تا حالا شده از زندگی خسته بشوید و با خودتان بگویید که اصلا چرا این همه کار میکنم؟ یا چرا این همه سختی را تحمل میکنم؟ اصلا قرار است به چه برسم و چرا باید این همه تلاش کنم؟
همهی اینها را حدودا، ما جداقل یکبار با خودمون گفتیم و در موقعیتاش قرار گرفتیم. این پرسشها نشان دهندهی یک گمشده در درون ماست، یک شعلهی کوچک که بیانگر امید باشد، یا یک مشعل که راه را برایمان روشن کند.
اما این نیاز چیست که ما را میتواند مثل یک جوان ورزشکار آمادهی حرکت کند یا مثل یک پیرمرد بیرمق اسیر تخت و تشک کند. همانطور که یک فرد در بیش از هفتادهشتاد سالگی سرزنده است و یک جوان در دهه دوم زندگی هیچ انگیزهای برای کار و فعالیت ندارد.
معنی زندگانی یا هدف زندگی همان نیاز ما هستند پس میتوان این ابهام را در یک پرسش خلاصه کرد.
معنای زندگی چیست؟
اگر به این سوال جواب بدهیم، میفهمیم که چرا و تا کجا باید تلاش کنیم، یا چه رنجهایی را باید تحمل کنیم و یا کدامها را باید جدی بگیریم و از کنار کدامها باید بگذریم. پس الان کمی مکث کنید و چند لحظهی کوتاه به این سوال فکر کنید.

میشود الان این مقاله را بست و انگار با این سوال مواجه نشده باشیم و یا حتی بیشتر خودمان را با کارهای جدی و غیرجدی سرگرم کنیم. مثلا هر وقت که به یادمان میآید بگوییم الان وقت این حرفها نیست و برویم انواع بازیها را بکنیم.
یا بگوییم الان کار و مسئولیت دارم و بعدا سر فرصت به آن فکر میکنم؛ یا هم اینکه بگویی الان وقت درس خواندن است، امسال کنکور دارم یا سال سرنوشت سازی است پس ذهن خودم را با این موضوعات درگیر نکنم.
در هر حال این سوالی است که باید دیر یا زود با آن مواجه شد و نباید از آن فرار کرد؛ پس بیایید با هم سفری شروع کنیم، نه سفری ساده بلکه سفری جهت نبرد؛ پس زره خود را بپوشید و شمشیر خود را از نیام خارج سازید تا بتوانیم این سوال را از پا در بیاوریم.

هر کجای عالم که بروید و با هر تفکری که مواجه شوید، قطعا یکی از اساسیترین سوالاتی که آنها جواب باید بدهند همین سوال ما است. اصلا اینطور بگویم که هر اندیشهای آنطور که به این سوال جواب بدهد همان میشود اعتبار و ارزش آن اندیشه.
پس باید برویم و ببینیم در ادیان مختلف یا عرفانها در این باره چه میگویند. آیا این جوابها بنظر ما کافی است یا نه؟ اگر جواب خوبی به این سوال ندهند باید آن را گوشهای نهاد و به سراغ دیگری رفت.
به نظر شما معنی زندگی آیا یک چیز واحد است و باید بگردیم و آن را پیدا کنیم و یا نه معنای زندگی یک چیز نسبی و شخصی است و باید آن را بسازیم.
کدام یک درست است؟ اصلا میتوان بگوییم "اصلا فلسفه زندگی نداریم" و ضرورت معنای زندگی مانند باد هواست و چیزی که وجود ندارد چه نیاز است که از آن بحث کنیم؟
حال بر فرض که آن را یافتیم آیا تاثیری بر ما دارد؟ بر فرض که معنای زندگی از دیدگاه قرآن را برگزیدیم آیا در ما اتفاقی میافتد؟ یا مثلا اگر برنامه زندگی پس از زندگی را دیدیم آیا باید در اراده ما تغییری ایجاد بشود؟
اصلا انسان اگر بداند معنی زندگی چیست حالش عوض میشود؟ خستگی و شادابی ما تغییری میکند؟
آیا اگر شخصی جهاز برای نوعروسان میبندد نگاهش به این سوال با نگاه آن مجرمی که مال دیگران را میدزدد فرق دارد؟ آیا مدیر موفقی که تمام فکر و ذکرش کمک به مردم است، جوابش به این سوال با کارمندی خسته که دنبال پیچاندن ارباب رجوعان است یکی است؟

در یک مقاله که در مورد پادکست حرف زده شد، دو تا پادکست خوب معرفی کردم که یکی از آن ها پادکست سایهبان بود. شما میتوانید پادکست معنای زندگی رادیو سایه بان را درباره این سوال در یوتیوب ببینید.
در انتهای این مطلب از شما میخواهم دوباره به این سوال فکر کنید و نظر خودتان را با من همین جا در میان بگذارید.
شنبهها به خودمان بر میگردیم تا ببینیم آیا تا الان راه را درست رفتهایم یا نه؟ سوالات اساسی از خودمان میپرسیم؛ تا قبل از اینکه دیر شود. به امید دیدار مجدد