
#پارت۲
خیالت راحت! پسری که بخواد دختر دسته گل شما رو بی آبرو کنه به درد لای جرز میخوره. خدا شاهده اگه همچین کاری کنه، اسمش رو از تو شناسنامه ام خط میزنم. ریش گرو میذارم که این وصلت به خوبی و خوشی سر می گیره.
و با صدای نیمه بلند منو صدا کرد:
-نجلا... نجلا دخترم! بیا آقات داره میره.
با قدمهای سست از پناه پلهها بیرون اومدم و با دیدن آقام و پدر دمیر که تو حیاط وایساده بودن، جلو رفتن و لبخند تصنعی زدم.
-آقا چرا به این زودی؟
-کار دارم دختر، مهمونی که نیومدم، اومدم تکلیفتو روشن کنم.
پدر دمیر خداحافظی کوتاهی کرد و به داخل رفت و من و آقا تنها موندیم. همینکه خیالم از رفتن عمو راحت شد جلو رفتم و با صدایی که سعی میکردم کسی نشنوه التماس کردم:
-آقا تروخدا منو هم با خودت ببر.
ابروهای آقا تو هم کشیده شد و تو یه لحظه غیض کرد.
-لب ببند دختر! کجا ببرمت؟تو عروس این خاندانی.
دلم سنگین شدن. عروس این خاندان؟
با دست های مشت شده و بغضی که از عصبانیت بالا اومده بود گفتم:
-کدوم عروس؟ عروسی که هیچکس ازش خبر نداره؟ آقا به خدا هیچکس تو این محله نمیدونه که من عروس این خاندانم؟ همه فکر میکنن دختر عمه عصمتم. به خدا یه وقتایی خودمم یادم میره کی ام و تو این خونه چیکار میکنم؟
هر چی من بیشتر میگفتم آقا عصبانی تر میشد. خودم خوب میدونستم دست رو شاهرگ آقا گذاشتم. اما این آخرین بارقه های امیدم بود. آقا گوشه سیبیلش رو تاب داد.
-حتما یدالله دلیلی داشته که به کسی نگفته عروسشون هستی. باید صبر کنی به وقتش. پس حرف رو حرفش نیار. من ازش قول گرفتم زودتر کارهاش رو کنه تا سرو سامون بگیرید.
انگار هرچی میگفتم آب تو هاون کوبیدن بود. حرف به گوش آقا نمیرفت.
- اصلا دمیر تا حالا منو ندیده آقا. حتی نمیدونم چه شکلیه. تو این چند سال فقط همون موقعی که از خونه فرار کردم، دیدمش. حتی یه توک پا به خونه اش سر نزده که ببنمش. به خدا منو نمیخواد.
آقا کم کم داشت قاطی میکرد.
-زبان درازی نکن دختر. من به خاطر همین امشب اومدم تا تکلیفت رو روشن کنم.
-چه تکلیفی آقا؟ دمیر منو نمیخواد، منم نمیخوامش. اصلا میخوام سر به تنش نباشه...
انگار حرفم آخرین حجت رو به آقا تموم کرد. که بی هوا دست پهن آقا بالا رفت و سیلی محکمش روی صورتم نشست. جوری که یه لحظه فکر کردم برق از سرم پرید و زبونم بسته شد. آقا با صدای کلفت اما خفه که سعی داشت بلند نشه و آبروریزی راه نندازه جوشید:
-خفه خون بگیر دختر! پاچه ورماریده شدی؟ تو روی آقات میمونی؟ منو یدالله قرار مدارمون رو گذاشتیم، تو و دمیر باید با هم عروسی کنید. ما از این رسمها نداریم که دختر خونه پدرش برگرده. یه بار دیگه حرف از جدایی بزنی، سرت رو میذارم لب جوب. زندگیت همینه. با لباس عروس میری با کفن برمیگردی. به خیالت همین جوری ولت کردم به امون خدا و خبر از زندگیت ندارم. خیلی خوب میدونم دمیر چند ساله برنگشته. امروزم به خاطر همین اومدم و با یدالله حرفهای آخرم رو زدم. از یدالله هم جوابمو گرفتم پس دیگه حرف نشنوم.
همونجور که دستم روی صورتم بود و سعی میکردم بغضم پاره نشده نالیدم:
-ولی آقا...
آقا با خشونت وسط حرفم پرید:-ولی بی ولی! حرف رو حرفم نیار دختر. میخوای منو تو ایل و طایفه بیعزت کنی؟ میخوای حرفم رو سر زبونا بندازی؟ هشت سال پیش قرار قانون گذاشتم تموم شد و رفت. تو و دمیر به نام همید. مبادا از یدالله بشنوم زبان درازی کردی و حرف از جدایی زدی که من میدونم و تو. حالا هم مثل دختر خوب سر خانه و زندگیت بمون تا وقتی دمیر بیاد. وقتی هم برگشت میرید پی زندگیتون. والسلام.
این داستان ادامه داره
حتمالایک کنید که انرژی بگیرم