ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

بالدر صفر به غرب5

Viking
Viking

تاریکی نفس می‌کشه ،بازوی سوم، ضخیم و پوشیده از پوست‌های در حال پوسیدن، از دل آب بیرون آمد و روی عرشهٔ دراکار فرود آمد. چنان ضربه‌ای بود که بدنهٔ کشتی از وسط ناله کرد. الوارها ترک برداشتند و صدای خرد شدن استخوان‌های داخل آب پیچید، انگار چیزی زیر سطح منتظر بود باقی‌مانده‌ها را ببلعد.

بالدر روی زمین افتاد. چشم‌هایش تار شد اما صدایی را شنید—نه از بیرون، از درون ذهنش.

«دویـدن فایده نداره. این دریا، دیـگه دریا نیست…»

او سرش را بلند کرد. فهمید صدا از کجا می‌آید:

یکی از چهره‌های روی صورتِ هیولای عظیم، حالا مستقیم به او نگاه می‌کرد. چهره با پوست کش‌آمده و لب‌هایی که انگار با نخ زخمی دوخته شده بودند، آرام باز شد. دندان‌ها انسانی نبودند… خیلی بیشتر، خیلی بیشتر.

بالدر لرزید. برای لحظه‌ای گمان کرد آن چهره را می‌شناسد.

نه… نمی‌شد…

ولی شبیه عمویش بود؛ کسی که ۱۰ سال پیش در طوفان گم شده بود.

چهرهٔ عمــو با صدای خُرد و خفه‌ای گفت:

«من هم… فکر می‌کردم مرده‌م. اما اینجا… مرگ فقط شروعه…»

هیولا دوباره حرکت کرد. این بار کل بدنش از آب بیرون آمد—تنش شبیه توده‌ای از اجساد بود، به‌هم‌فشرده، گره‌خورده، هر کدام با چشمانی که جداگانه می‌پلکیدند. صدها چشم.

چشم‌هایی که **بالدر را می‌دیدند**.

مردان وایکینگ زره تنشان را از شدت وحشت خیس کردند. یکی فریاد زد و با تبر به سمت آن بازوی عظیم دوید. قبل از اینکه حتی ضربه بزند، بازو او را گرفت.

نه مثل گرفتنِ یک انسان.

بلکه مثل گرفتنِ یک تکه گوشت.

بازو آرام او را بالا برد و نزدیک صورت بزرگ خود آورد. یکی از چهره‌های روی صورت هیولا دهانش را باز کرد—نه برای بلعیدن—برای **چسبیدن**.

صورتِ هیولا روی صورتِ مرد نشست. مرد وحشیانه تقلا کرد، اما پوستِ هیولا مثل موم داغ روی صورتش مالیده شد و شروع کرد به ادغام شدن با آن. استخوان‌هایش با صدای آرامی جابه‌جا شد.

و بعد… چهرهٔ مرد وایکینگ روی صورت هیولا ظاهر شد.

چشم‌های جدید باز شد.

و فریاد بی‌صدا به بقیه نگاه کرد.

بالدر نمی‌توانست نفس بکشد. دید که هیولا آرام رو به او می‌چرخد. صدها چهره یکی‌یکی لبخند می‌زدند.

همان چهرهٔ عمو گفت:

«تو هم به ما ملحق می‌شی.

نه الان… اول باید *ببینی*.»

کشتی تکان خورد. از زیر عرشه، از شکاف‌های چوب، دست‌هایی ظاهر شد. دست‌هایی نرم، خیس، سرد، انگار مدت‌ها زیر آب بوده‌اند. انگشتان کشیده و رنگ‌پریده.

آن‌ها به سمت پاهای بالدر می‌خزیدند.

حرکتشان آهسته بود.

اما بی‌وقفه.

مثل اینکه زمان برایشان معنایی نداشت.

بالدر می‌خواست بگریزد… اما موشی در چنگ گربه، شانس بیشتری داشت.

آبمرد
۳
۰
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید