به یاد نجواهایی که زیر باران دفن شدند؛ آنجا که من، به جای تو، سهمِ باران را با اشکهایم تلافی میکردم.»
به یاد پژواکهایی که زیر باران تا ژرفای سلولهایم میدوید؛ قسم به همان لحظههای خیس و بیپناه، که تنها تویی… آن نجیبزادۀ حکشده در مرزِ نگاههای من.»
امیدی که در دل میسوزانم، زیر ضربههای باران خاموش میشود؛ و همین خاموشیِ بیرحم، تنها مُسکنیست که زخمِ عمیق قلبم را دوام میآورد.»
ناممکنها در افکارم ریشه میدوانند، و نمنم باران با هر ضربهاش بر زمین، آنها را زندهتر از قبل میکند. آنوقت دیگر هیچ صدایی باقی نمیماند؛ نه از جهان، نه از من. فقط ناشدنیها هستند که ناگهان، خاطرات شیرین را از زیر آوار سکوت بیرون میکشند. بوی خوشِ درخت بسم را نفس میکشم، و میفهمم این، آغازِ گریزیست از رنجی که شاید تنها در ذهنم زاده شده بود.».
ابری سیاه در سرم میچرخد؛ پژواکی نباریده در ذهن. اشک که میآید، نه از شادی، نه از شوق؛ فقط ناامیدی است که میچکد. توان شنیدن و گریستن را با چشمان بسته داشتم، اما تا وقتی حقیقت را در آینه نگاه نکرده بودم، نتوانستم خیره شوم به سیاهیهایی که قلبم بدرقه میکرد؛ و از آنها بیزار باشم.»
حقیقت، درخششِ کورکنندهای دارد که ترس، تابِ تحملِ آن را ندارد. پس ترجیح میدهد چشم بر آن ببندد و در وهمِ نخواستنِ واقعیت، خود را غرق کند؛ غافل از آنکه حقیقت، همچون ریشهای عمیق، در دلِ همین نخواستنها، جان میگیرد.»
چشمانت را که باز کردی دیگر نمی ترسی فقط به فرار فکر می کنی!
دیگر ترسی نیست. چشمها که باز شد، فقط یک انتخاب مانده: فرار. همه چیز تمام شد.»