ویرگول
ورودثبت نام
Nina
Nina
Nina
Nina
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

P1 _شاهزاده یا هیولا؟

در کاخی بزرگ پسر جوانی زندگی میکرد . چشمان مشکی عمیقش انگار ساخته شده به دست حرفه ای ترین جواهرسازها بودند و موهای ابریشمین او زیباترین ژرف ها را داشتند .

هوشش تحیر بزرگسالان را به همراه داشت و خوش زبانی اش محبت دیگران را.

انگار به این دنیا امده بود تا خاص باشد ، تا در نظر دیگران مسیح باشد .

اما حیف !افسوس! حتی اگر زیباترین نقاشها نمیتوانستند صفت اورا در قلم خود بر بوم نمایان کنند یا که بانوهای جوان نمیتوانستند دست از ستایش او بردارند هیچگاه ذاتش تغییر نمیکرد .

آری سیاه ترین و کثیفترین چیز ها هم در شرح ذاتش عاجز بودند .

او آن فرشته ی مهرصفت نبود ، شیطانی فریبنده و وحشت انگیز بود جانانم! اول با مهربانی لبخندی میزد و سپس هنگامی که غرق در ان زیبایی بینش هستی با ظرافت چنگ هایش را در روحت فرومیبرد و تکه پاره اش میکرد .

هرچه را میخواست برای خود میساخت و هرچه را نمیتوانست از آن خود کند ویران میکرد .

در عصر مدرن که هر یک از انسان ها چیزی جز مورچه نبودند این داستان پیچیده بود که هرکس در چشمان ارباب جوان بزرگترین ساختمان شهر خیره بشود افسون خواهد شد و قلبش در تیرگی ها فرو خواهد رفت .

داستانی جالب بود البته برای جوانان عادی ، یئون تمایل زیادی به باور کردن قصه خرافاتی درمورد پسری که تازه به دانشگاهش منتقل شده بود نداشت ،

ترجیح میداد در عوض بیان کردن و گوش به گوش رساندن چنین عراجیفی استراحت کند .

تا آنکه آن پلیدی به راستی ظاهر شد

گویا پرتره ای باشد که همه را درگیر‌ خودش بکند و آنگاه که قدم اول را برداشت سیاهی به یئون نزدیک شد ، لبخندی که یئون میدانست نقابی بیش نیست.

" دلم برات تنگ شده بود عزیزم"

در چشمان پسر قد بلند مقابلش که هزاران نگاه بر رویش خیره شده بود فقط یئون دیده میشد گویا در باطلاقی از تیرگی غرق شده باشد .

خاطراتی که دختر انها را پس میزد و برایش مه آلود بود در گوشه ای از ذهنش شفاف شدند ، به خاطر نمی آورد اما غریزه اش می گفت باید فرار کند.

ارام سرش را بالا اورد" شما؟به خاطر نمیارم"

" ایرادی نداره میتونی دوباره همدیگه رو بشناسیم "

تنش عجیبی در وجود یئون بود ، آن فرد رو به رویش چیزی جز یک غریبه نبود اما انگار میدانست که چیزی بیشتر از آن است چیزی که نباید خودش را با ان درگیر کند."دوست ندارم"

یئون معمولا از ترس اینکه مبادا کسی را ناراحت کند حتی اگر طرف مقابلش ناپسند بود به او لبخند میزد و رفتار گرمی داشت اما انگار این دفعه حتی خودش هم نمیدانست چه میگوید

پسر قد بلند بر روی صندلی کنارش نشست ، از نزدیک چشمانش حتی عمیق تر به نظر میرسیدند

" مطمئنم خیلی زود به اشنایی باهام علاقه مند میشی "

لبخندی تیره به مانند ذاتش زد و کمی از موهای دختر را لمس کرد

"یئون_اه"

جواندختر
۴
۰
Nina
Nina
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید