ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
نویسنده جوان با ذهنی کهنهMoon child
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

تجربه پر هزینه

واقع گرایی یا ارمان گرایی؟؟؟

پسر جوان سینه‌اش را جلو داد و با لحنی قاطع، که در آن امید موج می‌زد، گفت:«من می‌نویسم… و رایگان به مردم می‌دهم، تا آگاه شوند.»
پیرمردِ دکه‌دار، روزنامه‌اش را آرام و با دقت سر جایش گذاشت. سیگاری روشن کرد، روی صندلی نشست و گفت:
«مردم، آگاهیِ بدون هزینه نمی‌خوان.»
نفس پسر تند شد.
«تو مخالف ترویج دانش و آگاهی هستی.»
پیرمرد چیزی نگفت.
پسر، درست روبه‌روی دکه، میز کوتاه قهوه‌ای گذاشت. رویش دست‌نوشته‌ها و کتاب‌هایش را چید. کنارشان نوشت: «رایگان».
اولش، همه با دیدن این کلمه نزدیک می‌شدند.
اما همین که به کتاب‌ها نگاه می‌کردند، سری تکان می‌دادند و بی‌اهمیت، به زندگی روزمره‌شان برمی‌گشتند.
در این میان، چند نفری با ذوق چند کتاب برداشتند.
مردی کچل و چاق نزدیک شد. شلوار پارچه‌ای پوشیده بود و پیراهن آبی‌ای که دکمه‌هایش زیر فشار شکمش هر لحظه ممکن بود کنده شوند. بدون توجه به پسر، چند کتاب برداشت و با پوزخندی کریه رفت.
پسر خوشحال شد.
حس کرد سبک‌تر شده. شاید توانسته بود کسی را آگاه کند.
پیرمرد نگاهش کرد و آخرین روزنامه را فروخت.روز بعد، مردی با کت بلند و ظاهری روشنفکرانه از کنار بساط پسر رد شد. کتابی در دست داشت.
پسر با ذوق گفت:
«خیلی خوشحالم که از کتاب‌های من برداشتید. کی اومدید؟»مرد با بدبینی نگاهش کرد:
«نمی‌دونم درباره چی حرف می‌زنی.»
پسر گفت:
«ولی این کتاب… از کتاب‌های منه.»
مرد نگاهی به کتاب انداخت، بعد به تابلو «رایگان»، و با تحقیر گفت:
«چطور جرأت می‌کنی اینو بگی؟ من اینو خریدم. از یه کتابفروشی… نه از این چیزای به‌دردنخور رایگان.»
نفس پسر بند آمد.
«خریدی؟… از کجا؟»
مرد با افتخار گفت:
«کتابفروشی جهانگیر. خیابون بالا.»
پیرمرد دکه‌دار پوزخند زد.
پسر دوید. تا خیابان بالا.
وقتی رسید، صفی طولانی از آدم‌ها را دید که کنار مغازه‌ای ایستاده بودند. همان هایی که بی اهمیت از کنار میز اون گذشته بودند.تابلویی کنار صف بود: «با قیمتی مناسب، دانش خود را افزایش دهید.»
و آنجا، مرد چاق را دید.داشت شیشه مغازه را دستمال می‌کشید.پسر ایستاد.
سنگین.یخ‌زده.برگشت٫پسر پاکت سیگار را برداشت. چند لحظه به آن زل زد.لبخند کجی روی لبش نشست.زیر لب، رو به پیرمرد گفت:
«سیگارها رو… میشه جعبه‌ای خرید؟»
صبح شد.
پیرمرد روزنامه‌های تازه را مرتب روی هم گذاشت.
بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، زیرچشمی به آن‌طرف خیابان نگاه کرد.
میز کوتاه قهوه‌ای هنوز سر جایش بود.اما این‌بار، کتابی رویش نبود.سیگارها، تمیز و ردیف، روی میز چیده شده بودند.قیمت‌ها با خطی درشت نوشته شده بود.
پسر پشت میز ایستاده بود.
چشم‌هایش روی مشتری‌ها می‌چرخید، بی‌هیچ شوقی.
پیرمرد نفس عمیقی کشید و به صندلی‌اش تکیه داد.
نگاهش لغزید…به گوشه‌ی میز.جایی میان سیگارها، کتابی با بی‌نظمی گیر کرده بود.نیمه‌پنهان.

مردکتاب
۰
۰
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
نویسنده جوان با ذهنی کهنه
Moon child
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید