ویرگول
ورودثبت نام
ماریه متعبد
ماریه متعبد
ماریه متعبد
ماریه متعبد
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

سمیه دختر همسایه

با بهت زل زده بودم به ماجرا خواب از سرم رفته بود چرا دخترش داد نمی‌زد؟چرا گریه نمی‌کرد؟دیدم همین که پدرش رفت، نشست بیرونِ درِ حیاط و به دیوار تکیه داد و زانو هایش را بغل گرفت.

داستان امروز از آنجا شروع شد که وقتی عصر از سر کلاس رسیده بودم به تلافی دو سه شب بی‌خوابی و درس خواندن برای امتحان به سمت تخت رفتم، که صدای فحش های مداوم همسایه کناری ما که یک مرد افغان بود را شنیدم اول دلم نمی‌خواست از تخت دل بکنم اما با ادامه دار شدن صدا ها پس از ده دقیقه بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. او داشت دخترش را کتک می‌زد، دختر کوچک شاید هشت نه ساله اش را، تقریبا وسط کوچه حین رفت و آمد همسایگان و کسی کاری نمی‌کرد، او را باز نمی‌داشتند، و یا خانم هایی که می‌رفتند و می آمدند صرفا نصیحتش می‌کردند، می‌گفتند:« حالا آرام تر بچه است بچه است!» اما او به کتک زدن ادامه می‌داد حدود ده دقیقه آن همه صدا و فحش مال کتک زدن دخترش بود؟

دو مسئله مطرح بود آیا بقیه کتک زدن آن دختر را حق طبیعی پدرش می‌دیدند؟ یا فکر می‌کردند برای تربیت یک کودک برخورد فیزیکی خشن آن هم در چشم خاص و عام یا حتی در خفا نیاز است؟

همین که آمدم مقنعه را دوباره سر کنم و بروم پایین پدرش رفت داخل حیاط خانه وضو گرفت و برای اذان مغرب رفت سمت مسجد.

و حالا مسائل خیلی خیلی بیشتری مطرح بودند.

روزانه نویسی
۲۳
۰
ماریه متعبد
ماریه متعبد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید