علیرغم نوشته قبلی ، تصمیم به مطرح کردن درخواستم کردم
و در نهایت متوجه شدم بدبینی من نسبت به دنیای اطرافم ، همان عینک واقع بینی ام است.
درخواستم به صورت غیر مستقیم فکر میکنم رد شد.
در این میان اما متوجه ترسی شدم ، ترسی که از ابتدای عمر سنگینم کرده بود و اجازه حرکت رو به جلو به من نمیداد : ترس از نه و ترس از آبرو.
با هر دو ترس مواجه شدم
با علم به اینکه بعد از مطرح کردن چنین درخواستی، احتمال منتشر شدنش بین بقیه هست ، بازم مطرح کردم.
با علم به اینکه احتمالا جوابی که با این شیوه مطرح کردن می گیرم ، نه خواهد بود ، همچنان مطرح کردم.
امروز در این بامداد ، زخم قدیمی شمشیر شوالیه ای به نام زندگی ، دوباره عفونت کرد
اما من این بار ، اتش گرم این درد را به انضباط سرد اراده ام خاموش کردم.
شکست خورده ام اما اکنون احساس آزادی دارم.
همچنان برای شما که شاید هرگز ندانی و نخوانی