
میبینی عزیزکم؟ من دیگر میان جرعههای چای عصرانهام با خیال تو همکلام نمیشوم؛ دیگر بخار فنجان بر شیشههای سرد اتاقم نامت را نمینویسد و هیچ ترانهای به احترام چشمهایت در این خانه پخش نخواهد شد. من فهمیدهام که بعضی آغوشها نه پناهاند و نه وطن، فقط مکثی کوتاه در میانهی سقوطاند؛ جایی که آدم خیال میکند نجات یافته، بیآنکه بداند دقیقاً همانجا بخشی از جانش میماند. غربت آغوش تو زمانی برایم پایانِ تمام ترسها بود، اما امروز میدانم که آن گرما، گرمای خانه نبود، گرمای آتشی بود که آرام میسوزاند و دیر خاموش میشد.
از تو چه مانده است؟ نه نامی که با شنیدنش دلم بلرزد، نه تصویری که در تاریکی برق بزند. فقط دردی مبهم که گاهی بیاجازه از راه میرسد و گوشهای از سینهام مینشیند، و پشیمانیای آرام که مثل مهمانی بیصدا، شبها کنار تختم مینشیند و مرا وادار میکند به نسخههای دیگری از زندگی فکر کنم؛ به آن
«اگر»های بیپایانی که روزی جهانم را محاصره کرده بودند. اما حالا دیگر حتی آن «اگر»ها هم خسته شدهاند؛ قابهایشان از دیوار ذهنم افتاده و غبار گرفتهاند، چون حقیقت سادهتر از همهی احتمالات است: تو آنقدرها هم که گمان میکردم بزرگ نبودی.
بزرگترین رهایی من فراموشی تو نبود، کوچک شدن تو بود. تو از یک «همیشه» به یک «روزی» تنزل کردی، از یک «عشق» به یک «تجربه»، از یک «سرنوشت» به یک «اشتباهِ انسانی». و این سقوط آرام، این فرو ریختن تدریجیِ هیبتت در ذهنم، از هر انتقامی باشکوهتر بود. من تو را از قلبم بیرون نکردم؛ زمان تو را کوچک کرد، آنقدر کوچک که دیگر حتی سایهات هم بر دیوار روحم نمیافتد.
اکنون اگر نامت را بشنوم، فقط لبخندی کوتاه میزنم؛ نه از دلتنگی، نه از خشم، بلکه از آگاهی. من از تو عبور نکردم، من تو را پشت سر گذاشتم؛ همانگونه که از خیابانی عبور میکنیم که روزی خانهی ما بوده اما دیگر هیچ نشانی از زندگی در آن نیست. از تو فقط یک «فلانی» مانده است؛ واژهای بیوزن، بیتاریخ، بیتپش. و باور کن این تنزل، این تبدیل شدن از جهان به یک نامِ خنثی، بزرگترین معجزهای بود که زمان برای نجات من رقم زد.
«اگر»های بیپایانی که روزی جهانم را محاصره