ویرگول
ورودثبت نام
ماریه متعبد
ماریه متعبدیکسری داستان الکی با یک راویِ الکی‌تر
ماریه متعبد
ماریه متعبد
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

گمشو بیرون

باز با پدرش بحثش شده بود؛ «میخوای سرت رو به باد بدی؟ کم برات گذاشتیم حالا میخوای از نون خوردن مارو بندازی؟ تو رو من بزرگت نکردم؟ نگاه کن دور و برت رو، مادرت رو من رو، اگر یکی دو سال دیگه از پا بیوفتیم، اونوقت تو میخوای مارو زیر پر و بالت بگیری؟ تو که دیگه نیستی! هستی؟ می‌دونی ممکنه چه بلاهایی سرت بیارن؟ اهل محل بپرسن بچه ات کجاست؟ زندان؟ سرم رو توی این سن چجوری بگیرم بالا؟ برادرت چی؟ اونم؟ دخترهٔ احمق! جفتتون احمقید! به این سجاده قسم ما شما رو اینجوری بزرگ نکردیم».

دختر سعی کرد حرف بزند.

دلایل خودش را داشت.

اراده اش را جمع کرد که بگوید می‌خواهد حق سؤال پرسیدن داشته باشد؛ می‌خواهد فردا مجبور نباشد بابت سکوت امروزش به فرزندش جواب پس بدهد؛ نمی‌خواهد بعد از هر اتفاق دنبال اسم عزیزانش داخل لیست های پزشک قانونی پرسه بزند؛ می‌خواهد ترس از ماندن و بدتر شدن وضعیت نداشته باشد.

« بابا، فردا من به بچه ام بگم عرضه نداشتم که ... .» شااااااپ! سیلی پدرش روی گوشش فرود آمد.

اول خشم طغیان کرد، بعد از یکی دو ثانیه خشم تبدیل شده بود به اشک هایی که جمع شده بودند بین دو پلکش، منتظر برای باز و بسته شدن چشم تا فرود بیایند، اما سرش را بالا گرفت و به سقف نگاه کرد. غرورش نمی‌گذاشت وسط یک بحث جدی با پدرش اینگونه ضعف نشان دهد.

«گمشو بیرون»

چیزی در هر دو نفر فرو ریخت.

واقعا بعد از گفتن این جمله پارهٔ تنم از من فرار میکند؟

واقعا بابا دارد مرا بیرون میکند؟

این ضربهٔ آخر بود؟

نگاهی به صورت پدرش انداخت تا از قاطعیتش اطمینان پیدا کند.

باید سکوت می‌کرد یا حرفش را میزد؟

حرف زدن مگر فایده ای هم داشت؟

دختر با خودش مرور کرد که پدرش شصت سال طبق یکسری اعتقادات زندگی کرده؛ او داخل یک شب چطور میتواند مجابش کند همه را دور بریزد؟

پدر با خودش فکر کرد، شاید اقتضای سنش باشد، نکند دست به کاری بزند و باز ما بی‌خبر باشیم؟ ترس از اینکه اتفاقی برای کودکانش بیفتد جانش را میخورد؛ تصور کرد اگر به آنها میدان بدهد یا حتی با آنها همکاری کند، کودکانش فرض می‌کنند تصمیماتشان عواقبی ندارد، پس بر روی حرف خود ایستادگی کرد تا بلکه آنها نسبت به حرف او کمی فرمان‌پذیری نشان دهند.

دختر نگاهی محکم به چشم های پدر انداخت.

جمله آخر را گفت!

«خوب شد داداش اینجا نیست، فقط من اینجام؛ حداقل جلوی چشم پسر بزرگت خوار نشدی هنوز».

او خوب می‌دانست کجا را هدف گرفته است و پشیمان نبود.

پدر لب هایش را محکم جمع کرد، حالا دیگر مطمئن بود که آنها قرار است بدون توجه به حرف هایش کار خودشان را پیش ببرند.

دختر از در بیرون رفت.

پدرش در سکوت خانه جا ماند.

بابا درک نمی‌کند!

بچه است! هنوز نمی‌فهمد!

ترسجوانخشم
۲
۰
ماریه متعبد
ماریه متعبد
یکسری داستان الکی با یک راویِ الکی‌تر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید