نمی دانستم اشک چشمانش را باور کنم یا خنده ی لبانش ، شکی نبود که هر دو دروغ می گفتند . قصه ای فریبا بود . خوب یا بد ، زشت یا زیبا ، دوست داشتم باورش کنم . تمامِ آن را ، عشوه ها و لبخند ها و اشک ها و چشم غره رفتن ها .
چندان برایم اهمیتی نداشت که پشت این سیمای ِ به ظاهر مهربان چه کسی در حال نوشتن نامه ی وداع با من است ، چه کسی در پسِ آن عاشقانه ها ، تضادی نهفته بود .
رفت؛ولی یادش مثلِ کندنِ زخم ، شیرین بود . هیپنوتیزم شهدِ محبوس در پشت عنبیه اش . مکدرم کرده بود و من ِ مستأصلِ مانده از تماشا ، بی اختیار تصورش می کردم و ریه هایم عمیق ، پر از دود می شد .