ویرگول
ورودثبت نام
Nora.sh
Nora.shششصد و چهل و چهار درنا‌ی کاغذی...
Nora.sh
Nora.sh
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

بقا، انتخاب، خشم شب

هیئت میقات، تابستان 1405
هیئت میقات، تابستان 1405

چایی همان هیئت، همان تابستان
چایی همان هیئت، همان تابستان

چه گونه دوام آوردم؟ منِ ظریفِ بی‌عرضه که با کوچکترین اتفاقی از پا در می‌آمدم و اشکم دم مشکم بود، چه طور دوام آوردم؟ من که دل نگاه کردن هیچ عکسی از غزه و لبنان را نداشتم، چه طور آن قدر جرات داشتم که به چهره‌ی ماکان خیره شوم؟ چه طور زنده ماندم و چه طور هنوز زندگی می‌کنم و می‌خندم و می‌خوانم، انگار نه انگار؟

نور چشمم، میوه‌ی دلم...مامان با شوق و امیدِ به شکم کشیدن تو، از آن معرکه زنده بیرون آمد. وقتی قد کشیدی، آن قدر که برای بوسیدن گونه‌هایت لازم بود قد بلندی کنم، وقتی دیگر برای بستن بند کفشهایت، مرتب کردن اتاقت و انجام دادن تکالیف نیازی به من نداشتی تو را یک روز از دنیای پرهیاهوی نوجوانی‌ات خواهم دزدید، برایت قهوه خواهم خرید و روی یک نیمکت، برایت از این روزهای سخت خواهم گفت. روزهای تاریک و طوفانی، روزهای نفس نفس زدنهای نزدیک قله‌، روزهای پر از دلهره که مامان، بر خلاف تصورش، شکستشان داد و تابشان آورد، به امید زیستن همان لحظه که تو کوچک و شکستنی بودی، وقتی برای اولین بار صدایش کردی.
از روزهایی که به سختی
کشان کشان
کورمال کورمال
در این راه قدم بر می‌داشت
و از شبهای طولانی‌ای که او به یاد صبح اشک ریخت و از ۱۶۸ اسمی که بینشان دنبال نامی برای تو می‌گشت. از وقتهایی که تسبیح دستش می گرفت و زیر لب نور را تمنا می‌کرد.

صبح زود است. بیدار شدم و کمی ولگردیدم، کتاب نخواندم و چیزی نخوردم. با اضطراب از خواب بیدار شده‌ام و سرم کمی درد می‌کند، اما اعتنایی نمی‌کنم.

احساس می‌کنم که کتاب وقفه‌ام دارد به پایان می‌رسد. گشتم بین کتابها و دنبال یکی که به نور نزدیکتر‌است گشتم. بسم الله گفتم و دیشب نشستم پایش. خاندان اژدها را هم رها کردم. این دیگر چه کثافی بود؟

وارد آن حالتِ گوربابای آدمها، همه‌تان بروید بمیرید شده‌ام. حال و حوصله‌ی سر و کله زدن ندارم.

_عزیز دلم، تو تا حالا یه تک فرزند دیدی که تو مدرسه راه بره بگه بیست شدم؟ نه. ندیدی. چون اون آدم نیازی به شنیدن این تایید و این توجه نداره. من دارم.

_به نظر من وظیفه‌ی هنر زیبا کردن زندگیه. مثل قند کنار چایی. هنر برای من یک فرار است. برای همین مواجه با هنرِ تلخ(اصطلاحات من‌دراوردی) برام خوشایند نیست. احساس می‌کنم از مسیرش خارج شده.
البته یکی در جواب این حرف من گفت که هنر وسیله‌ی ابرازه. خانم حیدری هم گفت از هنرمند همان تراورد که در اوست. اما خب *شانه بالا انداختن

روزی ده بار از او می‌پرسم:« چندتا دوستم داری؟» یکم دیگه دیوانه می‌شود و می‌گوید:« اصلا هیچی دوستت ندارم. خوبت شد؟!»

هیئت خوبی بود دیروز. چایی خوردیم و اجرا کردیم و بازی کردیم. قبل از رسیدن به نماز خانه، روی زمین جایی که قبلا کتابخانه بود، دوراهی‌هایی گذاشته بودند. تهش می‌رسید به یکی از یاران امام حسین(ع) که در شرایط بحرانی، انتخاب هایشان به تو نزدیکتر بود. روی دیوارها هم پوسترهایی با نشان این افراد چسبانده بودیم و معرفیشان کرده بودیم. چون عاشورا، جدل بین حق و باطل است و هر کسی، روزی، در یک مرحله‌ از زندگی‌اش با این جدل در درون خودش مواجه می‌شود. مهم است که قبل از رسیدن آن روز، خودت را شناخته باشی. مامان گفت:« می‌ترسم از وقتی یه شرایط سخت بیاد و من درست انتخاب نکنم.» گفتم:« عاشورا الان برای ما یه دوراهی ی واضح و مشخصه. احتمالا حتی قبلش هم همه‌ی اون آدما فکر می‌کردن یه انتخاب واضح و مشخصه. وقتی وقتش می‌رسه باید ببینی چی کار می‌کنی، و اگرنه حرف زدن که راحته.»
_برای چه نوحه می‌خوانید و گریه می‌کنید؟ پس چه کسی خانواده‌ی من را کشت!؟

بیشتر از "کتاب خواندن" دارم مطالعه می‌کنم. و چه معلمی بهتر از داستانها؟

دلم می‌سوزد وقتی این همه آدم با پتانسیلای بالا می‌بینم که دارن حروم می‌شن چون خودشون رو نمی‌شناسن و هدف ندارن.

داستان حلقه ام را برای یک نفر دیگر هم تعریف کردم. برای تو هم خواهم گفت. یه روزی...

_نورا خانم
پ.ن: جواب تستگیری امروز فردا می‌آید.
پ.ن2:سریال بگید تو رو خدا. سریال میخوام.
پ.ن3: کتاب هم بگید خوشحال میشم.
پ.ن4: حتی اهنگ. چون اهنگ هم ندارم.
پ.ن5: این آقاهه هست تو تیم سوئد، دیدید چه دافیه؟
پ.ن6: یکم چلوس شد، اما تلاشم را کردم. انشالله پارت بعدی، خود بی دندون

پ.ن7: گفتم بیست شدم؟ هه.

دلنوشتهروزنوشت
۰
۰
Nora.sh
Nora.sh
ششصد و چهل و چهار درنا‌ی کاغذی...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید