ویرگول
ورودثبت نام
چراغ روشن
چراغ روشناینجا چراغی روشن است؛ برای تمرین نوشتن!
چراغ روشن
چراغ روشن
خواندن ۱۳ دقیقه·۶ ماه پیش

داستان موسی و فرعون

هارون نگاهش را از سقف بلند تالار با آن تزئینات زیبایش گرفت، به ستون‌های سنگی کشید و از آن‌جا تا تخت بزرگ و پر نقش و نگار و خالی فرعون رسید. مدتی بود با برادرش برای دیدار با فرعون و درباریانش آمده بودند، اما خبری از خود فرعون نبود. هارون نگاهش را از تخت فرعون گرفت، از روی افراد حاضر در بارگاه که به او و برادرش خیره شده و پچ‌پچ می‌کردند، گذشت و به جمع بزرگان بنی‌اسرائیل که گرچه درمیان قوم خود خوشنام نبوده، اما به واسطه‌ی خدماتشان مورد توجه فرعون قرار گرفته بودند، رسید. آن‌ها با نگاه‌های خشمگین به او و برادرش نگاه می‌کردند. هارون نزدیک برادر قوی‌هیکلش که موهای صافش را پشت گوش داده بود، رفت. موسی به عصای بزرگی که از زمان برگشتنش در دست داشت، تکیه داده بود، به زمین سنگی تالار چشم دوخته و در فکر بود. هارون نزدیک گوشش آهسته گفت:

- جان عزیزت بیا بی‌خیال شو، تا فرعون نیومده از همین‌جا بریم.

موسی سر بالا آورد.

- از چی ترسیدی؟

هارون نگرانی از چهره‌اش مشخص بود.

- از نگاه‌های این جماعت، همین امروز همین‌جا خون‌مون رو می‌ریزن.

موسی نگاه شماتت‌باری کرد.

- برادر! من از خدا خواستم اجازه‌ی همراهی تو رو بده تا قلبم آروم بشه، تو که بدتر داری ته دلم رو خالی می‌کنی.

- هنوز نمی‌دونی کجا اومدیم؟ این‌جا دربار فرعونه. تو که بهتر از من می‌دونی چه راحت خون می‌ریزه، سال‌ها به چشم خودت دیدی.

موسی دست روی شانه‌اش گذاشت.

- آروم باش هارون! خدا همراهمونه.

سربازی خبر ورود فرعون را اعلام کرد. افراد حاضر در تالار قصر متوجه مسیر ورود شده و همگی جز موسی و هارون به خاک افتادند. فرعون با خدم و حشم وارد شد. هارون محو ابهت فرعون شد، اما موسی خونسرد نگاه کرد. هارون آهسته گفت:

- دیگه راه فراری نداریم.

موسی دست برادر را گرفت و آرام گفت:

- خداوند با آیاتش به من قدرت داده و خواسته این کارو انجام بدم، خیالت راحت خودش حرف‌هامون رو می‌شنوه و مراقبمونه.

فرعون به چهره‌‌ی موسی که مانند برادرش تعظیم نکرده بود، نگاه کرد. مدتی بود این چهره‌ی یاغی را ندیده بود. سال‌های سال دل همسرش به همین چهره‌ی آشنا شاد می‌شد و او هم فقط به عشق آسیه کاری به سرکشی‌های او نداشت؛ اما این بار اوضاع فرق می‌کرد، او با ادعای جدیدی پا به بارگاه گذاشته بود، یک ادعای خطرناک. فرعون که یک طرفه روی تخت لم داده بود، به درباریانش که کم‌کم راست ایستاده بودند، نگاه کرد و بعد روی نگاه جدی موسی متوقف شد.

- پسر! مدت‌ها بود ندیده بودمت، گفتند خواستی من رو در حضور درباریانم ببینی، بگو! چه حرفی با ما داری؟

موسی استوار دو قدم به جلو برداشت صدای عصایش در همه‌ی کاخ پیچید و با صدای بلند گفت:

- من فرستاده‌ی پروردگار جهانیان هستم و امروز اومدم تا از تو بخوام اجازه بدی طایفه بنی‌اسرائیل همراه من بیان.

فرعون پوزخندی زد.

- تو همان بچه‌ای نیستی که در همین کاخ و در کنار ما بزرگ شدی؟ از نعمت‌هاو مواهب ما استفاده کردی و در آخر با یک کار زشت و قتل سرکشی کردی.

موسی بدون حتی اخمی در ابرو چشم به فرعون دوخت.

- بله، من چنین کاری در گذشته انجام دادم، اما دلیلش فقط نجات یک مظلوم از دست ظالم بود، نه سرکشی و طغیان. بعد هم به خاطر همین کار سرگردان بیابان‌ها شدم تا خداوند جهانیان به کمکم آمد و به من علم و حکمت داد و من رو به عنوان پیامبر خودش انتخاب کرد.

فرعون عصبانی خود را روی تخت به جلو کشید.

- گستاخ شدی پسر! توی بنی‌اسرائیلی نباید الان زنده باشی، اگر نفس می‌کشی به‌خاطر من و حمایت‌های منه.

- منت چه چیزی رو بر سر من می‌گذاری؟ این که طایفه من رو خوار کردی و بنی‌اسرائیل رو به بند کشیدی؟ نه، هر لطفی به من شده از جانب پروردگار جهان بوده، نه تو.

فرعون با ابروهای چین خورده نگاهش را به او دوخت

- این پروردگار جهان کیه که این‌قدر سنگش رو به سینه می‌زنی؟

موسی ضربه‌ای با عصایش به زمین زد.

- خدای من، خدای آسمان‌ها و زمینه و خدای هر چیزی که بین اون دو قرار داره. البته که اگر کمی خودت و درباریانت فکر می‌کردی می‌فهمیدی.

فرعون بلند خندید و چندبار دست زد و به درباریان متعجبی که به تبعیت از او می‌خندیدند، گفت:

- این مرد رو می‌بینید که اومده این‌جا و‌ چه حرف‌های مسخره‌ای می‌زنه؟ ادعا می‌کنه از طرف خداش اومده.

موسی به طرف درباریان برگشت.

- خدای من همون خدایی که شما و اجدادتون رو آفریده.

برخی با خشم، برخی با پوزخند و برخی با شماتت به موسای ایستاده در وسط تالار نگاه می‌کردند. فرعون با دست اشاره‌ای به موسی کرد و به درباریان گفت:

- تحویل بگیرید، این رسولی هست که خدای موسی برای شما‌ فرستاده، اما قبول کنید فرستاده‌اش بسیار دیوانه‌ست.

نگاه فرعون در آنی از تمسخر به غیظ تغییر کرد و به موسی خیره شد.

- موسی! سرگردانی در بیابان‌ها روی عقلت تاثیر گذاشته و مهمل میگی.

موسی بی‌توجه به فرعون به درباریان گفت:

- کمی فکر‌ کنید تا بفهمید خدای من همون آفریننده‌ی شرق و غرب و هر چیزیه که بین اون‌هاست.

فرعون عصبانی از روی تخت بلند شد.

- ساکت شو موسی! می‌دونی که اگر غیر از من خدای دیگه‌ای رو بپرستی تو رو به زندان می‌اندازم.

موسی به طرف فرعون برگشت، به چشمانش خیره و کمی به او نزدیک شد.

- اگر معجزه‌ای برات بیارم باز هم من رو زندانی می‌کنی؟

فرعون پوزخندی زد و درحالی‌ که به طرف تختش برمی‌گشت، گفت:

- پسرجان! اگر واقعاً راست میگی معجزه کن.

فرعون روی تخت نشست و دوباره دستانش را روی دسته‌ی تخت گذاشت و با پوزخندی بر لب به موسای جوان خیره شد. موسی نگاهش به چشمان فرعون که بر اثر پیری گوشه‌هایش چین‌ خورده بود، خیره کرد و بدون هیچ اخمی، خونسردانه عصای بلند در دستش را به زمین انداخت. فرعون اخم کرده به عصا چشم دوخت و منتظر شنیدن برخورد آن به کف سنگی تالار قصر ماند، اما عصا به زمین نرسید و به جای آن اژدهایی بزرگ و سیاه‌، روی زمین خزید. از هیبتش درباریان با جیغ و فریاد عقب نشسته و قصد فرار کردند. هارون هم که تاکنون از ترس فرعون و درباریانش زبان باز نکرده بود با دیدن عصای اژدها شده متعجب به برادر خونسردش نزدیک شد، تا در امان بماند. اژدها چشمان سرخش را به طرف فرعون گرفته، زبان دوشاخش را بیرون آورده و در حال بالا رفتن از پله‌های مقابل تخت بود. فرعون از ترس پاهایش را از روی زمین برداشت و کمرش را به تخت چسباند و فریاد زد.

- موسی! جلوی این اژدها رو بگیر!

موسی آرام خم شد، تن اژدها را در دست گرفت. بدن اژدها همین که در دست موسی قرار گرفت. تبدیل به همان عصای چوبی بلند شد. فرعون مات و بهت‌زده با صورتی بی‌رنگ شده به موسی رو کرد. هنوز از کاری که او انجام داده بود، دهانش باز مانده بود. خواست چیزی بگوید که موسی دست در گریبان لباسش فروکرد. فرعون باخود گفت:

- دیگه می‌خواد چه جونوری از اون تو در بیاره؟

میخکوب دستی بود که موسی در گریبانش کرده بود. همین که موسی دستش را بیرون آورد چنان نوری از آن ساطع شد که نه تنها چشمان فرعون بلکه همه درباریان را خیره کرد. فرعون چند لحظه مات نوری شد که نظیرش را ندیده بود و بعد سریع خود را جمع و جور کرد‌. نگاهی به درباریان متعجب کرده و از جایش بلند شد. باید این پسرخوانده ناخلف را سرجایش می‌نشاند. چند قدم به موسی نزدیک شد، اما روی به طرف درباریان کرد.

- دیدید؟ همگی دیدید؟ دیدید این مرد در این مدت غیبت به چه ساحر ماهری تبدیل شده و برگشته؟

چند قدم به طرف بزرگان بنی‌اسرائیل که انتهای تالار ایستاده بودند رفت و به آن‌ها گفت:

- این جادوگر با این سحرهایش می‌خواهد شما را از کشور خود آواره کند. حالا شما بزرگان قومش بگویید بنی‌اسرائیل حاضر است با او برود؟

از جمع بزرگان او که از همه پیرتر بود، دو قدم پیش آمد و تعظیمی به فرعون کرد.

- خدای مصر به سلامت باد! ای صاحب جان‌های ما! ما از طرف قوم خود از این مرد و برادرش تبری می‌جوییم، اما برای آن‌که اثبات کنید ادعای این‌ها باطلی بیش نیست، این دو را مدتی در نزد خود نگه دارید و افرادی را به اطراف کشور رهسپار کنید تا بهترین ساحران را در این‌جا حاضر کنند و آن‌ها دروغ معجزه این مرد گمراه را مشخص کنند.

فرعون بلند خندید و به طرف تختش بازگشت و به کسی که سمت راستش ایستاده بود گفت:

- آهای وزیر! دستور می‌دهیم خیلی زود رقابتی را میان موسی و بهترین ساحران سرزمینم ترتیب دهی، آن هم مقابل دیدگان مردم تا همه به دروغ بودن ادعای این پسر گستاخ پی ببرند.

هارون دستی به پیشانی گذاشت.

- موسی! بدبخت شدیم، ساحرها رو‌ چی‌کار‌ کنیم؟

موسی لبخندی به برادر زد.

- آروم باش، خدا با ماست.

***

جمعیتی از مردم به دنبال دعوت جارچی دور‌ میدان جمع شده بودند و باهم حرف می‌زدند. زنی پرسید:

- واقعاً ساحران رو از همه جای کشور جمع کردن؟ برای چی اومدن؟

مردی گفت:

- اون‌ها رو‌ با وعده پول‌ و طلا جمع کردن آوردن که اون جوان بنی‌اسرائیلی‌ رو‌ رسوا کنند که ادعا می‌کنه خدایی غیر از فرعون مصر وجود داره.

زن متعجب گفت:

- مگه غیر فرعون هم خدایی هست؟

مرد دیگری گفت:

- شاید هم راست بگه.

مرد اول جواب داد:

- ابله نشو! مگه ممکنه خدایی غیر فرعون وجود داشته باشه؟

پیرمردی که از خستگی نای ایستادن نداشت، گفت:

- حالا حتماً لازم بود ما هم جمع بشیم؟ این دعوا بین فرعون و‌ پسر خونده‌شه، به ما‌ چه؟ اون هم مثل فرعون ادعای خدایی داره که این معرکه رو‌ راه انداخته.

مرد شکاک در خدایی فرعون گفت:

- بهتره هممون باشیم ببینیم کدوم یکی قوی‌تره، هر کدوم امروز‌ پیروز شد از همون پیروی می‌کنیم.

در طرف‌ دیگر، فرعون روی تخت نرم و زیبایی زیر سایبان نشسته بود و گروهی از ساحران با لباس‌های عجیب و غریب در اطراف او در حال تعظیم بودند.

- خدای مردم مصر به سلامت باد!

فرعون سری تکان داد و آن‌ها سربلند کردند.

- آیا برای مقابله با موسی آماده‌اید.

جادوگری که جلوتر از بقیه بود و ریش‌های بلندتر و حنایی داشت یک قدم پیش آمد.

- بله سرورم! ما بهترین ساحران مصر هستیم، کسی روی دست ما نیست.

- موسی عصایی داره که تبدیل به اژدها میشه، با اون می‌خواین چی‌کار کنید؟

ریش حنایی خندید.

- قربان هیچ جادوگری هر چقدر هم ماهر باشه، نمی‌تونه از هیچ، جانوری خلق کنه، اون فقط چشمان شما رو سحر کرده تا عصای اون رو به شکل مار ببینید. امروز ما این‌جا به جای یک مار، چند مار به شما و مردم نشون میدیم که گرچه شما اون‌ها رو‌ مار می‌بینید، اما همه از جنس چوب و طنابند.

فرعون سری تکان داد:

- مطمئن باشم پیروز میشید؟

- بله سرورم! خیالتون راحت، ما به موسی غالب می‌شیم، اما شما‌ چه پاداشی به ما می‌دهید؟

فرعون یک طرفه به تخت تکیه داد و لبخند زد.

- قول‌ میدم اگر‌ موسی رو‌ مغلوب کنید علاوه بر پول و طلا که بی‌نیازتون می‌کنم، شما از مقربان دربار من می‌شید و حتی نوادگان شما هم در ناز و نعمت زندگی می‌کنند.

ساحران با شادی و‌ چشمانی که برق می‌زد به هم نگاه کردند.

ریش حنایی گفت:

- پروردگار من! نگران نباشید، اون پسر شانسی در برابر ما نداره.

فرعون با حرکت دست اجازه‌ی مرخصی داد. ساحران به وسط میدان مبارزه‌ای رفتند که در گوشه‌ای از آن موسی آرام به عصایش تکیه داده بود و هارون در کنارش با نگرانی به مردم جمع شده، نگاه می‌کرد. چند سرباز صندوق‌هایی را با خود آورده و‌ در مقابل پای ساحران بر زمین گذاشتند. دو نفر از ساحران مشغول باز کردن صندوق‌ها شدند. هارون نگاهی به جمع ساحران کرد و زیر گوش موسی گفت:

- مطمئنی از عهده این‌ها برمیایی؟ اون‌ها بهترین جادوگران مصرند ها!

موسی نگاهی به هارون کرد.

- تو‌ فقط عقب بشین و نگاه کن، خدا همراه منه.

هارون آرامش موسی‌ را نداشت، اما به او اعتماد داشت، پس عقب‌تر رفت و‌ روی سکویی نشست. جارچی وسط‌ میدان رفت و با چندبار فریاد «گوش کنید» همهمه‌ی مردم را ساکت کرد. توجه مردم که جلب شد جارچی به موسی اشاره کرد.

- این جوان، پسرخوانده‌ی فرعون بزرگ، خدای مردم مصر، ادعای جادوگری و سحر داره. او مدعیه که از سوی خدایی آمده که قوی‌تر و بهتره. خدای بزرگ ما امروز نشون می‌ده که حرف‌های این پسر دروغی بیش نیست و بالاترین خدا، فرعون بزرگ مصره ، همگی خوب به کار ساحران بزرگ مصر نگاه کنید.

جارچی که از میدان کنار رفت موسی به میان میدان رفت و با صدای بلند گفت:

- آهای مردم! من فرستاده خدای بزرگ‌ هستم او که همه جهان و همه شما رو آفریده، هم او‌ که بعد از مرگ پیش او می‌روید و اگر نیک‌روش باشید پاداش می گیرید. چرا به بندگی‌ کسی مثل خودتان سر گذاشتید؟ حرف منو گوش بدید و به بندگی پرورگار یکتا روی بیارید که خدای همه‌ی جهانه.

جادوگر ریش‌حنایی نزدیک شد.

- ساکت باش پسر! اگر هنری داری نشونمون بده ،وراجی رو بس کن.

موسی نیم‌نگاهی‌ به او‌ کرد و کمی عقب رفت.

- اول شما هرچی دارید رو کنید تا بعد.

ریش حنایی پوزخندی زد و‌ به میان دوستانش برگشت با علامت او ساحران ابزار خود را به میان میدان آوردند و رو به جایگاه فرعون تعظیم کردند و با صدای بلند گفتند:

- به عزت فرعون، خدای بزرگ مردم مصر قسم، ما بر موسی پیروز می‌شیم.

فرعون سری برای آن‌ها تکان داد. ساحران به طرف میدان برگشتند، چند تن از ساحران دور‌ میدان چرخیده و‌شروع به انجام حرکاتی کردن و چند نفر هم در اطراف طناب‌های وسط میدان ایستاده و اورادی را شروع به خواندن کردند. جادوگر ریش‌حنایی بالای سر همه ایستاده و‌ نگاه‌ می‌کرد.

کم‌کم طناب‌ها و‌ چوب‌ها به حرکت افتادند و همچون ماران صحرایی با صدایی عجیب به دور خود پیچیدند، در روی زمین حرکت کردند و به اطراف میدان تمایل یافتند. مردان با فریاد و‌ زنان با جیغ خود را عقب کشیدند و با چشمان ترسیده به طناب‌های وسط میدان که مانند مارهای زنده در هم می‌لولیدند، خیره شدند. موسی با دو قدم به مارهای قلابی نزدیک‌ شد و عصایش را به زمین انداخت، عصا به زمین نرسیده تبدیل به اژدهایی سیاه شد که با چشمان سرخ و صدای فیش‌فیش به بساط جادوگران نزدیک میشد. ابتدا جادوگرانی که بالای طناب‌ها بودند دست از حرکات خود‌ کشیدند و بهت‌زده عقب رفتند؛ بعد از آن ساحران حرکت‌کننده دور میدان نیز در جای خود‌ متوقف شده و چشم به اژدهای بزرگ دوختند. مردم با دیدن اژدها با جیغ و‌ داد از هر طرف پا به فرار گذاشتند. اژدهای موسی به آرامی از میان میدان عبور‌ کرد، به بساط ساحران رسیده و‌ همه‌ی چوب‌ها و‌ طناب‌های آن‌ها را بلعید. موسی نزدیک اژدها رفت. دست به بدن اژدها برد و عصای‌چوبی خودش را برداشت. فرعون که با دیدن دوباره اژدها دهانش خشک‌ شده و‌ قلبش می‌زد، روی تختش نیم‌خیز شده و به آرامش موسی نگاه کرد. هارون با شادی خود را به موسی رسانده و‌ او را در بغل گرفت، اما او فقط با خونسردی لبخند زد. ساحران متعجب به هم نگاه‌های معنی‌دار انداخته و سکوت کردند. ناگهان جادوگر ریش‌حنایی درحالی که فریاد می‌زد: «این سحر نیست، این سحر نیست» به موسی نزدیک شد و پیش پای او‌ به زمین افتاد. بقیه جادوگران هم به پیروی از او‌ در‌ مقابل موسی به زمین افتادند. ریش‌حنایی سربلند کرد و‌ گفت:

- ما به خدای جهانیان ایمان میاریم، به خدای موسی و هارون.

فرعون با غیظ از تخت پایین آمد و به طرف‌ آنها قدم برداشت.

- به چه جرعتی بدون اجازه‌ی من به موسی ایمان آوردید؟ معلوم شد این پسر استاد و بزرگ شماست که از او‌ ساحری آموخته‌اید و حالا اومدید تا من رو ضایع کنید. از خشم‌ من بترسید. اگر از عقیده خودتون برنگردید، به بدترین شکل‌ مجازاتتون می‌کنم. میدم دست و‌ پاتون رو به صورت مخالف قطع کند و بدنتون رو به دار بکشن.

ریش‌حنایی بلند شد.

- فرعون بی‌خود‌ ما رو نترسون، از این مجازات و‌ قتل هیچ زیانی به ما نمی‌رسه، فقط باعث میشه‌ ما‌ زودتر به دیدار پروردگارمون بریم، ما از تو و مجازاتت نمی‌ترسیم، فقط امیدواریم‌ خدای بزرگ به جهت اونکه پیش از بقیه‌ مردم به‌ اون ایمان آوردیم، به لطف خودش از خطا و‌ گناه گذشته‌ی ما که تو رو خدا می‌دونستیم بگذره.

فرعونموسیداستان
۱
۰
چراغ روشن
چراغ روشن
اینجا چراغی روشن است؛ برای تمرین نوشتن!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید