
سلام به خونه خودتون خوش اومدید. امروز میخوام یکی از بهترین سرگذشت هایی که نوشتم رو استارت بزنم. این داستان دنباله داره، پس همراهم باشید
در ضمن داستان واقعیه و اتفاق افتاده
مقدمه
دلم میگیرد
وقتی میبینم.
او هست... من هستم؛
اما قسمت نیست.
سال هزار و سیصد و هشتاد
«نجلا»
صدای صحبتهای پدر دمیر و آقام رو میشنیدم که بدون وجود من و دمیر برای ما و آیندهمون تصمیم می گرفتن. میبریدند و میدوختند و تن من و دمیر میکردن.
صدای بم آقا تو سالن پیچید که نگاهی به اطراف کردم. خداروشکر عمه و مارال مشغول خیاطی بودن و کاری به من نداشتند و میتونستم به راحتی به حرفِ مردهای مهم زندگیم گوش بدم.
-یدالله خان وقتش نشده این دو تا جون رو دست به دست هم بدیم تا سرخونه زندگیشون برن؟ نجلا چند ساله خونه زادتونه و سر سفرهتون بزرگ شده. پس کی پسرت از سفر برمیگرده که تکلیف نجلا رو معلوم کنید؟
دستهام مشت شد. ریشخندی گوشه لبم نشست. چه دل خجسته ای داشت آقام؟ واقعا فکر میکرد دمیر قراره برگرده و دست دخترش رو بگیره و سر زندگیشون برن؟ چه خیال خامی. حاضر بودم شرط ببندم دمیر اصلا منو یادش نمیاد و داره تو تهران خوش و خرم به زندگیش ادامه میده.
صدای پدر دمیر رو شنیدم که آرومتر از آقام جواب داد:
-میاد قادر خان! داره کارهاشو ردیف میکنه که ایشالا چند وقت دیگه آستین بالا بزنه و با نجلا سر خونه زندگیشون برن.
با اینکه آقام سعی میکرد آروم باشه؛ اما خشم ته صداش رو به خوبی تشخیص می دادم.
-یدالله خان حواست باشه ها. الان چند وقته داری منو سر میدونی. من رو حساب رفاقت دیرینمون و وصیت پسر بزرگت که زنش رو دست پسر دومت سپرد، دختر دست گلم رو راهی اینجا کردم. ننه اش این سالها سنگ رو سینه اش گذاشت و درد دوری دخترش رو تحمل کرد که به قول و قرارمون پایبند بمونیم. از دوازده سالگی تو خونه شما زندگی کرده و با شما بوده. مبادا پسرت یابو برش داشته و دختر منو در حد خودش نمیدونه؟ مبادا پسرت قدم کج بذاره که رفاقتمان به هم میخوره و پای خون وسط میاد. ما تو طایفهمون از این حرفها نداشتیم. اولادِ ما جنوبی ها رو حرف بزرگترها، حرف نمی زنه و هر قول و قراری بذاریم برقراره.
صدای دستپاچۀ عمو بلند شد.
-نه قادر خان این حرفا چیه؟ نجلا مثل دختر منه. خدا شاهده انقدری که نجلا رو دوست دارم پسر خودم دمیر رو دوست ندارم. اصلا عروس چیه؟ دختر خودمه. ولی دمیر هم سرش تو تهران گرمه. تازه شعبهشونو زدن کاراش زیاده، بزار سرش خلوت شه خودم یه عروسی خوب براشون میگیرم و با عزت و احترام دخترتو خونۀ بخت میفرستم.
سکوت تو اتاق برقرار شد و در نهایت صدای سنگین آقام:
-یدالله خان این آخرین حرف منه. بعداً نگی نگفتی. دلم نمیخواد رفاقت چندین و چند سالمون رو به خاطر بچه بازی پسرت زیر پا بذارم.
- خیالت راحت قادرخان. همه چی رو بسپر دست من.
با صدای یاالله گفتن آقام خودم رو عقب کشیدم و تو پناه راهرو پنهون شدم. آقا و پدر دمیر بیرون اومدن که عمو تعارف کرد:
-حالا میموندی قادر خان! یه نان و پنیری بود کنار هم بخوریم.
-نه باید برم اهل و عیال منتظرن. قرار شد شبونه بیام و برگردم.
از همونجا آقام رو دیدم که دست روی دست عمو گذاشت و گفت:
-دیگه سفارش نکنم یدالله خان، دخترم دستت امانت. مبادا آبروش بره و پسرت جا بزنه.

ضدعمو دست روی دست آقام گذاشت.