ویرگول
ورودثبت نام
نصرالله (سیاوش) مرادی
نصرالله (سیاوش) مرادیمتولد 1361.اصالتا اهل سنندج.بدنیا آمده در کرج. siavashmoradi61@ پیج اینیستاگرام
نصرالله (سیاوش) مرادی
نصرالله (سیاوش) مرادی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

از یاد رفته...

بارون بی‌وقفه می‌بارید.

خیابون خلوت بود، بوی خاک و برگ خیس همه‌جا رو پر کرده بود.

زن چترش رو محکم‌تر گرفت، موهاش خیس شده بودن و صدای پاشنه‌های کفشش با صدای بارون قاطی شده بود.

پشت ویترین یه مغازه‌ وایستاد تا نفسش تازه بشه..

شیشه رو مه گرفته بود. دستش رو بالا برد تا بخارش رو پاک کنه

و همون لحظه، اون طرف خیابون، یک نفر رو دید

مردی با پالتوی تیره، بی‌چتر، با موهای خیس و نگاه آروم..

انگار این نگاه سال‌ها پیش تو ذهنش مونده بود.

نفسش بند اومد. دستش پایین افتاد و چترش آویزون شد...

مرد هم با دیدن زن وایستاد. برای چند ثانیه هیچ‌کدوم تکون نخوردن...

بارون بینشون یه دیوار کشیده بود، اما نگاهشون از بین این دیوار می گذشت.

چیزی تو چشمای هر دوی اونهابود که می گفت: یعنی هنوز منو یادش هست؟

زن لبخند کمرنگی زد، از همون لبخندایی که همیشه شعله میکشید تو قلب و روح مرد...

چراغ قرمز شد. مردم از جلوشون رد شدن، اما اون دو هنوز زیر بارون وایستاده بودن و بهم نگاه می‌کردن.

مرد آروم از خیابون گذشت و نزدیک تر شد.

وقتی نزدیک شد، زن صدای قلبش رو می شنید.صدایی که کنترلی روش نداشت..

مرد: سلام...

زن لب‌هاش می لرزید گفت: سلام.

چند ثانیه سکوت بینشون رو پر کرد...

فقط صدای باران روی چتر، روی آسفالت، روی دلتنگیِ سال‌ها بود که سکوت بین اون دو نفر رو می شکست...

مرد گفت: فکر نمی‌کردم یه روزی… یه همچین جایی... همین‌جوری ببینمت.

زن خندید، خندی تلخی و گفت: منم فکر نمی‌کردم هنوز نگاهت… همون باشه.

نگاه زن از روی چهره‌ مرد گذشت کمی چروک، کمی خسته، ولی هنوز همون چشم‌ها.

چیزی خواست بگه، اما نگفت. فقط دستش رو جلو آورد و قطره‌ی بارونی رو که از موهاش می چکید کنار زد.

زن چشماش رو بست. لحظه‌ای کوتاه، مثل رؤیایی بود که بوی گذشته رو می‌داد.

صدای بوق ماشین ها، چراغ سبز شد.

مرد کمی عقب رفت... و گفت: مواظب خودت باش، الهه...

زن که لباش می لرزید با بغض و چمشای خیس گفت: تو هم همین‌طور… بهزاد.

بهزاد رفت، بین بارون و مه، آروم آروم محو می شد..

الهه همون جا وایستاد، زیر چترش زیر بارون...

بارون هنوز می‌بارید، اما دیگه نمی‌فهمید هوا سرده یا گرم.

چند دقدم رفت وقتی به عقب نگاه کرد، خیابون خالی بود.

فقط رد پای دو نفر مونده بود…

و بارونی که هنوز بند نیومده بود و بی رحمانه تازیانه می زد به روحش...

نویسنده: سیاوش مرادی#رمان_ایرانی

#سیاوش_می‌نویسد

#نویسنده_ایرانی

#داستان_تلخ

#دردهای_به_استخوان_رسیده

#ادبیات_داخلی

#کتابخوانی

#کتاب_پیشنهادی

#داستان_واقعی

#رمان_اجتماعی

#عاشقانه_تلخ

#نویسندگی

#ادبیات_معاصر

#کتاب_بخوانیم

مرد زننویسنده ایرانیزن
۵
۰
نصرالله (سیاوش) مرادی
نصرالله (سیاوش) مرادی
متولد 1361.اصالتا اهل سنندج.بدنیا آمده در کرج. siavashmoradi61@ پیج اینیستاگرام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید