ویرگول
ورودثبت نام
SamsepiOl
SamsepiOl
SamsepiOl
SamsepiOl
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

امید

با لبخند همیشگی اش وارد شد

ناشی از بصیرت نبود و آزارم میداد ، فقط همین را می دانم.

تحمل قدرت مستعجلش را نداشتم ، تحمل حضورش را کلا نداشتم

میخواستم یک بار برای همیشه این چشم های براق و اغواگر را در بیاورم

چشم هایی که دیدنش زندگی را برایم قابل تحمل میکرد

وادارم می کرد در میان این پوچی و پوک ها دنبال معنی بگردم.

اندام های دلربایش ، بار دیگر آتش شهوت را در من روشن می کرد

بار دیگر مرا به این غریزه حیوانی ام پیوند می زد و بار دیگر این آتش سوختگی های خودش را بر جای میگذاشت.

با چاقوی روی میز از پشت نزدیک شدم

برایم سخت بود

مرگ آسان یا سخت؟

به هر حال او بود که با تار هایش برای مدت طولانی من را به این دیوار کاذب زندگی پیونده زده بود.

نه ، این حرفم تداعی کننده گربه صفت های اطرافم بود.

بیهوشش کردم و شروع کردم

سینه های برجسته اش ، پاهای در مانندش و آن مولد لبخند آفرین ها

همگی را بریدم.

آتش شهوتم در دریای خونش غرق شد و حالا نوبت غرق کردن زیبایی بود

آن لبخند احمقانه ، مژه های بلندش و ابروان کشیده اش

و از همه مهم تر چشم هایی که اکنون بسته بود.

با قلم سرخ رنگم شروع به نقاشی کردم

اول از همه آن لبخندی که اکنون از سر بیهوشی محو شده بود را بازسازی کردم

اکنون هر جفتمان یک نوع لبخند بر لب داشتیم

به سراغ مژه ها رفتم

دانه به دانه صدف ها را جدا کردم تا به مروارید چشمانش برسم.

و در نهایت رسیدم ، رسیدم و دوباره قلم به دست شدم

رنگ قلمم هر لحظه بیشتر رنگ سرخی به خودش میگرفت تا اینکه در نهایت مروارید ها ، خونین جدا شدند.

اکنون میتوان آن ها را مروارید نامید؟

اکنون که چیزی جز چربی و خون نیست ؟

اکنون که بی حرکت ایستاده اند؟

اکنون که دیگر دست هر کسی باشند به او خیره می شوند؟

غرق سوالاتم بودم که مرگ مرا بیهوش کرد

داستان کوتاه
۰
۰
SamsepiOl
SamsepiOl
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید