
بالدر هنوز طعم آن تاریکی را در ذهنش حس میکرد؛ مثل بویی که از لباس آدم پاک نمیشود. اما **غریزهٔ بقا** در او بیدار شده بود. اگر نگران شود، میلرزد… و اگر بلرزد، آن چیزی که هنوز روی پوستش سایه انداخته، **برمیگردد**.
پس باید راهی برای فرار پیدا کند. از کابوس؟
نه.
از **چیزی که کابوس را با خودش آورده**.
باد سردی وزید. بالدر نگاهش را به اطراف انداخت. دیگر از هیولای چندچهره خبری نبود، اما آب اطراف کشتی **بیش از حد آرام** بود؛ آرامیای که دریا هرگز ندارد، مگر زمانی که زیرش چیزی پنهان شده باشد.
بالدر سعی کرد فکر کند:
*چیزی هست که بشه ازش استفاده کرد؟ راهی برای بریدن این اتصال؟*
اولین فکرش رفت سمت **رونهای محافظ**—نشانههایی که با دیده شدن یا لمس کردنشان میتوانستند شرارت را دور کنند. اما مشکل این بود:
او هیچ رون فیزیکی روی کشتی نداشت.
تنها چیزی که داشت، همان شعلهٔ کوچک درون ذهنش بود. صدای پدرش.
پس شروع کرد به کندوکاو در عرشهٔ نیمهشکسته. در میان الوارهای خیس و طنابهای پاره، چیزی پیدا کرد که انتظارش را نداشت:
**جعبهٔ چوبی مهریخورده با نشان اودین**.
جعبهای که مطمئن بود روی کشتیشان نبود.
انگار *کسی*—یا *چیزی*—آن را گذاشته بود.
بالدر با تردید در جعبه را باز کرد. داخلش یک خنجر کوچک بود؛ تیغهاش نقرهای، و روی دستهاش نشانهٔ رون **الگیز (Algiz)**، رونی که نماد حفاظت بود. اما چیزی عجیبتر:
تیغه گرمای عجیبی داشت. انگار از درون میسوخت…
انگار برای بریدن چیزهایی ساخته شده بود که **فیزیکی نیستند**.
بالدر خنجر را برداشت.
در همان لحظه لرزید—نه از سرما.
بلکه چون فهمید آن دستهای سرد هنوز **دور مچ پایش حلقهاند**. چیزی که در کابوسش لمسش کرده بود، هنوز زنده بود، هنوز دنبال ورود بود.
دستها را نمیدید… اما احساسشان میکرد.
بالدر تیغهٔ خنجر را بالا آورد و با خودش گفت:
«اگه تو از دنیای ارواح اومدی…
پس شاید فقط چیزی که متعلق به اون دنیاست میتونه قطعِت کنه.»
و تیغه را به سمت مچ پایش پایین آورد.
اما پیش از آنکه ضربه بزند—
آب کنار کشتی، آرام، شروع به جوشیدن کرد.
نه موج. نه صدا.
فقط **حضور**.
چیزی زیر آب تکان خورد.
چیزی که تازه برمیگشت.
صدها چشم… کمکم زیر سطح پیدا شدند.
و همان صدای گرفتهٔ چندچهره، حالا از پایینترین نقطهٔ آب زمزمه کرد:
«فرار…؟
تو هنوز نفهمیدی…
ما از *درون* دنبالِ تو میآییم.»
بالدر یک انتخاب داشت:
یا با خنجر روندار **رابطهٔ بین خودش و آن دستها را قطع کند**،
یا بپرد روی آب متلاطم و قبل از ظهور کامل هیولا **تلاش کند فرار کند**.
بهای خودش را دارد.