ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
خواندن ۲ دقیقه·۲۵ روز پیش

بالدر صفر به غرب7

Viking
Viking

بالدر هنوز طعم آن تاریکی را در ذهنش حس می‌کرد؛ مثل بویی که از لباس آدم پاک نمی‌شود. اما **غریزهٔ بقا** در او بیدار شده بود. اگر نگران شود، می‌لرزد… و اگر بلرزد، آن چیزی که هنوز روی پوستش سایه انداخته، **برمی‌گردد**.

پس باید راهی برای فرار پیدا کند. از کابوس؟

نه.

از **چیزی که کابوس را با خودش آورده**.

باد سردی وزید. بالدر نگاهش را به اطراف انداخت. دیگر از هیولای چندچهره خبری نبود، اما آب اطراف کشتی **بیش از حد آرام** بود؛ آرامی‌ای که دریا هرگز ندارد، مگر زمانی که زیرش چیزی پنهان شده باشد.

بالدر سعی کرد فکر کند:

*چیزی هست که بشه ازش استفاده کرد؟ راهی برای بریدن این اتصال؟*

اولین فکرش رفت سمت **رون‌های محافظ**—نشانه‌هایی که با دیده شدن یا لمس کردنشان می‌توانستند شرارت را دور کنند. اما مشکل این بود:

او هیچ رون فیزیکی روی کشتی نداشت.

تنها چیزی که داشت، همان شعلهٔ کوچک درون ذهنش بود. صدای پدرش.

پس شروع کرد به کندوکاو در عرشهٔ نیمه‌شکسته. در میان الوارهای خیس و طناب‌های پاره، چیزی پیدا کرد که انتظارش را نداشت:

**جعبهٔ چوبی مهری‌خورده با نشان اودین**.

جعبه‌ای که مطمئن بود روی کشتی‌شان نبود.

انگار *کسی*—یا *چیزی*—آن را گذاشته بود.

بالدر با تردید در جعبه را باز کرد. داخلش یک خنجر کوچک بود؛ تیغه‌اش نقره‌ای، و روی دسته‌اش نشانهٔ رون **الگیز (Algiz)**، رونی که نماد حفاظت بود. اما چیزی عجیب‌تر:

تیغه گرمای عجیبی داشت. انگار از درون می‌سوخت…

انگار برای بریدن چیزهایی ساخته شده بود که **فیزیکی نیستند**.

بالدر خنجر را برداشت.

در همان لحظه لرزید—نه از سرما.

بلکه چون فهمید آن دست‌های سرد هنوز **دور مچ پایش حلقه‌اند**. چیزی که در کابوسش لمسش کرده بود، هنوز زنده بود، هنوز دنبال ورود بود.

دست‌ها را نمی‌دید… اما احساسشان می‌کرد.

بالدر تیغهٔ خنجر را بالا آورد و با خودش گفت:

«اگه تو از دنیای ارواح اومدی…

پس شاید فقط چیزی که متعلق به اون دنیاست می‌تونه قطعِت کنه.»

و تیغه را به سمت مچ پایش پایین آورد.

اما پیش از آنکه ضربه بزند—

آب کنار کشتی، آرام، شروع به جوشیدن کرد.

نه موج. نه صدا.

فقط **حضور**.

چیزی زیر آب تکان خورد.

چیزی که تازه برمی‌گشت.

صدها چشم… کم‌کم زیر سطح پیدا شدند.

و همان صدای گرفتهٔ چندچهره، حالا از پایین‌ترین نقطهٔ آب زمزمه کرد:

«فرار…؟

تو هنوز نفهمیدی…

ما از *درون* دنبالِ تو می‌آییم.»

بالدر یک انتخاب داشت:

یا با خنجر رون‌دار **رابطهٔ بین خودش و آن دست‌ها را قطع کند**،

یا بپرد روی آب متلاطم و قبل از ظهور کامل هیولا **تلاش کند فرار کند**.

بهای خودش را دارد.

آبفرار
۴
۰
محمد حسین  وایکینگ
محمد حسین وایکینگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید