سلاااام عزیزان
سلامی بعد از مدتها به جمع پراکندهی ویرگولی. امیدوارم حالتان خوب باشد.
و اما بعد
ترجیح میدادم یه موضوع خاص برای نوشتن داشته باشم، چالش رواننویس رو خواستم شرکت کنم ولی یه نگاه به عکسای گالریم انداختم دیدم خیلیاشو حذف کردم و چیز خاصی برای گفتن نیست. اما تصمیم گرفتم بیام و همینجوری صحبت کنیم. از چیزای معمولی بگیم..
نمیدونم کیا اینجا باشگاه پرواز رو میخوندن؟ اونجا یه بخشی بود به اسم از هر دری سخنی، که کاپیتان پیامای مختلف بچهها که مربوط به موضوعای دیگهی باشگاه نبود رو میذاشت، اسم این نوشته رو به یاد همون افتادم که نوشتم.
از کجا شروع کنم؟ بذار از همین امتحانا بگم و ترمی که گذشت. ترمی که واقعا آخرش انقدر کارام مونده بوده بود که به سختیییی همهشو نصفه نیمه انجام دادم تموم شه. یکی نیست بگه با یه دست چندتا هندونه برمیداری بچه؟ مجبوری همه کارا رو با هم پیش ببری؟ هعییی. این جمعه و کل هفتهی بعد رو هر روز امتحان دارم. ولی واسه اونا انقدر نگران نیستم که واسه پروژهها بودم. خدا رو شکر که تموم شد. خدا رو شکر.
دی ماه، ماه خوبی بوده تا اینجا خدا رو شکر. تولد مامانم، دیدار ۱۹ دی رهبر با مردم قم که بالاخره تونستم برم، رقم زدن اولین دیدار با یکی از دوستان ویرگولی یعنی نگین، خریدن چندتا از چیزایی که میخواستیم و... .
راستی، کتاب خداشناسی رو داریم تموم میکنیم. برای طرح ولایته. انگار امسال برای اولین بار مجازیشو برگزار کردن من و دوستمم شرکت کردیم. از بچگی میخواستم این کاری که میگن آدم باید دینشو با تحقیق به دست بیاره رو انجام بدم. یادمه خیلی دوست داشتم تفسیر قرآن رو بخونم اما نمیشد. کلاس ششم بود که به این فکر افتادم، اون موقعم چون میخواستم آزمون نمونه بدم فکر کردم الان وقتش نیست. راهنمایی هم وقتش نبود چون همه تلاشم این بود که خوب درس بخونم که دبیرستان خوب برم. موقع دبیرستان و کنکورم که معلومه که نمیشد! موند تا دانشجو شدیم و پارسال برای یه جشنواره که شرکت کردم توی رشتهی تفسیر، از منابع اون یکم خوندم.
یه مسئلهی دیگه اینه که دلم میخواد به همه ابعاد برسم. نمیخوام تک بعدی جلو برم. همیشه کمالگرای درونم میخواد که تو همه چی موفق باشم. مثلا همین دورهای که گفتم شرکت کردم، خب این یه بخش دینی زندگی باشه، بقیهاش چی؟ چطور به همه چی تو همین حدی که لازمه برسم؟ چطور کم نذارم؟ هماکنون شاهد نبرد میان کمالگرایی و زودرنجی هستیم. این نمیذاره اون پیش بره و همچنین اون یکی. زودرنجی (البته خداییش نه به اون شکل شدید) نمیتونه شکستو تحمل کنه، کمالگرایی هم تو رو انقد تو زمینههای مختلف میکشونه که بالاخره طبیعیه تو اول کارت شکست بخوری. هعی. بگذریم.
دوستان بذارید دلو بزنم به دریا و یه چیزی رو بهتون بگم. چند وقتی هست که شعر گفتن رو شروع کردم و یه چندتا شعر نوشتم. البته که انتظار اشعار فاخری رو نداشته باشید🙏🏻
همه از عشق مجنون پر شده افسانههای ما
کسی یک جمله ننوشته ز داغ بر دل لیلا
خدا یاری کند او را که دلگیر است و غمپرور
که تنها مانده با آشوب قلبش بین آدمها
ز داغ رفتنت گشته، همه جانم غریق غم
نشد سرد آتش این دل به امواج دو صد دریا
من آنجائی که آوایی از آواز تو بشنیدم
دگر خارج شدم یک سر ز قید و بند عاقلها
چه عاقل یا که دیوانه ندارد فرق بر حالم
بماند ماجرای ما به پیش چشم عادلها
پایان کجا تو داری؟ ای بهترین ترانه
بوی خوش صدایت، برده دل از زمانه
از آن زمان که بغضم، در داغ تو شکسته
تنها کبوترم رفت از کنج آشیانه
بغضی که رود شد رفت تا آن سر هیاهو
از دشت گونه رد شد دریای بیکرانه
قلبی که بود سرخوش و از بند حسرت آزاد
اینک توان ندارد از گریهی شبانه
هرچند رفتن تو، بر جان خستهی ما
چون بهمنی فرو ریخت.. اما نشد بهانه
در حال سجده گویم، بر خاک زیر باران
یا رب نگاه دارش این گوهر یگانه
سوگند بر خدایی کز نیل ساخت راهی
از خون هر شهیدی، روییده صد جوانه
خوش نقش خویشتن را بر این جهان کشیدی
چون از حسین (ع) خواندی، آن راز جاودانه
عهدیست با نگاهت در عمق قلب دنیا
زان دم که عهد بستی با قدس عاشقانه
سید حسن بدان که بر این قرار هستیم
تا آن نماز موعود تا محو دیوخانه
_ نیلوفر گلزاریان.
توی زندگیت زمین خوردی که من بالا برم...
دلم میخواد از بابا زیاد بنویسم اما نمیتونم. من طرفدار نگفتنم. طرفدار کم گوی و گزیده گوی. البته چون در هم نمیتونم بگم. ولی حداقلش میدونم بابا همون کسیه که سعی کرده همه چیزو برای ما خوب کنه. همیشه تلاشش همین بود که هیچی کم نداشته باشیم. بابا خودش با یه طرز تفکری بزرگ شده اما خیلیاشو که درست نبودن کنار گذاشته که زندگی برای ما بهتر باشه. طبیعتا نه کامل، اما تا حد توانش. بابا همون کسیه که سال کنکورم باید دستشو عمل میکرد، اما به خاطر هزینهاش انجام نداد. (البته بعدش به عمل نیاز نشد و با درمونای دیگه خوب شد) اما میتونی با ضریب اطمینان صد در صد بگی که اگه این مشکل برای تو پیش میاومد، واسه انجام دادنش یه لحظه صبر نمیکرد.
بابا همون کسیه که به دستاوردای کوچیک و بزرگت افتخار میکنه. یه بار یکی از دوستای قدیمی دوره دبیرستانش که خیلی ساله از هم دور بودن، شمارهی بابا رو پیدا کرده بود. زنگ زدن با هم حرف بزنن. صحبتای بابام:
سلااام فلانی. چطوری چی کار میکنی؟ بچههات چی کار میکنن؟ دختر من معلمی قبول شده🤣
در حالی که خودم اگه بودم این جور با ذوق نمیگفتم.
یه برنامه هست شبکه چهار میذاره، سرزمین شعر. متاسفانه به جز چند قسمتشو اونم تیکه تیکه نتونستم ببینم. اما یه قسمت بود خانم زهرا رسولی از شاعران افغانستانی داشتن شعر میخوندن. خیلی به دلم نشست. واقعا قشنگ بود و با شنیدنش بغضم گرفت:)
https://t.me/sarzaminesher_tv/880
https://ble.ir/sarzaminesher/20015631255134390/1735736953173
لینک پستش تو بله و تلگرام⬆