چشمانِ تو، شهرِ عاشقی، کجاست آن آشیان؟
برگرد، ای رفته ز دست، ای رفته از این جهان.
اگر به خانهٔ من، سر بزنی، ای دوست،
سبز شود، باغِ دلم، در این کویرِ پُر از دود.
جانِ من، نالهٔ من، در این قفسِ تنگ،
بمان، اگرچه شکسته، دلم، ای یارِ دلتنگ.
در این هیاهو، صدایِ تو، لالاییِ من،
بمان، که بی تو، هیچ نیست، جز اندوه و غم.
اگر چه رفتنی، هستی، به حکمِ آسمان،
بمان، که سهمِ من، از تو، جز این نیست، ای جان.
خاکِ این دیار، مرا، به سویِ خود خواند،
اما، یادِ تو، ای دوست، مرا، در این جا ماند.
@gisoonevis