دوست عزیزی داشتم که در بیمارستانی در جنوب کشور داخلی میخواند شاید سال یک یا دو داخلی بود.
چشمان کشیده ابرو های پر پشت مشکی ریش های نزده همیشه با دمپایی پلاستیکی روحش شاد و یادش گرامی.
پسر خوبی بود میگفت برای پیگیری عشق و نفرت هایش وقت ندارد، همین وقت نداشتن هایش آخر کار دستش داد.
آدمی نبودم که زیاد بیرون بروم از خانه اما گاهی سر میزدم به خودش به والدینش، رابطه ی صمیمی با خانواده اش داشتم، اغلب حرف نمیزدیم، یکی از دلایلش هم کمتر بودن سن و سالم نسبت به او و خب تفاوت فاحش شغلی و حرفه ای ما بود.
یک بار به اتفاق وقتی داشتیم با خواهرهایش در مورد مواد مخدر حرف میزدیم از حمام در آمد، با همان اخم همیشگی و اخلاق تندش توپید به ما که:« شما از معتاد و مواد چی میدونید؟».
من حرفی نزدم اما خواهرانش سعی هم در ساکت کردن و هم قانع کردن او داشتند و همین عامل شد بحث ما به درازا بکشد.
حرف های جالبی اما دردناکی میزد که در مورد اعتیاد کادر درمان به خصوص اگر اشتباه نکنم رزیدنت ها، مصارف انواع دارو ها برای شب بیداری های متوالی و برای افزایش تمرکز و جوابگو بودن مغزشان هنگام بیگاری کشیدن های متداول در بیمارستان و... بود.
میگفت حتی تعدادی از متخصص هایی که دوره تحصیل خود را تمام کردند هم هنوز دچار وابستگی هایی از این نوع هستند.
منظورش همان جوان های نخبه مملکتمان بود!
چیز هایی که تعریف میکرد کم کم وحشتناک و وحشتناک تر میشدند از اعتیاد و رفتار های از این قبیل.
تعریف میکرد یک دانشجو بیست و دو سه ساله با هذیان به بیمارستان مراجعه کرده است و دلیلش مصرف قابل توجهی مواد مخدر بوده و هذیان و توهم های او را نتوانستند دیگر درمان کنند.
دانشجوی دختر بیست و خوردی ساله!
یا پدری که برای کمتر شدن درد شکم نوزادش به او مقدار زیادی تریاک خورانده بود و نوزاد از دست رفته بود.
نوزاد!نوزاد!نوزاد!
یا پسر هفده ساله ای که بعد از عمل به هوش نیامده بود چون نمیدانم چه نوع مخدری را قبل از عمل مصرف کرده بود و انگار با تزریق بیهوشی باعث نمیدانم شاید سنگکوب او شده بود.
هفده ساله! فقط هفده ساله!
از بخش روانی تیمارستان که مردی تحت تأثیر «شیشهٔ یادم نمی آید چه رنگی و اگر اشتباه نکنم گرس یا همچین چیزی» همسرش را از بالای طبقه ی سوم یا دوم به پایین پرت کرده بود چون فکر میکرد جنیان از طریق او میخواهند روحش را از بین ببرند در حالی که تمام پنجره ها در آنجا پلمپ بودند و میگفت دوتا از پرستاران بخش بخاطر این حسابی به دردسر افتادند یکی زخمی شده و دیگری که انگار سرپرستار بوده توبیخ و دادگاهی شده.
خدا را صد هزار مرتبه شکر همسر آن مرد زنده مانده بود.
او حرف میزد و من احساس میکردم تمام محتوی معده ام میخواهد بالا بیاید و او ادامه میداد، نه تنها به حرف زدن به کار کردن به دوام آوردن در میان آنهمه درد و شلوغی و جهل، به درس خواندن به غذا نخوردن ها و درست نخوابیدن هایش، ادامه میداد چون فکر میکرد باید پدری کند برای مردم با آن سن کمش، که دلسوز باشد برای مردمی که کمر بسته اند به نابودی خودشان با هر چیز مخربی نه تنها اعتیاد. فکر میکرد باید دلسوز باشد برای استان محروم شهر محروم تر و شهرستان های خیلی محروم تر او فقط میخواست تغییر ایجاد کند.
(با توجه به اینکه زیاد اطلاعاتی از مواد مخدر ندارم تمام آنچه را که تعریف شده است نوشتم؛ اگر کمی یا کاستی در متن بود به بزرگواری خود ببخشید .)
و حتما اطلاع دهید.)