
_من حسین را نه فقط برای خلافت
که برای هدایت میخواهم
و من حسین را نه برای دنیا خویش، که دنیای خویش را برای حسین میخواهم.
النا تمام شد، نامیرا هم. حالا دوباره نمیدانم چه کنم. نغمهی آتش و یخ؟ پرسی جکسون؟ شاید هم سلام بر ابراهیم؟ تابستان کوتاه است و من از اولویت بندی کتابها نفرت دارم.
داستانهای ناتمام شدهاند آیینهی دق. نه میتوانم تمامشان کنم، و نه دلم میآید بیخیالشان بشوم. نمیخواهم قبول کنم باید از صفر شروع کرد و به صد رسید. منتظر نشستهام که صد بشوم و بعد تازه شروع کنم. ان قدر ننوشتهام که حتی یک پاراگراف هم مرا به نفس نفس میاندازد.
برای تابستان یک دوره دارم که باید گوش بدم، همین طور میخواهم کتابهای سال دیگر را تورق کنم، قلاب بافی کنم و بلاخره اگر بشود دانجنز اند دراگنز یاد بگریم (انشالله).
دیگر تلاش نمیکنم دنیا را کنترل کنم. دیگر سخت به شاخه نمیچسبم و با جریان پیش میروم. با هیچ چیز آن قدر خوشحال و یا آن قدر ناراحت نمیشوم. "این نیز بگذرد" است داستان این روزهای من.
این موضوع برایم غمانگیز است. همان قدر که به بالغ شدنم افتخار میکنم، دلتنگ کودکیام هم هستم.
خورد توی صورتم که دو سه سال دیگر باید مستقل بشوم، اما آن قدر بیعرضه هستم که حتی اگر شوهر کنم، شنبه میروم و یکشنبه بر میگردم.
*گلیم خود را چه گونه از آب بیرون بکشیم؟ زیرنویس چسبیده، دانلود مستقیم
حسیبا ادیشب گذاشته. دودلم که شرکت کنم یا نه...
یکی دو شب پیش، بلاخره هم را دیدیم. عزیزدلم. ماهها انتظار کشیدم برای دیدار و نبود روزی که از تو یاد نکنم. ای آدمی که حسنا گفت حواست به همهی نوجوونا هست...
_نورا خانوم
پ.ن: چه گرمهههه
پ.ن2: یکی اِیآی و تیک تاک رو از من بگیره.
پ.ن3: بلاخره یاد گرفتم افساید چیههه
پ.ن4: حدس بزنید کدوم خانوم خوشگله اکتبر کتاب ریلیز میکنهههه