سکوت شگرفی ضمیر پر ازدحام مرا فرا گرفت دیگر جراحت زیادی به قلبم مسبوق نمی شد تماما و سرراست درون جوهر و افکارم رخنه می کرد دیگر جایی برای درد درون سینه ام نمانده بود ترس و زندگی هر دو بعد از سالها کمرنگ می شدند زندگی از شهواره ام فرار و ترس باطن افکارم ریشه کرده بود گویی تبری بریده بود استراحتی می داد به دل زخمناکم...
چشمانم را بستم و دنج خوابیدم رویایی دیدم ریشه ای که می توانستم درون ذهنم را فلات کنم سیراب می کردم هوشیار که شدم گویی کار از کار گذشته بود قطوف داده بود و من دمساز همیشگی او و مراقب تمام نوجوانه هایش کاش گاهی به رگه های که درون قلبم سوزاندم فکر می کردم
حالا افکار و احساسات من بازیچه یک رفتن شده! بازیچه ترس و رهایی از آن
گاهی ریشه ها خشک و فرسوده می شوند تا جایگاهی جدید برای رشد داشته باشند :آبیاری می کنی یا میسوزانی؟