_بابا چرا شعله ی بخاری قرمزه؟نکنه...
رخت خواب ها در اتاق ال مانند پهن بود و ۷ جفت چشم به شعله ی بخاری خیره شد.
هدیه با ترس گفت:اگه آبی نباشه هممون میمیریم?
دایی علی اما بی تفاوت گفت:چیزی نمیشه پنجره ها بازه...
من هر آیه و حدیثی بلد بودم خواندم و به در و دیوار فوت کردم.
با خاموش شدن چراغ ها سکوتی مرگبار حکم فرما شد گویی ما داعیان مونوکسید کربن بودیم...
اتاق دو در داشت یکی پشت سر من و بابا و دیگری سمت دیگری اتاق L شکل که بقیه خوابیده بودند.
حس می کردم همین الان است که گاز مرگبار اتاق را پر کند و من دار فانی را وداع بگویم"خدا تورو خدا منو ببخش من هنوز وصیت نامه ننوشتم نمازای قضامو کی بخونه؟"صدای درونم یاد عذاب قبر افتاد و من با وحشت شهادتینم را زمزمه کردم"خدایا تورو خدا منو نبر جهنم من هنوز جوون بودم وقت نکردم عمل صالح انجام بدم".
صدای آرام و خفه ی بابا ندای درونم را خاموش کرد.
_علی؟...
نگاهم به بالای سرم افتاد در آستانه ی در سایه ای مخوف که نوری محو صورتش را در حاله ای روشن کرده بود. یعنی دایی بود؟
صدای دایی اما از آن سوی اتاق پاسخ داد:بله!
من که از وحشت حتی نمی دانستم اول کدام اشهدم را بخوانم و صدای بابا دوباره و تحلیل رفته تر صدا زد:عَ...علی؟...
دایی بلند تر گفت:بلهه؟
نگاهی به سایه ی بالای سرم انداختم و بی صدا لب زدم:السلام علیک یا ملک الموت!
من و بابا آماده ی جدا شدن روح از بدن بودیم که ناگهان ملک الموت چراغ هارا روشن کرد و دیدیم عه!
?این که دایی محمد است?
بله ملک الموت دایی محمد بود و حاله ی نور،نور گوشی اش.هوس کرده بود نصفه شب با ما بپیوندد...
از ان سوی اتاق همه بلند شدند و به سمت ما آمدند تا ببینند قضیه چیست؟
نزدیک بود بابا، دایی محمدم را کتک بزند و من هم در افق محو بودم.
خدارو شکر که هنوز زنده ام برم نماز وحشت بخوانم...
#براساس واقعیت زندگی خودم