
وقتی امروز فاطمه اون سوال رو ازم پرسید، مطمئن بودم که میتونم با خیال راحت بهش بگم. خوشحالم که دارمش، که اینقدر میفهمه و مهربونه باهام.
رفتیم پایین که به معلمها و بچههای دوره یک سر بزنیم، تا رسیدم، شروع کردم به گریه کردن. جای من اونجا بود. هنوز به اندازه ی هستی ی هفتم و هشتم و نهم کوچیکم. اون یونیفرمای آبی ی بدرنگ بهم بیشتر از این یقورای زشت تیره میومد. هشتما نهم شدن و سوفیا موهاش رو کوتاه کرده. خانوم خسروی و خانوم مشک فروش هم رنگ کردن. با این که خانم عنایت پور و پورزکریا هم از روسریم تعریف کردن، اما تعریفای خانوم ترابی یه جور دیگه خوشحالم میکردن. من برای دوره دوم خیلی کوچیک و حساس و سردرگمم. حتی نمیدونم میخوام به کجا برسم...
توی هفته 25 ساعت درس خوندن از من بر نمیاد. این همه انتظار رو، این همه "یک رو حتما هستی گرفته" رو نمیتونم تحمل کنم. این همه انتخاب و بی انگیزگی و ناامیدی.
سحر بیدارت میکنم، بهت میدم خورشید رو نشون.
میدونم راه دوره و سخت، میخریم سختیش رو به جون.