ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
نویسنده جوان با ذهنی کهنهMoon child
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

دزدی یا عبادت؟؟؟

با هیجان، روسری چهارگوشم را جلو کشیدم و سعی کردم سرم را به زور داخلش جا بدهم. روسری کوتاه بود و مدام عقب می‌رفت.

با چشم‌های گرسنه، همه‌جا را نگاه می‌کردم.

امروز به سنی رسیده بودم که می‌توانستم به عبادتگاه بیایم.

مردی وارد شد.

زن‌ها با چشم‌های براق و مردها با لبخند به او نگاه می‌کردند.

دست مادرم را کشیدم:

— مامان، اون کیه؟

مادرم با شوق گفت:

— قبلاً گناهکار بود… توبه کرد. حالا زاهده. خدا بخشیدتش.

به مرد نگاه کردم.

موهایش مرتب و براق بود. ریش بلند و تمیزی داشت.

چشم‌های سبزش برق می‌زد.

جلوتر از همه نشست.

گفتم:

— اگه من دختر خوبی باشم… می‌تونم اونجا بشینم؟ نزدیک خدا؟

مادرم آرام خندید:

— نه… زن‌ها جلو نمی‌شینن.

ساکت شدم.

مرد زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد.

کم‌کم همه سرشان را بالا گرفتند. بعضی‌ها گریه می‌کردند.

هدیه‌ها یکی‌یکی جلو گذاشته شد.

صدای خواهش و التماس بالا گرفت.

روسری‌ام را کمی بالا دادم… و دیدم.

مرد، آرام از جا بلند شد.

هدیه‌ها را جمع کرد و در کیسه‌ای گذاشت.

هیچ‌کس چیزی نگفت.

او به سمت در رفت.

قلبم تند می‌زد.

دویدم.

لباسش را کشیدم.

برگشت.

دیگر از آن نور خبری نبود.

با صدایی لرزان گفتم:

— من دیدم… تو دزدیدی…

لبخند زد. آرام.

گفت:

— این‌ها را خودشان دادند.

چیزی نگفتم.

او رفت.

صدای خنده‌ای آمد. سرم را برگرداندم.

پسری کنار در نشسته بود و کفشی را واکس می‌زد.

بدون اینکه نگاهم کند گفت:

— اینجا هرچی برداری، میشه هدیه.

بیرون میشه دزدی.....

حرفش را نفهمیدم.

فقط به این فکر می‌کردم…

اگر هدیه‌هایی که برای خدا آورده بودند،

به دست بنده‌هایش می‌رسید…

پس خدا به آن‌ها چه نیازی داشت؟

وقتی خودش به همه‌چیز می‌بخشد…

چرا از ما می‌گیرند؟

آرام برگشتم داخل.

نشستم… کمی جلوتر از قبل.

روسری‌ام را مرتب کردم.

سعی کردم دختر خوبی باشم.

شاید این بار…

من هم بتوانم نزدیک‌تر بنشینم.

نگاهم روی هدیه‌ها ماند.نمی‌دانم چرا…اما دلم می‌خواست یکی از آن‌ها را بردارم..

به این متن با سختگیری خیلی زیاد چنتحلیل کن

میخدااخلاقیحقیقت
۱
۰
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
Moon child
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید