ویرگول
ورودثبت نام
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

بالیدن به ویرانی: مونولوگِ شبانه

در گلایه‌های آن شبِ تلخ،

سیاهی را در آغوش می‌کشم؛

نه از آن رو که زشتیِ او به دل نشسته باشد،

بلکه از آن رو که

در میانِ این پوسیدگیِ غمِ انباشته،

اندکی مجالِ تپیدن،

اندکی دم کشیدن،

برای جان‌های دیگر مانده باشد.

شاید همین تلخیِ مشترک،

همین حسِ گسِ تنهاییِ جمعی،

یگانه دریچه‌ی نفس کشیدنِ ما باشد.

و من می‌بالَم…

باز هم می‌بالَم…

و در نهایت،

«می‌بالَم»

بر این ویرانیِ درون؛

بر این انباشتِ درد که گویی

تمامِ هستیِ مرا

در خود بلعیده است.

چه باک؟

وقتی این حالِ خرابِ من،

خود،

تفسیرِ بی‌پرده و عریانِ زندگیِ نگرانِ من است.

زندگی‌ای که گویی

در هزارتویِ بی‌انتها،

میانِ فروریختنِ مدام

و تلاشِ بی‌ثمر برای دوام آوردن،

گم شده است.

دیگر نمی‌دانم «زندگی» چیست؛

این واژه‌ی سنگین،

این مفهومِ گنگ،

برای من

دیگر معنایی ندارد.

دیگر «هیچ» نمی‌دانم.

زیرا اکنون،

حتی بهایِ نانِ خوردنِ امروزِ خویش را نیز در جیبِ تهیِ خود نمی‌یابم.

و این نداری،

این عریانیِ مالی،

تنها سهمِ شومِ من نیست؛

بلکه

میراثِ مشترکِ بسیاری‌ست

که در این روزگارِ سراسرِ تاریکی،

همچون من

با همین تنگیِ نفس،

با همین تهی‌دستیِ جان‌کاه،

با همین فرسودگیِ عمیق،

روزگار می‌گذرانند.

روزگارِ ما،

روزگارِ «نداشتن» است.

روزگارِ «نمی‌شود» است.

روزگارِ «از دست دادن» است.

هر صبح،

با وعده‌ی «شاید»،

و هر شب،

با حسرتِ «نشد».

اه…

از این زمانه خسته‌ام…

نه یک بار،

نه دوبار،

که از عمقِ جان،

از ریشه‌ی وجود

خسته و خسته‌تر از همیشه.

خستگی‌ای که

حتی

از نفس کشیدن نیز

مرا باز می‌دارد.

--

زندگیشب
۴۰
۱۰
Vinakardan
Vinakardan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید