برای تو می نویسم اما ناشناس.جرعت نگاه کردن داخل چشم هایت را ندارم حتی از پشت این لعنتی هم نمیتوانم احساساتم را ابراز کنم.تنها سکوی سخنرانی ام اینجاست.معمولا انسانی با احساسات اندک توصیف میشوم ، هر چند خودم هم این برچسب را میپذیرم.روزی که وارد این کثافت بازار پر مدعیان شدم یا به اصطلاح خودشان "دانشگاه" ، که حتی کاربری اش از ابتدای تاسیسش در هاله از ابهام است ، فکر نمیکردم به کسی کوچکترین احساسی داشته باشم.کلاس هایم را با نجوا کردن با چراغ های سقف می گذراندم و مسیر برگشتم به مکان حریم شخصی زده یا باز به اصطلاح خودشان "خوابگاه" را با نجوا کردن با آسفالت یا موزاییک طی میکردم.خیلی خلاصه یا سرم زیادی به بالا بود یا زیادی به پایین.روزی که تصمیم گرفتم به آدم ها مثل یک درخت نگاه کنم(به درخت نگاه میکنیم چون هست ، به آدم ها نگاه میکنیم چون هستند)از بین تمام چهره ها ، فقط تو را می دیدم تو هم من را می دیدی ، ولی تقاطعی بین چشم هایمان نبود. محرک شرکت کردنم در آن کلاس های هشت صبحی پر از گوسفند و سگ گله شان ، تو بودی ، چشمان پر برقت بود ، موهای بلند و لختت بود ، ابرو های کشیده زیبایت بود ، لب های درشت ات بود ، وجود تو بود.تلاش کردم نزدیک شوم ، نزدیک شدم ولی بار دیگر اقیانوس حقیقت ، من ترسیده از آب را در خود غرق کرد.وقتی زندگی ات را دیدم ، وقتی لبخند را دیدم و باید اغراق کنم ، از آن لبخند های کذایی نبود ، بار دیگر فهمیدم نمیتوانم نمیتوانم زندگی ات را آغشته به خون خودم بکنم.دست های من همچنان از قتل خودم خونیست.اما تو ، نمیدانمزندگی ات یک پارچه یا یکپارچه سفید است لکه های خون روی پارچه های سفید را دوست ندارم.این را نوشتم نه برای اینکه احساستم را تخلیه کنم ، بلکه آن را در اعماق چند کد و صفر و یک ها دفن کنم.زمین بودی و من انسان شاکی و آسیب زننده.دور و ستایشگر میمانم.برای تو که شاید هرگز ندانی و نخوانی و برای من که میدانم و خواندم.