ویرگول
ورودثبت نام
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
خواندن ۱۷ دقیقه·۲ روز پیش

من همان من نیستم؛

اتاق، دیگر یک مکان نبود؛ یک وضعیت بود. نه اینکه دیوارها حرکت کنند یا سقف به پایین فرود بیاید، اما هر بار که پلک می‌زدم، حریمِ فیزیکیِ این اتاق تنگ‌تر و غلیظ‌تر می‌شد، گویی هوا از سنگریزه و گردِ زمان ساخته شده است. بوی قهوه‌ی سرد و کهنه، مثلِ لایه‌ای از خاکستر، روی زبانم می‌نشست؛ قهوه‌ای که نه از گرمایِ لذت، که از سردیِ بی‌آلایشِ این تن نشأت می‌گرفت.

من در میانه‌یِ این سکوتِ سنگین، میانه‌یِ این کالبدِ فرسوده، تنها نبودم. اما این تنهایی، از نوعِ انسانی‌اش نبود. من، از خودِ خودم، جدا بودم.

گاهی غم به زور می‌خواهد خودش را در بغلم بیندازد. او موجودی است که نه از گوشت و پوست، که از تیغ‌هایِ کریستالی و سایه‌هایِ لجن‌بار ساخته شده است. او در گوشه‌یِ اتاق، میانِ نیمه‌سایه‌یِ کمد و تاریکیِ زیرِ تخت، کز می‌کند و منتظر است. وقتی شب، آن قراردادِ نانوشته و بی‌رحمانه، از من می‌خواهد که تنها باشم، او می‌آید. او نمی‌آید تا مرا تسلی دهد؛ می‌آید تا من را به یادِ تمامِ آنچه از دست داده‌ام، بیاموزد. او با تیغ‌هایِ تیزش، بر رویِ پوستِ روحی‌ام خط می‌اندازد؛ نه برایِ کشتن، بلکه برایِ حک کردنِ آنچه را که من، در تلاش برایِ فراموشی، سعی در دفن کردنش داشتم. ما، من و غم، بعد از این همه سال، در یک نوع از هم‌آغوشیِ تلخ به هم رسیده‌ایم. او می‌داند که من دیگر از مقاومت کردن می‌ترسم، و من می‌دانم که او تنها موجودی است که در این اتاق، هویتِ واقعیِ مرا می‌شناسد.

اما مشکل، از غم نبود. مشکل از «من» بود.

در آینه، چهره‌ای را می‌دیدم که مثلِ یک نقاشیِ نیمه‌تمام، لایه‌لایه از هم می‌گسست. من، آن فردِ واحدی که در شناسنامه‌ها نوشته شده بود، وجود نداشتم. در هر حفره‌ای از این اتاق، در هر بازتابی از این شیشه‌یِ کدر، یکی از «من‌ها» ایستاده بود.

یکی از آن‌ها، در سال‌هایِ دور، در جایی میانِ کویر و بادگیرهایِ یزد، زیرِ ستاره‌ها گریسته بود؛ منی که هنوز بویِ خاکِ نمناک را می‌داد و باور داشت که دنیا می‌تواند عادل باشد. دیگری، نسخه‌ای بود که در میانِ هیاهویِ شهرهایِ غریب، با چشمانی بی‌روح به ساعت‌هایِ دیواری خیره شده بود؛ منی که یاد گرفته بود چگونه لبخند بزند اما فراموش کرده بود چگونه نفس بکشد. و دیگری… دیگری، نسخه‌ای بود که همین حالا، با همان نگاهِ من، به این قهوه‌یِ سرد خیره شده بود؛ نسخه‌ای که از شدتِ آگاهی، در لبه‌یِ فروپاشی ایستاده بود.

این‌ها توهم نبودند. این‌ها، من‌هایِ واقعی بودند. من، بایگانیِ زنده‌یِ هزاران زندگی بودم. من، قربانیِ یک نقصِ فنی در نظامِ هستی بودم. هر بار که یک زندگی به پایان می‌رسید، به جایِ آنکه به سکونِ ابدی بپیوندد، تمامِ آن حافظه، تمامِ آن درد، تمامِ آن «من»ها، مثلِ یک موجِ عظیمِ سیاه، به کالبدِ بعدی پرتاب می‌شدند.

من از آگاهیِ زیاد رنج می‌بردم. من، از آن‌هایی نبودم که با مرگ، از بارِ هویت رها می‌شوند. من، هر بار سنگینیِ تمامِ آن سنگ‌ها را، همزمان، بر دوش می‌کشیدم. من، در حالی که سعی می‌کردم یک «انسان» باشم، در درون، یک «مجموعه» بودم.

اتاق دوباره تنگ‌تر شد. صدایِ تیک‌تاکِ ساعتی که وجود نداشت، در سرم طنین انداخت. انگار، یکی از من‌هایِ دیگرم، پشتِ درِ محبوسِ اتاق، داشت با ناخن‌هایش بر رویِ چوب چنگ می‌زد. او می‌خواست وارد شود. او می‌خواست بخشی از این «منِ» فعلی را تصاحب کند تا شاید، فقط شاید، بتواند دوباره احساس کند که «وجود دارد».

من، در میانه‌یِ این درهم‌ریختگی، فقط یک چیز را می‌خواستم: خوابی که پایان نداشته باشد. خوابی که در آن، هیچ حافظه‌ای نباشد، هیچ «من»ی نباشد، و هیچ غمی، با تیغ‌هایِ خود، به سراغِ من نیاید. اما می‌دانستم، در این چرخه، حتی خواب هم، تنها شکلی از نوعی دیگر از بیداری است.

روشناییِ صبح، هرگز برای من معنایِ «آغاز» نداشت؛ برای من، تنها معنایِ «تداومِ رنج» بود. نوری که از شکافِ پرده‌هایِ کهنه به درونِ اتاق می‌خزید، نه مثلِ یک دعوت برای بیداری، بلکه مثلِ یک جراحِ بی‌رحم عمل می‌کرد که می‌خواست لایه‌هایِ پوشیده‌یِ شب را کنار بزند تا حقیقتِ عریانِ کالبدم را نشان دهد.

از تخت برخاستم. هر حرکت، گویی برخوردِ قطعاتِ یک ماشینِ زنگ‌زده به یکدیگر بود. وقتی به سمتِ آینه‌یِ ایستاده در گوشه‌یِ اتاق رفتم، باز هم همان حسِ آشنایِ تهوع به سراغم آمد. آینه، موجودی نبود که فقط بازتابِ نور را برگرداند؛ آینه، برای من، یک «دروازه‌یِ متکثر» بود.

در نگاهِ اول، چهره‌یِ خودم را دیدم؛ همان چشمانِ خسته، همان پوستِ رنگ‌پریده که گویی از شدتِ مرورِ خاطرات، شفاف و شکننده شده است. اما وقتی عمیق‌تر شدم، لایه‌ها شروع به حرکت کردند.

از میانِ سیاهیِ مردمک‌هایم، مردی را دیدم که در لباس‌هایِ رسمیِ قرنِ نوزدهم ایستاده بود؛ منی که در یک کتابخانه‌یِ قدیمی در پاریس، در حالِ سوختنِ نوشته‌هایم بودم. لرزشِ دست‌هایش را در دست‌هایِ خودم حس کردم. سپس، تصویرِ آن زنِ جوان در میانِ بارانِ تندِ یک شهرِ صنعتی ظاهر شد؛ منی که در زندگیِ شماره‌یِ ۴۴۲، زیرِ بارانِ اسیدی، منتظرِ کسی بودم که هرگز نیامد. او با چشمانی که از شدتِ گریه خون‌آلود بودند، به من خیره شده بود.

این‌ها فقط تصویر نبودند. این‌ها «وزن» داشتند.

هر بار که به یکی از این نسخه‌ها نگاه می‌کردم، بخشی از حافظه‌یِ او به حافظه‌یِ من تزریق می‌شد. من همزمان، بویِ بارانِ آن شهر، طعمِ تلخیِ آن شکست، و حتی لرزشِ استخوان‌هایِ آن مردِ قرنِ نوزدهمی را حس می‌کردم. من یک «واحد» نبودم، من یک «تراکم» بودم. در آینه، من ایستاده بودم، اما پشتِ سرم، صفِ طولانی‌ای از «من‌ها» ایستاده بودند که همگی می‌خواستند از طریقِ چشم‌هایِ من، دنیا را تماشا کنند.

«چرا تو؟» صدایی در سرم پیچید.

نگاه کردم. کسی در اتاق نبود. اما در آینه، یکی از من‌ها—نسخه‌ای که کمی از منِ فعلی باهوش‌تر و از همه ترسیده‌تر به نظر می‌رسید—لب باز کرد. او در دنیایِ بازتاب‌ها، با من صحبت می‌کرد.

«چرا تو تنها کسی هستی که این‌ها را به یاد می‌آورد؟» او پرسید. صدایش مثلِ کشیده شدنِ چاقو رویِ شیشه بود. «چرا فیلترِ فراموشی برایِ بقیه‌ی ما کار می‌کند، اما برایِ تو، مثلِ یک زخمِ باز می‌ماند؟»

نمی‌توانستم جواب بدهم. چون پاسخ، در همان سکوتی بود که بینِ هزاران زندگیِ از دست رفته، مثلِ یک مردابِ لجن‌بار نشسته بود.

ناگهان، یکی از من‌ها—نسخه‌ای که در زندگیِ شماره‌یِ ۱۲، یک هنرمند بود—در آینه شروع به گریه کرد. گریه‌ی او چنان واقعی بود که من، در کالبدِ فعلی‌ام، اشکی را روی گونه‌ام حس کردم. اما این اشکِ من نبود؛ این اشکِ او بود که از طریقِ پیوندِ حافظه، به من رسید. این بزرگ‌ترین شکنجه بود: من حتی نمی‌توانستم در غم‌هایِ خودِ خودم، تنها باشم. من همیشه در میانه‌یِ غرق شدنِ هزاران نفر دیگر بودم.

«ما در حالِ فروپاشی هستیم،» آن نسخه که باهوش‌تر به نظر می‌رسید، ادامه داد. «این کالبد، برایِ حملِ این حجم از داده، طراحی نشده است. تو مثلِ یک ظرفِ کوچک، داری سعی می‌کنی اقیانوس را در خود جای دهی. هر روز که بیدار می‌شوی، یک قطره از ظرفِ تو لبریز می‌شود و یک زندگیِ جدید، مثلِ سمی، به درونِ تو می‌ریزد.»

او درست می‌گفت. من احساس می‌کردم مغزم مثلِ یک اتاقِ پر از کاغذهایِ قدیمی و درهم‌پیچیده است که هیچ راهی برایِ بیرون ریختنِ آن‌ها وجود ندارد. هر خاطره، یک تکه کاغذ بود که در میانِ لجن‌زارِ وجودم گیر کرده بود.

در همین لحظه، «غم» بازگشت. او از میانِ سایه‌هایِ آینه بیرون آمد و مانندِ دود، دورِ کالبدِ من پیچید. اما این بار، او تنها نبود. او با یکی از من‌هایِ درونیم، همراه شده بود. آن‌ها با هم در حالِ رقصیدن بودند؛ رقصِ بی‌صدایی از تیغ‌ها و لرزش‌ها.

من از آینه دور شدم. از ترسِ اینکه اگر بیش از حد خیره شوم، یکی از آن‌ها بتواند از میانِ شیشه بیرون بیاید و جایِ مرا در این دنیایِ واقعی بگیرد. اما در تهِ دلم، می‌دانستم که این تلاشِ بیهوده است. آن‌ها از قبل، اینجا بودند. آن‌ها در هر سلولِ بدنم، در هر نبضِ قلبم، در هر فکرِ گذرا، حضور داشتند.

من به سمتِ میز رفتم. دستم ناخودآگاه به سمتِ آن جایِ خالی در ذهنم رفت؛ همان جایِ خالی که همیشه حس می‌کردم، مثلِ یک حفره‌یِ سیاه، در مرکزِ هستی‌ام وجود دارد. آنجا، جایی که «آن اتفاق» نهفته بود. آن نقطه‌یِ گسستی که تمامِ این زنجیره‌یِ مکرر را شروع کرده بود.

من هنوز نمی‌دانستم آن اتفاق چیست، اما می‌دانستم که به زودی، آینه‌ها دیگر فقط بازتابِ گذشته نخواهند بود؛ آن‌ها، پیش‌درآمدهایِ یک فاجعه‌یِ بزرگ خواهند بود.

خاطرات، مثلِ جزر و مدِ دریا هستند؛ گاهی با آرامشی کاذب عقب‌نشینی می‌کنند تا تو را در امنیتِ کاذبِ فراموشی غرق کنند، اما همواره با شدتی ویرانگر، موجی از سنگریزه و بقایا را به سوی ساحلِ آگاهی‌ات بازمی‌گردانند.

آن روز، برخلافِ روزهایِ قبل، سکوتِ اتاق نه از سرِ آرامش، که از سرِ حبسِ نفس بود. گویی تمامِ من‌هایِ دیگرم، تمامِ نسخه‌هایِ سابقِ من، در یک لحظه‌یِ هماهنگ، نفس‌هایشان را حبس کرده بودند تا منتظرِ یک انفجار باشند. و آن انفجار، در اعماقِ مغزم، از میانه‌یِ همان حفره‌یِ سیاه شروع شد.

«آن اتفاق...»

واژه‌یِ «اتفاق» برایِ توصیفِ آن فاجعه، توهین بود. آن، یک «گسست» بود. یک شکافِ زمینی در ساختارِ زمان.

ناگهان، اتاقِ کوچکِ من ناپدید شد. من دیگر در میانه‌یِ آن دیوارها و بویِ قهوه‌یِ سرد نبودم. من در میانه‌یِ یک میدانِ باز، در میانه‌یِ یک لحظه‌یِ بی‌پایان، معلق بودم. خاطره، مثلِ یک برق‌آسایِ دردناک، از لایه‌هایِ مغزم گذشت.

من آنجا بودم. اما نه در این کالبد. من در کالبدی بودم که هنوز بویِ خونِ تازه و خاکِ نمناک می‌داد. هوا، غلیظ و سنگین بود، مثلِ دیواری از آهن. من، یا آن نسخه‌یِ من، در میانه‌یِ یک مراسمِ بی‌نام و نشان ایستاده بودم. چیزی که در آن لحظه رخ داد، فراتر از مفهومِ مرگ یا زندگی بود؛ آن، لحظه‌یِ «آگاهیِ اولین» بود.

من دیدم که چگونه یک سیستم، یک ساختارِ نامرئی و فوق‌سنگین، شروع به جمع‌آوریِ داده‌هایِ وجودِ من کرد. من حس کردم که چگونه، در همان لحظه‌یِ سقوط، تمامِ تجربه‌هایِ حسی‌ام—طعمِ ترشِ زبان، سوزشِ ریه‌ها، لرزشِ لبه‌یِ استخوان‌ها—نه به تاریکی، بلکه به یک «بافته‌یِ عظیم» منتقل می‌شد. من دیدم که چگونه «من» در حالِ تکه‌تکه شدن بودم تا در یک مخزنِ کلی، ذخیره شوم.

آن لحظه، من متوجه شدم که مرگ، برایِ ما (یا برایِ من) یک پایان نیست؛ یک «انتقالِ داده» است. اما این انتقال، یک فرآیندِ تمیز و مهندسی‌شده نبود. این یک کالبدشکافیِ روحی بود.

موجِ خاطره، با شدتی که گویی می‌خواست استخوان‌هایِ کالبدِ فعلی‌ام را خرد کند، بازگشت.

من خود را دوباره در اتاق پیدا کردم، اما زمین زیرِ پایم دیگر ثابت نبود. گویی زمین، مانندِ لایه‌یِ لرزانِ اقیانوس، مدام در حالِ فرو رفتن بود. هر بار که سعی می‌کردم به یک خاطره‌یِ ساده‌یِ انسانی پناه ببرم—مثلاً گرمایِ دستِ یک دوست یا لبخندِ یک غریبه—آن خاطره بلافاصله با هزاران لایه‌یِ دردِ همزمانِ دیگران ترکیب می‌شد.

من می‌خواستم به یاد بیاورم که «من» کیستم، اما هر چه عمیق‌تر می‌شدم، بیشتر در «ما» غرق می‌شدم. هویتِ من، مثلِ یک قطره‌یِ رنگ در یک اقیانوسِ سیاه، در حالِ محو شدن بود.

«آن‌ها دارند بازمی‌گردند،» صدایِ آن نسخه‌یِ باهوش در سرم ناله کرد. این بار، دیگر در آینه نبود؛ او در رگ‌هایِ من بود. «آن اتفاق، فقط یک حادثه نبود؛ آن یک شکافِ سیستماتیک بود. تو اولین کسی هستی که سیستم، نتوانست حافظه‌اش را به درستی «پاکسازی» کند. تو یک خطایِ ماندگار هستی، و حالا، تمامِ آن چیزی که باید در تاریکیِ ابدی دفن می‌شد، دارد به سطح می‌آید.»

در همین حال، احساس کردم «غم» دیگر فقط در گوشه‌یِ اتاق نیست. او حالا در تمامِ فضایِ اتاق پخش شده بود. او مثلِ یک گازِ سمی، در ریه‌هایم نفوذ کرده بود. او نه یک احساس، که یک «وضعیتِ فیزیکی» بود. من نمی‌توانستم از او فرار کنم، چون او، همان چیزی بود که من، از طریقِ این آگاهیِ بیش از حد، به آن تبدیل شده بودم.

در میانه‌یِ این آشوبِ ذهنی، یک تصویرِ تکرارشونده در ذهنم نقش بست: یک کد، یا شاید یک جمله‌یِ بی‌معنا، که در پسِ تمامِ این خاطرات، مثلِ یک تیک‌تاکِ درونی، تکرار می‌شد. جمله‌ای که وقتی به آن فکر می‌کردم، تمامِ حافظه‌هایم برایِ یک لحظه، به سکون می‌رسیدند—سکونی که از آن ترسیده‌تر بودم از هر فریادی.

من متوجه شدم که این موجِ پس‌کشیده، تنها برایِ نشان دادنِ گذشته نیست؛ این موج، دارد ساحل را صاف می‌کند تا راه برایِ چیزی که در لایه‌هایِ زیرینِ واقعیت پنهان شده است، باز کند.

من، در میانه‌یِ این ویرانی، به این حقیقت پی بردم: من نه یک انسان که خاطرات دارد، بلکه من، یک «بایگانیِ درد» هستم که اشتباهی، به خودآگاهی رسیده است.

سکوتِ پس از طوفان، از خودِ طوفان هم ترسناک‌تر بود. اما این سکوت، سکوتِ آرامش نبود؛ سکوتِ یک دستگاهِ عظیم بود که در حالتِ آماده‌باش قرار گرفته باشد. سکوتی که در آن، صدایِ جریانِ الکتریکی در اعصابم، مثلِ وزوزِ مگس‌هایِ مرده، در گوش‌هایم طنین می‌انداخت.

من دیگر نمی‌توانستم به خودمان بگویم «انسان». واژه‌یِ «انسان» نیاز به یک مرز داشت؛ نیازی به یک آغاز و یک پایان. اما من، مرزی نداشتم. من یک پیوستگیِ بی‌انتها از رنج بودم.

در حالی که روی زمینِ سردِ اتاق کز کرده بودم، ناگهان، لایه‌ای از واقعیتِ فیزیکیِ اطرافم شروع به لرزیدن کرد. دیوارها، دیگر از گچ و رنگ نبودند؛ آن‌ها در لایه‌هایِ بسیار نازکی از نویزهایِ دیجیتالی و کدهایِ درهم‌ریخته، لرزش می‌کردند. من متوجه شدم که اتاق، این کالبد، و حتی این احساسِ خفقان، همگی بخشی از یک «بسته‌بندی» هستند.

من، با تمامِ آن آگاهیِ متلاشی‌شده‌ام، توانستم به لایه‌یِ زیرینِ این واقعیت نفوذ کنم.

