ویرگول
ورودثبت نام
ماریه متعبد
ماریه متعبد
ماریه متعبد
ماریه متعبد
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

نوه آقا و خانم صادقی

شب ها سر و صدا می‌کنند، خیلی سر و صدا می‌کنند. من عادت دارم ساعت نه در تختخواب باشم، اما همسایه رو به رو یک پیرزن و پیرمرد هستند که از وقتی آمده ام اینجا هر چهارشنبه شب تا شب جمعه، در حیاطشان کُلِ یازده بچه و داماد ها و عروس ها و نوه، نتیجه ها را جمع می‌کنند تا دور هم باشند. تا ساعت یکِ شب هم صدای بازی بچه ها می آید.

سرم درد میکند؛ سرم را با شال می‌بندم. به آیدا میگویم که لامپ اتاق و لامپ های اطراف اتاقم را خاموش کند. لامپ ها را خاموش می‌کند و با یک لیوان آب و یک مسکن بالای سرم ظاهر می‌شود.مسکن را بین لب هایم میگذارم و زبانم اتفاقی به آن برخورد می‌کند، طعم گَس قرص روی زبانم پخش می‌شود.

بیرون پنجره چند بچه جیغ می‌کشند و بچه دیگری به نام آیهان را تشویق می‌کنند، من هم در پَسِ تشویقشان غر میزنم که :« چرا اینها خفه نمیشوند؟».

آیدا روی تخت کنارم دراز می‌کشد و بغلم میکند لباسم زیر دست آیدا می‌ماند؛ دوباره غر میزنم:« ولم کن خودم خوب میشم».

می‌گوید:« گوه نخور».

از اینکه بغلم کند بدم نمی‌آید.

جا به جا میشوم تا جا را برایش باز کنم.

او می نشیند و سرم را روی پایش می‌گذارد و دستش را می‌برد توی موهایم

از او میپرسم:«عشقم کی میای خاستگاری؟».

تاریک است اما لرزش خنده را روی شکم و پاهایش حس میکنم

جواب می‌دهد:«دارم دنبال شپش میگردم داخل موهات».

ایندفعه من میخندم که یکهو صدا می آید ، انگار یک چیز فلزی به زمین خورده و بعد صدای گریه می آید.

آرام زمزمه میکنم :«آیهانشان آخر دست گل به آب داد»

با عذاب وجدان بابت تمام فحش هایی که به او دادم، بلند میشوم میروم سمت پنجره و پنجره را باز میکنم.

آیدا می‌گوید:«حقش بود، قرمساق».

چشمانم را به زور باز میکنم و شالی را که دور سرم بسته بودن شُل میکنم.

پدرش و مادر بزرگش و دو نفر دیگر که نمی‌شناسمشان از در حیاط بیرون می آیند، بچه ای که می‌بایستی آیهان باشد، بدو بدو زیر شال بلند مادر بزرگش پناه می‌برد.

پدر آیهان اما دوچرخه را از دور میبیند و می‌رود دوچرخه ای را که انگار او انداخته بود بر میدارد و سمت در حیاط می آورد.

مادربزرگش با نگاه پر افتخاری آیهان را تشویق میکند، و از حرکات شجاعانه او تعریف می‌کند.

پدرش هم نگاه سرزنش وارانه ای به او می اندازد و چیزی نمی‌گوید، فقط دوچرخه را می‌برد داخل.

نگرانی من هم رفع می شود. میروم بغل آیدا می‌نشینم و شال را دوباره دور سرم محکم میکنم،آیدا هم یک پتو می آورد پیشم دراز می‌کشد از ترس اینکه شب خبرش نشود و من تنها باشم و کاری دست خودم بدهم.

آیدا بهترین همخانه دنیاست اگر ظرف نشستن و جمع کردن سفره و پول قبض آب و برق برایت ملاک نباشد.

کم کم خوابم می‌برد، حدود یک ساعت میخوابم شاید کمتر، ولی دوباره با جیغ یک بچه روی تخت خواب مثل جن‌زده ها می‌نشینم. آیدا پتو را بالا می‌کشد و «گوساله » ای می‌گوید. نمیدانم آن را به من گفته یا به کسی که جیغ زد؛ شال را باز میکنم و می‌دوم سمت پنجره.

دوباره آیهان است! دوباره از دوچرخه افتاده زمین و این بار زانو و آرنجش خونی و خراشیده شده است.

آرام میگویم:«انگار دخالت های مادربزرگش در تربیت بچه تأثیر منفی گذاشته». اما آیدا انگار خوابِ خواب است.

آرام آرام از اتاق میروم بیرون، یک پتوی مسافرتی پیدا میکنم و تمام لامپ های خانه را خاموش میکنم و پناه میبرم به اتاق ساکت و بهم‌ریخته آیدا، حداقل آنجا کسی نیست نصف شب لگد بندازد یا روی لباسم غلت بزند.

شال را دوباره محکم میکنم و سرم را فرو میکنم توی تشک سفت تختش چون بالشتکم را یادم رفته است از اتاقم بردارم.

عذاب وجداندوچرخهتربیت
۱۴
۰
ماریه متعبد
ماریه متعبد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید