چراغ روشن·۲ ماه پیشداستان کوتاهبالاخره توانستم از میان غلغلهی خون و جنازه او را پیدا کنم. به دیوار کوتاهِ سفید و مرمرین عمارت میان باغ تکیه زده بود. همانجایی که پیچکها…
چراغ روشن·۲ ماه پیشداستان کوتاهمادر سبد پلاستیکی زردرنگی را کنار دست دخترش که کنار شیرآب حیاط روی دو پا نشسته و مشغول شستن گلکلمها بود گذاشت و خودش هم کنار دخترش نشست…
چراغ روشن·۳ ماه پیشداستان کوتاهاین کارو نکردید، اما باز هم شما مقصرید، اگر شما اینجا نبودید قطعاً اون دخترها چنین شیطنتی نمیکردند.فتاحی خندید.- قبول دارم کاریزمای زیادی…
چراغ روشن·۵ ماه پیشداستان کوتاههول و وحشت تاریکی صحرایی که گذرانده بودم، هنوز در تنم بود. نمیتوانستم چشمانم را باز کنم. میترسیدم این بار هم با یکی از همان موجودات ترسن…
چراغ روشن·۵ ماه پیشداستان کوتاهپسر درحال روپایی زدن میپرسد:- آقاجون! به نظرت عجیبترین چیز جهان چیه؟پیرمرد با قیچی باغبانی شاخه خشکیدهای را از بوته گل رز میچیند.- عجیب…
چراغ روشن·۵ ماه پیشداستان کوتاهاز بوفهی پارک یک لیوان چای میخرم و پشت میز سیمانی حاشیهی پارک مینشینم. از اینجا خیابان کنار پارک کاملاً در دید است. نگاهی به چای داخل…
چراغ روشن·۶ ماه پیشداستان موسی و فرعونهارون نگاهش را از سقف بلند تالار با آن تزئینات زیبایش گرفت، به ستونهای سنگی کشید و از آنجا تا تخت بزرگ و پر نقش و نگار و خالی فرعون رسید.…
چراغ روشن·۶ ماه پیشداستان خیلی کوتاهپیرمرد خندید.پیرزن هم وقتی تپش قلب پسرش را زیر دستش حس کرد، خندید.پسر هم وقتی دست پیرزن روی سینهاش قرار گرفت، لبخند زد. نگاهش را به عکس حک…
چراغ روشن·۶ ماه پیشداستان خیلی کوتاههمیشه میگفت:«جنازه مرده نباید روی زمین بمونه معصیت داره.»اما وقتی مرد دو روز روی زمین ماند، تا غسال ده بالا از درون سیلاب رد شده و برای شس…
چراغ روشن·۷ ماه پیشیادت هست؟یادت هست؟اولین بار همینجا تو را دیدم، آن پسر شیطان و پر شر و شور را.- خانم اجازه هست؟منِ دبیرستانی دستپاچه، خجالتزده و سرخ شده که هیچ نگ…