آیدا هرچند خواهرم نیست، اما نمیتوانم بعد از اینهمه سال بگویم که او چیزی کمتر از خواهر برایم بوده. آیدا حکم خواهر کوچکم را دارد. شبیه دردسر است، ولی از آن مدل های دوستداشتنی.
زمان های زیادی کنار آیدا بودم، روزهایی که وقت غذا خوردن نداشت کنارش بودم، روز اول دانشگاهش کنارش بودم، وقتی تصادف کرده بود و میترسید از ماشین پیاده شود کنارش بودم، روزی که طاها، یکی از همکلاسی های دانشگاهش او را دعوت کرد دوتایی بروند کافه کنارش بودم، روز اول تدریسش به عنوان معلم کنارش بودم، اسباب کشی را کنارش بودم، بلوکه شدن پساندازش را کنارش بودم. حالا هم دارد با همان طاها، همکلاسی دانشگاهش ازدواج میکند، و من هنوز سعی میکنم کنارش باشم.
از وقتی آیدا اسبابکشی کرده و برگشته خرم آباد، این خانه لعنتی در خفقان فرو رفته. من و آیدا همیشه فکر میکردیم خانه برایمان کوچک است، و خب آنقدر خرتوپرت داشتیم که خانه همیشه به چشم هایمان برای یک نفر هم خیلی نقلی به نظر میآمد؛ اما حالا که آیدا برگشته پیش خانواده اش، من یک نفره در سکوت اتاقش گم میشوم.
صدای لباسشویی میآید و تنم میلرزد. تحمل تنهایی خانه ماندن، با خودم را ندارم.
مامانجون دیشب زنگ زده بود و اصرار داشت که ماریه برگرد، اینگونه قانع کردمش، که مامانجان خانه ام اینجاست از زمان کنکور به بعد اینهمه سال اینجا ماندم، کارم اینجاست،رفقایم همه اینجا هستند. بیایم کجا؟
طفلک هنوز خبر ندارد بیکار شدم.
دعوایمان میشود. میگوید: بیا ماریه! بیا! اینجا ما را داری. یک درخواست انتقالی بده و بیا پیش ما، شهر خودت!آنجا بی کس و کاری. اگر دوباره بخواهند بمب و موشک بندازند، اتفاقی برایت بیوفتد ما چه خاکی بر سر کنیم؟
یکدفعه از دهنش در میرود میگوید: کی هست که اگر اتفاقی افتاد جسد تو را از زیر خرابه در بیاورد؟ کی زیر جنازه تو را بگیرد؟
وسط دعوا خنده ام میگیرد.
جواب میدهم: مامان به کسی نگو، ولی طبقه پایینِ ما را شهریاری (صاحبخانه) آزمایشگاه هسته ای کرده. طبقهٔ بالا هم خزانه مهمات جنگی و اطلاعاتیه.
گوشی را رویم قطع میکند. عذاب وجدان میگیرم.
زل میزنم به پنجره با خودم تکرار میکنم: اشکالی ندارد! اشکالی ندارد!
صدای دینگ از موبایلم بلند میشود و در میان تاریکی اتاق، نور صفحه چشمانم را اذیت میکند.
آیدا پیام داده.
بلاخره تاریخ عقدشان را مشخص کرده اند. انگار من هم دعوتم.
پیام تبریک را برایش میفرستم و از او میخواهم، این را که نمیتوانم در جشن کوچکشان حضور داشته باشم، درک کند، و قول میدهم بعدتر به دیدارشان بیایم. شرمندگی خرخره ام را میجود.
با یک حساب سر انگشتی میتوانم خیلی رک بگویم که نمیتوانم هدیه ای به مناسبت ازدواجشان بدهم، نه برای اینکه آیدا عزیز نیست، برای اینکه واقعا بعد از حساب کردن پول پیش خانه چیزی برایم باقی نمانده. نه فقط برای ازدواج آیدا، حتی نمیدانم باید با اجاره خانه این ماه چه کار کنم.
دوباره صدای لباسشویی میآید و دوباره میترسم. ناخداگاه به پنجره زل میزنم. نوه های همسایه روبهرویی دارند دنبال توپ میدوند.
دوباره دینگ دینگ و دوباره صفحه موبایل روشن میشود.
دوتا خواهرم رها و روشنا پیام داده اند.
صفحه را خاموش میکنم، لابد موقع دعوای من و مامان، آنها هم خانهٔ ماماناینا بودند و همه چیز را شنیده اند.
همین الان هم میتوان حدس زد که چه میخواهند بگویند.
از اتاق خالی آیدا بیرون میآیم. زنگ میزنم برادرم، مهدیار.
میپرسم:«خونه مامانجونی؟»
میگوید:«اره، تازه رسیدم.چطور؟»
جواب میدهم:«زنگ زده میگه برگرد! میشه امشب رو سرگرمش کنی اخبار نبینه؟»
به شوخی میگوید:« یه تومن بزن به کارتم تا یک هفته...»
وسط حرفش مپیرم:«لوس نشو. همین یک شبه!»
«میگوید:«باش؛ حالا چی گفتی بهش؟»
با غیض میگویم:«لابد در مورد قشم و سیریک چیزی شنیده. حالا زیاد مهم نیست هفته بعد میآیم دو روز میمانم از دلش در میآورم.»
جفتمان چند ثانیه مکث میکنیم.
میگویم:«مهدیار!» از پشت تلفن هوم میکند؛ ادامه میدهم:«من دیگه برم. تو هم مراقب باش.»
خداحافظی میکنیم و تلفن قطع میشود. میرم سمت آشپزخانه.
بعد از سه هفته حوصلهٔ غذا درست کردن نداشتن، قصد میکنم برای شام فسنجان بار بزارم. تمام کابینت های آشپزخانه را زیر و رو میکنم، نه روغن دارم و نه به اندازهٔ کافی گردو. دوباره حالم گرفته میشود.
یکم شاید لوس به نظر بیاید اما، شاید برای اعتراف اینکه در مستقل زندگی کردن شکست خورده ام هنوز زود باشد، شاید هم مامان راست میگوید و وقت برگشتن رسیده، شاید هم باید به شهریاری (صاحبخانه) بگویم میخواهم تخلیه کنم و بروم یک جای کوچکتر.
باز زمزمه میکنم:«اشکالی ندارد! اشکالی ندارد! درستش میکنم.»
و پناه میبرم به لپتاپ و کارهایی که باید تا ظهر شنبه تحویلشان بدهم، تا شاید چیزی کف دستم را بگیرد، تا شاید فردا بتوانم اندازهٔ یک وعدهٔ یک نفره فسنجان بار بگذارم.