پتک آهنگر زمان که بر فرق سندان زندگی فرود میآید، فریاد میزند که عمر از دست رفت و فرصتها گذشت. صدای تیکتاک این پتک که از پشت عقربههای ساعت بیرون میجهد، متوجهام میکند وقت زیادی ندارم.
تیک حرکت یخچال شروع ناخن کشیدن موتورش بر روی صفحه شیشهای اعصاب است که آخرش به شکستن قولنج یخهای درون فریزر که جایشان تنگ شده و فریاد بیجایی سر دادهاند، ختم میشود.
هنوز کمی به سکوت خو نگرفتهام که چند بوق ممتد همسایه که به عادت هر روز منتظر کسی است و هیچوقت نرفتم ببینم چه کسی؟ عروسکشان میآید. این سه بوق هنوز سیخش را از گوش داخل مغزم کامل فرو نکردهاند که صدای پرنده بینام و نشان و سیمی زندانی درون جعبه زنگ در بلند میشود. میگویم: این دیگر کیست؟ و پرنده کوچک زندانی در انگشتانم را وادار میکنم سریعتر با چند نوک که به صفحه گوشی میزند با صدای تیک تیک متن تایپیام را تمام کنند و بتوانم به داد پرنده زندانی در جعبه زنگ بروم که برای بار دوم چهچهاش را شروع کرده...
