ویرگول
ورودثبت نام
محمدسام خرم آبادی
محمدسام خرم آبادیمن محمد سام ،پسری هشت ساله. اینجا،داستان هامو می نویسم. چون فکر میکنم دنیای ما با قصه قشنگ تره.
محمدسام خرم آبادی
محمدسام خرم آبادی
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

دندان شیری

امروز با مامان و بابا رفته بودم که یکی از خاطرات شیرین کودکی‌ام را بسازم، اما با چاشنی کمی درد و هیجان همراه شد. رفتم تا یکی از دندان شیری‌ام را بکشم. بعد از اینکه دندانپزشک کارش را تمام کرد، به من گفت که می‌توانم یک اسباب‌بازی به عنوان جایزه انتخاب کنم.
حالا حدس بزنید چه چیزهایی برای انتخاب وجود داشت؟
چهار تا تِلِ موی دخترانه، چند بسته برچسب کتاب، تعدادی ژِلِ اسلایم!! راستش را بخواهید، آن هدیه‌ها خیلی برایم جذاب نبودند. بیشترشان به نظرم مسخره می‌آمدند و رغبتی به برداشتنشان نداشتم.
اما خب، رسم بود و باید یکی را انتخاب می‌کردم. در نهایت، با کمی تردید، ژل اسلایم را برداشتم. شاید چون حس می‌کردم با آن می‌توانم خلاقیت بیشتری به خرج دهم، یا شاید فقط دلم نمی‌خواست دست خالی برگردم.
وقتی به خانه برگشتم، غافلگیر شدم. دندانم شروع به خونریزی کرد. آنقدر که حس کردم پنجاه درصد از خون بدنم دارد خارج می‌شود! ترسیدم و نمی‌دانستم چه کار کنم. تنها چیزی که به ذهنم رسید، خوردن یک بستنی خنک بود. خدا را شکر، معجزه بستنی جواب داد! خونریزی قطع شد و درد دندانم آرام گرفت.
در این میان، قهرمان واقعی داستانم، مادرم بود. او خودش هم ناخوش بود اما این‌ مانع نشد تا از من غافل شود. با مهربانی از من مراقبت کرد، کنارم نشست و دلجویی‌ام داد. حضور او، حتی در شرایط بیماریِ خودش، بهترین تسکین برای من بود.
این تجربه به من یاد داد که گاهی اوقات، حتی در لحظات درد و ناراحتی، چیزهای خوبی هم می‌توان یافت؛ مثل یک جایزه کوچک (حتی اگر بابِ میلت نباشد)، یک بستنی خوشمزه، و مهم‌تر از همه، عشق و مراقبت بی‌دریغ مادر.

انتخابدندانپزشکیتجربه شخصیمادر
۰
۰
محمدسام خرم آبادی
محمدسام خرم آبادی
من محمد سام ،پسری هشت ساله. اینجا،داستان هامو می نویسم. چون فکر میکنم دنیای ما با قصه قشنگ تره.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید