ویرگول
ورودثبت نام
گیسو جعفری
گیسو جعفریلا ب لای کتاب گلبرک های خشک شده را جدا میکردم بعضی ها ب راحتی با حرکتی بیرون خزیدند اما تعداد اندکی به کلمات چسبیده بودند جدا نمی‌شدند! آنها همان اهل تمدن ها بودند??
گیسو جعفری
گیسو جعفری
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

«تولدِ معنا از رنج»

غنچه‌های سرخ، در سکوتِ کهنِ درختان خفته‌اند. آفتاب بر گونه‌هایشان بوسه می‌زند، اما هنوز در پودِ هستی، آرام و ناگشوده. انتظارِ شکفتن، رازی است در دلِ برگ‌های پیر، که در زمانِ موعود، آشکار خواهد شد.

در میانِ باغِ کهن، گربه‌ای گمشده در سکوتِ برگ‌ها، ردّی از حضورش به جا گذاشت. گویی در جستجویِ سرزمینی امن، دل به خاکِ سردِ میانِ تاک سپرد. آنجا، در آغوشِ غنچه‌ای نیمه‌جان که تن‌پوشی نارنجی و زرد داشت، رازِ خویش را نهان کرد؛ نشانه‌ای از بودا، در دلِ خاک. سپس، چون خیال، از برابرِ دیدگان ناپدید شد، و تنها سکوت و رازِ مدفون به جا ماند.

این گربه، خود، نمادی است از چرخهٔ زندگی و مرگ، از بود و نبود. جایی که بقا، در ناپیدایی معنا می‌یابد و خاطره، در پژواکِ حضور. و باغ، شاهدِ این رقصِ ظریفِ طبیعت، در گذرِ ابدیت.

پس از پنج ساعت، غنچهٔ رز، در کنجکاویِ با نور، به خورشید چشمک زد و جامه‌ی نارنجیِ خود را آشکار ساخت. دیگر نه نیمه‌پوش، بلکه شکوفاییِ کامل بود؛ درخشان و بی‌پروا.

در همین حال، هم‌نوعانش در میانِ سایه‌سارِ برگ‌های کهن، همچنان در خوابِ ناز بودند. اما این نارنجیِ تنها، چون روحی استوار، ناگزیر از بیداری و بالندگی بود. گویی تقدیرش را خود رقم می‌زد؛ نمادی از رشدِ فردی در دلِ جمع، و شکفتنِ جسورانه در برابرِ چشمِ جهان.

این بار، رزی نه در کنارِ سبزی و زیبایی، که در دلِ سیاهی و تنهایی شکفت. تاریکی، نه سد راهش، که مشوقِ بیداری‌اش شد. فردای آن روز، چون نگینی بی‌نظیر درخشید؛ زیبایی‌اش از دلِ همان ناگواری‌ها جوانه زد.

غنچه‌های همسایه، که در خوابِ امنِ برگ‌های کهن مانده بودند، دیگر نه امیدی به فردا داشتند و نه سایهٔ درختان نجاتشان می‌داد. تقدیرشان هرس شدن بود، گم شدن میانِ پیچک‌های هرزِ فراموشی.

این قصه، درسِ تلخی است از زندگی: گاه، رویدادهای ناگوار، حتی تنهاییِ جان‌کاه، نه تنها نابودگر نیستند، که زایندهٔ قدرتی شگرف‌اند. آن‌ها ما را بیدار می‌کنند، قوی‌تر می‌سازند. از تاریک‌ترین لحظاتِ روزمرگی نهراس؛ و از آن غنچه‌های قهوه‌ایِ زندگی که نشانِ سیاهی و تنهایی‌اند، دل مکن. زیرا که شاید، همین‌ها مقدمه‌ی شکفتنِ بی‌نظیرِ تو باشند.

رشد فردیدل
۱۳
۰
گیسو جعفری
گیسو جعفری
لا ب لای کتاب گلبرک های خشک شده را جدا میکردم بعضی ها ب راحتی با حرکتی بیرون خزیدند اما تعداد اندکی به کلمات چسبیده بودند جدا نمی‌شدند! آنها همان اهل تمدن ها بودند??
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید