مامان مُنا مامان ما نبود اما میشد از بوی دست هایش چشم بسته تشخیصش دهم، دست هایش همیشه بوی گیشنیز میداد. مامان منا سبزی خوردن پاک میکرد و می شست و میفروخت سبزی ماهی پاک میکرد دستی خرد میکرد و میفروخت سبزی قورمه یا حتی سبزی کوکو هم داشت، همه را جا جا میکرد بسته بندی میکرد،و سر صبح میرفت کنار یکی از این خیابان های اطراف بلوار پاسداران از صبح تا حدود ساعت ۱۱ می نشست سر ظهر هم با پا برمیگشت ناهار درست میکرد تا دوتا عروسش وقتی ساعت دو یا سه از سر کار برمیگردند خسته و وا رفته کنار اجاق گاز دو سه ساعت طلف نکنند.
اما مامان منا زنجیره ای بود از تصمیمات اشتباه، او عقیده داشت بچه خودش بزرگ میشود که خب نتیجه اش هم شد از زیر بار مسئولیت خیلی چیز ها در رفتن.
همین شد که پسر کوچکترش شایان از چهارده سالگی دچار مشکل اعتیاد شد. هر بار که شایان سر به عصیان میگذاشت و برادرانش شهیر و شهروز او را به زور به کمپ میبردند، مامان منا سه چهار روز نکشیده قاطی میکرد که :«آی پسرم را بردید! آی معلوم نیست چه بلایی دارد سرش می آید!لعنت بر شما پسرم را به من برگردانید!».خلاصه آنقدر هیاهو به پا میکرد و گریه و آه و ناله میکرد و بد بیراه میگفت تا بلاخره شهیر و شهروز مجبور میشدند شایان را با رضایت کامل برگرداندن،و این اتفاق هشت بار تا به حالا رخ داده بود.
حتی بارها پیش آمده بود به عروس بزرگش گفته باشد باید برای شایان زن بگیریم، زن بگیریم برایش درست میشود.خواستگاری هم رفتند
و خب پس از مدت زیادی تلاش و استقامت در برابر مامان منا و بد و بیراه شنیدن،شهروز خسته شد و کنار کشید، پس از آن هم کاملا با برادر کوچکش شایان قطع رابطه کرد.
دفعات اول و دوم بعد از کمپ شایان چند روزی خانه میخوابید و تا چند هفته ای به قول شهیر آسه میرفت و آسه می آمد تا کسی باز به تخت نبنددش، اما دوباره شروع میشد و نشانه هایش قانع کرد مامان به فروش ماشین، املاک، یا حتی تلویزیون و طلا و سبزی خردکن مامان بود آن هم قایمکی.
مامان منا سال ها پیش وقتی همسرش زنده بود با اندکی پول، حج ثبت نام کرده بود.
آن سال بلاخره حج مامان و همسر مرحومش در آمده بود مامان خیلی خوشحال بود مقداری پول خودش جمع کرده بود، مقداری هم از فروش نوبت حج همسر مرحومش به دستش آمد، مقداری را هم شهیر و شهروز دادند تا بسا با خیال راحت بقیه کارهای رفت و برگشت را انجام دهد؛ شایان هم مثل همیشه سعی میکرد جلوی شهیر و همسر و فرزندش هم که شده وانمود کند سالم است اما حتی کمبود وزن زیادش هم داد میزد مامان دوباره اجازه داده شایان هرکاری که میخواهد انجام دهد.
خلاصه بلاخره روز موعود رسید مامان را بدرقه کردیم همگی دوست و آشنا و همسایه با اسپند و گلپر و قرآن. او هم با دلِ خوش و لبخندی به پهنای صورت وارد فرودگاه بینالمللی شد.
شایان همان اول پیچید. رفت خانه دوستش گهگاهی سر به خانه مادر هم میزد اما نه برای رفع دلتنگی برای پیدا کردن پول و طلا، جواب زنگ های شهیر را نمیداد. شهیرِ نگران از یکسو و سوال های مادرِ بی خبر از سوی دیگر که هی سراغ پسرش را میگرفت عامل شد شهیر در به در دنبال شایان بگردد.
از خیابان ها و کلانتری گرفته تا نانوایی که شایان در آن کار میکرد، دوستانش، بیمارستان ها، زندان، شهیر گشت حتی رفقای دبیرستان برادر سی و خوردی ساله اش را پیدا کرد اما شایان را نه.
آن روز ساعت چهار از خانه بیرون زد توی ماشین مرور میکرد باید مفقودی برادرش را اطلاع دهد، به همسایه های مامان رسانده بود اگر صدای در خانه را شنیدند حتما به او زنگ بزنند، بیمارستان ها را گشته بود و حتی به سوپروایزر های دو سه تا از بیمارستان های شهر گفته بود اگر اسم شایان را در سیستم دیدند حتما او را خبر کنند، او گشته بود زیر پل ها، کنار بانک ها، پارک ها را، جلوی در خانه های دوستانی از شایان را که میشناخت تقریبا کشیک داده بود، دیگر فقط میماند پزشک قانونی. ماشین را کنار زد از ماشین پیاده شد، به دست و پایش لرز افتاده بود که هیچ دندان هایش هم بهم میخوردند. با خودش تکرار میکرد که :«مامان هنوز یک هفته نیست که رفته و من دردانه اش را دو دستی دادم تحویل ازرائیل ».
حالش بد شد از کنار پیاده رو دوید و خود را به جدول رساند چیزی داخل معده اش نداشت برای بالا آوردن جز اسید، خم شد و با تمام توان هرچه اسید و استرس داشت را بالا آورد، در پراید را باز کرد اغلب داخل در قمقمه آب کوچکی برای خیس کردن پارچه کهنه ای داشت که با آن شیشه ها را تمیز میکرد، آن را برداشت و با همان آب دست و رویش را شست و کمی از آن را غرغره کرد.
دوباره پشت ماشین نشست و راه افتاد، ده دقیقه از راه افتادن نگذشته بود که موبایلش زنگ خورد. پسر سرباز یکی از همسایه های قدیمی، سعید بود، جواب داد.
بله، بلاخره! سعید قبل از رفتن به پادگان شایان را دیده بود قبل از تحویل موبایلش به دکه جلوی در پادگان یادش افتاده بود که باید زنگ بزند، پس زنگ زده بود.
شهیر مسیر را عوض کرد راه زیاد دور نبود، بلوار پاسداران و خیابان های کج و معوج ترک خورده اش داشتند برق میزدند. نرسیده به خانه، شایان را که یلی یلی داشت در پیاده رویی کنار سه راه جهانبار راه میرفت را دید، ماشین را سریع پارک کرد و با تمام توان سمت شایان دوید، شایان را روی زمین انداخت و تا میخورد او را کتک زد.
یادم نمیرود وقتی شایان را از ماشین در آوردند و آوردند داخل خانه انگار پوستش را با چسب به استخوانش چسبانده بودند، پوست می ماسید روی آن بدن.
شهیر او را در اتاق پشت انباری برد در را هم رویش بست.
نمیخواست او را بفرستد کمپ میگفت کمپ باعث میشود عملی ها بنشینند کنار همدیگر، دوتا این یکی، دوتا آن یکی، گپ بزنند و راه و روش های بیشتری برای فرار کردن و مصرف کردن یاد بگیرند. اما به اسرار همسرش اینبار مجبور شد او را به یک کمپ خصوصی تر مایل ها دورتر از شهر بفرستد. رفتنش هم دردسر داشت حالش خراب بود نمیدانست چه میکند و چه میگوید.
شهیر همان شب بعد از بردن شایان زنگ زد به شهروز ماجرا را از سیر تا پیاز تعریف کرد، شهروز نمیدانست چه بگوید، تصمیم گرفتند بچه ها را ببرند خانه شهروز پیش مادر زنش و خودشان بنشینند و همان شب تصمیمی در نبود مامان منا اتخاذ کنند.
تصمیم آن شب این شد که بگذارند شایان تا برگشت مامان منا بماند در کمپ. همه موافق بودند، صبح آن روز شهیر با تفکر این بیدار شد که بلاخره کاری را که آقایش و مامان منا انجام ندادند انجام داده، اما این حس طولی نکشید که از بین رفت.
یک روز و اندی گذشته بود از آن شب و همه در سکوت بودند. صبح، اطراف ساعت هفت بود که گوشی شهیر حین ترک خانه به مقصد محل کار زنگ خورد، کمپ بود. مسئول کمپ میخواست شهیر را از دوام نیاوردن برادر کوچکش حین ترک خبردار کند.
ساعاتی بعد شهیر مانده بود و برادر کوچکترش در یک ماشین و حس خفقان مداوم از اینکه نمیدانست باید به مامان منایی که رفته بود حج برای خوب شدن شایان دعا کند چه بگوید؛ دنیا بر سرش خراب شده بود و جسد شایان با هر چاله ای که ماشین نعشکش طی آن چند مایل در آن می افتاد تکان میخورد و تخته ای که زیرش بود تقل تولوق کنان مثل صدای پس زمینه بدبختی و شرم، شهیر را هی بیشتر و بیشتر در تاریکی افکارش فرو میبرد.