرتور بدون بلند کردن صدا گفت:
«بنشینید.»
عجیب بود که همین دو کلمه کافی شد. جولین دوباره نشست.
آرتور رو به او گفت:
«اگر امیلیا در حال تحقیق دربارهی شما بود، آیا ممکن بود بخواهد نامزدی را برهم بزند؟»
«ممکن بود.»
«و اگر این کار را میکرد، شما پول و موقعیت اجتماعی بزرگی را از دست میدادید.»
جولین چیزی نگفت.
آرتور آرام افزود:
«انگیزه روشن است. اما انگیزه، قاتل نمیسازد.»