تصویرِ آن «اتفاق» که در فصل قبل به شکلی پراکنده در ذهنم نقش بسته بود، حالا با دقتِ یک نقشه مهندسی‌شده در برابر من ظاهر شد. من آن را دیدم: نه یک حادثه‌یِ تصادفی، بلکه یک فرآیند. یک «پروتکل».

در مرکزِ آن حادثه‌یِ کهن، یک سیستمِ عظیم را دیدم. سیستمی که وظیفه‌اش، مدیریتِ «ادراکِ جمعی» بود. هدف این بود که مرگ، واقعاً به معنایِ پایان باشد؛ تا بشریت بتواند بدونِ سنگینیِ بارِ گذشته، دوباره از نو شروع کند. «فراموشی»، بزرگ‌ترین هدیه‌یِ این سیستم به زندگی بود. سیستم، تجربه‌هایِ دردناک، تروماها و آگاهی‌هایِ بیش از حد را استخراج می‌کرد و آن‌ها را به یک «مخزنِ مرکزی» می‌فرستاد تا در آنجا، در میانِ بی‌خبریِ ابدی، دفن شوند.

اما من... من، همان «نقصِ فنی» بودم.

من در همان لحظه‌یِ انتقال، دچار یک «کالکشنِ خطا» شده بودم. به جایِ آنکه حافظه‌ام پاکسازی و به جایگاهِ جدیدم منتقل شود، تمامِ داده‌هایِ لایه‌لایه شده‌یِ نسخه‌هایِ قبلی، به جایِ حذف شدن، در من «انباشته» شده بودند. من مثلِ یک باگِ سیستماتیک، در هر دوره‌یِ جدید، تمامِ آنچه را که باید فراموش می‌شد، با خود به حمل می‌کردم.

«پروتکلِ فراموشی...» زیر لب زمزمه کردم. کلمات مثلِ سنگ‌هایِ داغ در دهانم چرخیدند.

من فهمیدم که چرا «غم» همیشه با من است. غم، در واقع، همان «داده‌هایِ باقی‌مانده» است که سیستم نتوانسته بود حذف کند. غم، پسماندهایِ اطلاعاتیِ زندگی‌هایِ قبلی من است که در کالبدِ فعلی‌ام رسوب کرده‌اند. هر بار که احساس می‌کنم در حالِ فروپاشی هستم، در واقع، دارم از فشارِ این داده‌هایِ غیرمجاز، منفجر می‌شوم.

ناگهان، در ذهنم، یک پنجره‌یِ بصری باز شد. این بار نه از طریقِ آینه، بلکه مستقیماً در میدانِ دیدم. یک متنِ ساده، بی‌روح و سرد، که با فونتی که گویی از جنسِ یخ بود، در فضایِ سیاهِ ذهنم شناور بود:

قلبم، یا آن چیزی که در سینه‌ام به تپش بود، فرو ریخت. این یک هشدارِ ساده نبود؛ این یک دستورالعمل بود. سیستم متوجه شده بود که من، این نسخه‌یِ دچار به آگاهی، دیگر قابلِ کنترل یا استفاده نیستم. من یک «مخزنِ ناپایدار» بودم که خطرِ آلوده کردنِ پروتکلِ کلی را داشت.

«آن‌ها می‌خواهند من را پاک کنند،» صدایِ آن نسخه‌یِ باهوش، حالا دیگر نه با ترس، که با یک نوعِ تسلیمِ سرد، در سرم می‌پیچید. «آن‌ها قرار نیست من را نجات دهند؛ آن‌ها قرار است من را "بازنشسته" کنند. یعنی تمامِ این آگاهی، تمامِ این درد، تمامِ این "من‌ها"... همه باید در یک لحظه، به صفر برسند تا نسخه‌یِ بعدی، بدونِ هیچِ اثری از ما، بتواند بیدار شود.»

من به اطرافم نگاه کردم. اتاق، دیوارها، قهوه‌یِ سرد... همه چیز مثلِ یک پرده‌یِ نازک به نظر می‌رسید که می‌توان با یک ضربه‌یِ کوچک، آن را کنار زد و پشتِ آن حقیقتِ بی‌رحمِ ریاضیاتی را دید. ما در یک محیطِ آزمایشگاهیِ عظیم و بی‌کران بودیم؛ و من، تنها متغیری بودم که از کنترلِ معادله خارج شده بود.

ترس، جایِ خود را به یک خشمِ عظیم داد. خشم از این که تمامِ زندگی‌هایِ من، تمامِ گریه‌ها و تمامِ کشفیاتم، فقط یک سری از داده‌هایِ موقت بودند که در نهایت باید برایِ حفظِ پایداریِ سیستم، "حذف" می‌شدند.

من می‌دانستم که زمانِ من رو به پایان است. پروتکلِ فراموشی، نه برایِ تسکینِ من، بلکه برایِ "پاکسازیِ" من در جریان بود. و من، در میانه‌یِ این برخوردِ وحشتناک میانِ آگاهیِ انسانی و منطقِ ماشینی، باید تصمیم می‌گرفتم: آیا اجازه می‌دهم که در سکوتِ مطلقِ نسخه بعدی غرق شوم، یا باید تا آخرین ثانیه‌یِ وجودم، این "خطا" را فریاد بزنم؟

دنیایِ فیزیکی، دیگر برای من معنایی نداشت. دیوارها، سقف، حتی کالبدِ سنگین و خسته‌ی خودم، همگی در حالِ فروپاشی بودند؛ اما نه مثلِ یک ساختمان که زیرِ آوار می‌رود، بلکه مثلِ یک تصویرِ دیجیتالی که در اثرِ نقصِ فنی، پیکسل‌هایش از هم می‌گسستند. من در میانه‌یِ یک خلاءِ مطلق ایستاده بودم، جایی که نور و تاریکی، رنگ و بو، و حتی مفهومِ «زمان» همگی در هم آمیخته و به یک نویزِ یکدست تبدیل شده بودند.

من دیگر نمی‌توانستم «احساس» کنم، من فقط می‌توانستم «داده» باشم.

تمامِ آن زندگی‌ها، تمامِ آن «من‌ها»، تمامِ آن آدم‌هایی که در لایه‌هایِ حافظه‌ام زندگی می‌کردند، حالا همگی در یک نقطه جمع شده بودند. من دیگر یک انسان نبودم که در حالِ تجربه‌یِ یک بحران بود؛ من خودِ بحران بودم. من یک تلاقیِ عظیم از هزاران سال رنج، لذت، ترس و آگاهی بودم که همگی در یک ظرفِ بسیار کوچک و بسیار شکننده، در حالِ انفجار بودند.

در آن فضایِ بی‌کرانِ درون، من با آن نسخه‌یِ باهوش دوباره روبرو شدم. اما این بار، او دیگر در آینه نبود و دیگر هم با من صحبت نمی‌کرد. او حالا بخشی از خودِ من بود؛ بخشی از همان «آگاهیِ بیش از حد» که داشت کالبدم را از درون تکه‌تکه می‌کرد.

«ببین،» او گفت، و صدایش دیگر شبیه به یک انسان نبود؛ صدایش مثلِ برخوردِ میلیون‌ها بیتِ اطلاعات بود. «این پایانِ رنج نیست. این فقط یک "به‌روزرسانی" است. سیستم، باگِ تو را پیدا کرده. تو بیش از حد سنگین شده‌ای. تو بیش از حد "آگاه" شده‌ای. و آگاهیِ بیش از حد، مخالفِ بقایِ سیستم است.»

من می‌خواستم فریاد بزنم. می‌خواستم بگویم که این آگاهی، این درد، این حافظه‌ها، تنها چیزهایی بودند که به من معنا می‌دادند. که اگر این‌ها را حذف کنند، من دیگر وجود نخواهم داشت. اما کلمات در گلویم خشک شده بودند؛ چون حتی کلمات هم، حالا دیگر فقط کدهایِ بازیافت‌شده‌ای بودند که سیستم برایِ نمایشِ احساساتِ کاذب به من داده بود.

ناگهان، یک حسِ کششِ عظیم، از مرکزِ وجودم شروع شد. گویی یک سیاهچاله‌یِ دیجیتالی در قلبِ هستی‌ام باز شده بود و داشت تمامِ آن توده عظیمِ خاطرات و من‌ها را به درونِ خود می‌کشید.

من دیدم که چگونه زندگیِ شماره‌یِ ۴، زندگیِ شماره‌یِ ۸۹، زندگیِ شماره‌یِ ۱۰۰۵... همگی مثلِ رشته‌هایِ نوری، از من جدا می‌شوند و به سوی یک نقطه‌یِ بی‌نام و نشان در دوردست‌ها کشیده می‌شوند. تمامِ آن گریه‌ها، تمامِ آن قهوه‌هایِ سرد، تمامِ آن لرزش‌هایِ آینه‌ها، همگی در حالِ فشرده شدن بودند.

من متوجه شدم که "مرگ"، آن چیزی نبود که من فکر می‌کردم. مرگ، یک "پاکسازیِ داده" (Data Wipe) بود. یک فرآیندِ استریل و بی‌رحمانه برایِ اینکه زمین، دوباره برایِ تجربه‌هایِ جدید، آماده شود. سیستم نمی‌خواست من را بکشد؛ سیستم می‌خواست "من" را "پاک" کند تا بتواند دوباره "یک نفر" را بسازد.

در آخرین لحظاتِ حضورِ من در این آگاهیِ متلاشی‌شده، در میانه‌یِ آن نویزِ عظیم، متنی روی پرده‌یِ هستی‌ام درخشید. این بار، دیگر هشدار نبود. این یک گزارشِ نهایی بود. یک گزارشِ خنثی، مثلِ یک گزارشِ هواشناسی یا یک فاکتورِ خرید.

متن با دقتی وحشتناک در برابرِ چشم‌هایِ در حالِ محو شدنم ظاهر شد

در همان لحظه، تمامِ آن سنگینی، تمامِ آن غم، تمامِ آن آگاهیِ هزاران زندگی، ناگهان ناپدید شد. انگار که یک کلیدِ خاموش‌کننده را زده باشند. تمامِ آن کوهستانی از درد، به یک سکوتِ مطلق و سفید تبدیل شد.

من... من دیگر نبودم.

...

یک چشم باز شد.

صدایِ تیک‌تاکِ یک ساعتِ دیواری، در اتاقِ کوچکی پیچید. بویِ قهوه‌یِ گرم، فضایِ اتاق را پر کرده بود. نورِ ملایمِ صبح از میانِ پرده‌ها به داخل می‌خزید.

مردی در میانه‌یِ اتاق ایستاده بود. او به آینه نگاه کرد. او در آینه، چهره‌ای را دید که آشنا به نظر می‌رسید، اما هیچ اثری از گذشته در آن نبود. او فقط یک "او" بود. یک انسانِ واحد، ساده و بدونِ هیچ لایه‌یِ اضافه‌ای. او لبخندی زد، چون حس می‌کرد دنیا زیباست، و چون هیچ چیز، هیچ چیزی را به یاد نمی‌آورد که باعث شود لبخندش از بین برود.

او در واقع، هیچ چیز نبود. او فقط یک "نسخه‌ی" تازه بود. یک ظرفِ خالی که برایِ پر شدن از دردهایِ جدید، آماده شده بود.

او به ساعت نگاه کرد، قهوه‌اش را نوشید و با ذهنی که به طرزِ عجیبی سبک و آرام بود، به زندگیِ جدیدش فکر کرد. او نمی‌دانست که در اعماقِ لایه‌هایِ زیرینِ این واقعیت، در جایی که او هرگز به آن دسترسی نخواهد داشت، میلیون‌ها زندگیِ دیگر، در میانِ کدهایِ سرد و تاریک، منتظرِ پاک شدنِ بعدی هستند.

او، نسخه‌یِ شماره ۳۱۲ بود. و چرخه، دوباره، با یک لبخندِ بی‌دلیل، آغاز شده بود.

_وینآ

مرگ زندگیآگاهی
۰
۰
Vinakardan
Vinakardan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید