ویرگول
ورودثبت نام
Nora.sh
Nora.shششصد و چهل و چهار درنا‌ی کاغذی...
Nora.sh
Nora.sh
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

کرختی، وداع، یقین

روزی از روزهای خدا، پارک ملت.
روزی از روزهای خدا، پارک ملت.

اتاق را مرتب کردم که فردا تمیزش کنم. کتابهای جدیدم هنوز بالای کمد سرگردانند و باید برایشان جا باز کنم. دوره‌ای که گرفته بودم را هم کم کم دارم شروع می‌کنم. بین ما یک خط قرمز بود و خون دلی که لعل شد را هم دیروز تمام کردم. از میانه ی تیر تا اوایل شهریور کلاس دارم. داشتم فکر می‌کردم که چرا این شکلی است و تابستانم را حیف کردند، به این فکر کردم که سه سال دیگر تابستان را باید سر کار باشم. هر چه بزرگتر می‌شوم، مسئولیتهایم بزرگتر می‌شوند و نیاز به اولویت بندی را پررنگتر احساس می‌کنم. برای همین دیشب، نزدیک اذان صبح، تصمیم گرفتم که باقی تابستان را به سم گاو نزنم.

سلام!

دیروز حرف زدیم، به نتیجه‌ای نرسیدیم. گفت همین است که هست. من هم...

زود تمام شد. من ماه‌ها انتظار این ده شب را کشیدم. از همین حالا دلم تنگ شده. آسمان به زمین نزدیکتر از معمول بود. نذر کردم و فردایش رسید. از همیشه دلیرتر و مومنتر بودم.

سیمم این روزها وصلتر بود و هست. مدام در حال خواندن و یاد گرفتنم. مدام در حال پرسیدن که:« این کی بود؟» و هی هم یادم می‌رود چون اسمهایشان شبیه هم است.

حاج آقا گفت:«آن کس که به معاد ایمان داشته باشد، نمی‌ترسد، کینه به دل نمی‌گیرد، حسادت نمی‌کند و طمع نمی‌ورزد. زیرا که مرگ را فنا نمی‌پندارد. مرگ نه پوسیدن، بلکه پوست انداختن است.» و من هی راه رفتم و هی در دلم گفتم که خدایا، من را از اهل یقین قرار بده.

من برای این مردم خیلی بلند و پر سر و صدا هستم. در یک صدم ثانیه می‌شوم یک اژدهای سه سر و دو دقیقه بعد دارم یک بچه را گوجی بوجی می‌کنم. دائما نیاز دارم دست کسی را بگیرم، دائما نیاز دارم بشنوم که هنوز دوست داشتنی هستم. به همه‌ی آدمهایی که با من سر و کله می‌زنند: خدا قوت!
(فکر کنم پدر و مادرم مرا از توی جوب ولاریس یا ترسن پیدا کرده‌اند.)

وارد یک ریدینگ وقفه شدم و اصلا از این لذت نمی‌برم. در کنار این، میلم به نوشتن این روزها از همیشه بیشتر است و ترجیح می‌دهم به جای خواندن، بنویسم. هرچند که همین را هم انجام نمی‌دهم. نمی‌دانم چرا... نمی‌دانم.
خدا می‌داند که چه قدر داستان دارم برای تعریف کردن، که چه قدر دلم برای نوشته‌هایم تنگ است. خدا می‌داند که چه قدر در تقلا هستم برای نوشتن و پرداختن و صحبت کردن. که چه قدر برایم سخت است این قدمهای کوچک و این دلتنگی و این مبارزه با خود اهمالگر و تنبلم.

گرمای تابستان آزار دهنده و لزج است. دلم برای خرچ خرچ بزرگها زیر پاهایم، نسکافه ی داغ و لباسهای راحت و گرم تنگ شده.

_نورا خانوم.
پ.ن: با تشکر ویژه از همه ی مهربونهایی که می‌خونن.
پ.ن2:روزی داستان زندگی‌ام را با عنوان "نورا صدایم کن" چاپ می‌کنم و اگر فرهاد حسن زاده شکایت کند، مشکل خودش است.

پ.ن3: ادیشن تئاتر دارم. دعا می‌کنید برام؟
پ.ن3: شما چی می‌بینید؟ تو رو خدا.

روزنوشتروزانه نویسی
۰
۰
Nora.sh
Nora.sh
ششصد و چهل و چهار درنا‌ی کاغذی...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید