ویرگول
ورودثبت نام
فهیمه ادبی
فهیمه ادبی
فهیمه ادبی
فهیمه ادبی
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

توقف در زمان

روزی که بابا مرد را کاملن بخاطر دارم؛ انگار هیچ‌چیزِ آن روز هیچ‌وقت از حافظه‌ام پاک نخاهد شد.

اما عجیب است که از فردای آن‌روز  چیزی یادم نمی‌آید.

سه ساعت است وسط خانه ایستاده‌ام و نمی‌دانم اول کدام قسمت اتاق را خالی کنم. مرد بنگاهی گفته بود اگر تا غروب کلید را تحویل ندهم، خریدار پشیمان می‌شود. مادرم پایین، داخل ماشین منتظر نشسته. همه‌ی اسباب و اثاث را برده‌ایم و فقط اتاق بابا دست نخورده باقی مانده.

روزی که بابا مرد، این خانه ناگهان کوچک شد.

آن روز آدم‌های زیادی آمده بودند. آن‌قدر زیاد که زن همسایه غذایش را روی تخت من می‌خورد. من کنار کمد بابا نشسته بودم و به کراوات سرمه‌ای‌اش نگاه می‌کردم. همان که همیشه برای عروسی‌ها می‌بست و بعد از نیم ساعت شلش می‌کرد چون نفسش می‌گرفت.

امروز، بعد از هفت سال، هنوز همان کراوات داخل کمد آویزان است.

پنجره‌ی اتاق را کمی باز می‌کنم و پرده با باد آرام تکان می‌خورد. همان‌طور که آن روز تکان می‌خورد. حتا نور صبح‌گاهی هم همان است. انگار بعضی خانه‌ها بعد از مرگ کسی، دیگر جلوتر نمی‌روند. همان ساعت، همان بو، همان سکوت را نگه می‌دارند تا یکی برگردد.

دست می‌برم سمت کراوات، اما قبل از لمس کردنش دستم می‌ایستد.

روزی که بابا مرد، من از دستش عصبانی بودم.

این را هیچ‌وقت به کسی نگفتم.

صبحِ همان روز با هم دعوا کرده بودیم. سر موضوع احمقانه‌ای. می‌خاستم برای بالا بردن شانس قبولی‌ام  در دانشگاه شهرهای دور افتاده را انتخاب کنم، اما او گفت: «دخترم رو تنها چند کیلومتر دورتر نمی‌فرستم.»

من هم فریاد زدم: «شما هیچ‌وقت نفهمیدین من چی می‌خام.»

آخرین باری که دیدمش، کنار میز صبحانه بود. داشت چایش را هم می‌زد وقتی جوابش را دادم دیگر چیزی نگفت. آرام نگاهم کرد. من کیفم را برداشتم و در را محکم بستم.

بعدازظهر، وسط صحبت با دوستانم در کافه، شماره‌ی مادرم افتاد روی گوشی.

بعضی زنگ‌ها صدایشان با بقیه فرق دارد. آدم قبل از جواب دادن می‌فهمد زندگی‌اش قرار است به دو نیم تقسیم شود.

هیچ‌کس نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده. راننده‌ی تاکسی در راه بیمارستان آواز قدیمی‌ای را زیر لب می‌خاند و من تمام مسیر به دست‌هایم نگاه می‌کردم. ناخن انگشت کوچک دست چپم شکسته بود. نمی‌دانم چرا این را هنوز یادم مانده، ولی صدای گریه‌ی مادرم را نه.

لباس‌هایش را ورق می‌زنم.

هنوز بوی سیگارش روی یقه‌ی پالتویش مانده است .

یادم می‌آید که همین پالتو را تا ماه‌ها از جالباسی برنداشتیم. مادرم هر بار از کنارش رد می‌شد چند قطره اشک از چشمانش می‌غلتید. من شب‌ها یواشکی آستینش را به صورتم می‌کشیدم و فکر می‌کردم اگر بو از بین برود، صورتش را هم فراموش می‌کنم.

کمد را می‌بندم. نمی‌توانم.

می‌روم سراغ کشوی میزش. داخلش هنوز پر از خرت‌وپرت‌های همیشگی‌ست؛ باتری‌های قلمی، قبض‌های قدیمی، دکمه، خودکارهایی که نمی‌نویسند. انگار بابا مطمئن بوده یک روز برمی‌گردد و دوباره همه‌چیز  لازمش می‌شود.

عکسی از من و بابا ؛ تابستانی که دوچرخه‌سواری یادم می‌داد.

دستش را از پشت به زین نگه داشته بود و می‌گفت: «نگران نباش، نمی‌افتی.»

و من دقیقن همان لحظه‌ای زمین خوردم که دستش را رها کرده بود.

سال‌ها بعد فهمیدم تمام زندگی همین است؛ آدم‌ها دستشان را رها می‌کنند و ما چند ثانیه دیرتر می‌فهمیم.

روزی که بابا مرد، ساعت مچی‌اش دستش نبود.

این را همان شب فهمیدم. وقتی پرستار پلاستیک وسایلش را داد دستم. کیف پولش بود، کارت ملی‌اش بود، عینکش بود… اما ساعتش نبود.

ساعتی با بند چرمی قهوه‌ای که بیست سال از دستش باز نمی‌کرد.

مادرم گفت لابد توی بیمارستان گم شده.

اما من همیشه فکر می‌کردم بابا قبل از مردنش خودش ساعت را درآورده. انگار خاسته باشد زمان را همان‌جا متوقف کند.

کشوی آخر را که باز می‌کنم، یک جعبه‌ی کوچک می‌بینم. جعبه را قبلن ندیده بودم. گرد و خاک نازکی رویش نشسته.

داخلش ساعت باباست.

همان بند چرمی قهوه‌ای. عقربه‌ها روی چهار و بیست دقیقه مانده‌اند.

زیر ساعت یک پاکت تاخورده هست. با خط خود بابا رویش نوشته:

«برای وقتی که رفتی.»

دستم یخ می‌کند.

روزی که بابا مرد، فکر اینکه دیگر هیچ‌وقت صدایش را نمی‌شنوم، کلافه‌ام می‌کرد.

الان هرچه تلاش می‌کنم صدای بابا را دقیق به یاد بیاورم، نمی‌توانم. فقط تکه‌هایی مانده. سرفه‌اش. خنده‌ی کوتاهش. اسم مرا وقتی آرام صدا می‌زد. اما صورتش هنوز واضح است. مخصوصن لحظه‌ای که خاب بود و همه می‌گفتند تمام شده.

نامه کوتاه است. کوتاه‌تر از آن‌که بشود اسمش را نامه گذاشت.

«می‌دانم از من دلخور می‌شوی.

اما بعضی ترس‌ها ربطی به اعتماد ندارند.

پدرها فقط از لحظه‌ای می‌ترسند که دیگر نتوانند مراقب دخترشان باشند.

اگر رفتی، هرجا که بودی، فقط گاهی یادم کن.»

چند دقیقه‌ایست نشسته‌ام روی زمین. پرده هنوز با باد تکان می‌خورد. صدای بوق ماشین‌ها از خیابان می‌آید. صدای زنگ موبایلم؛ مادرم، که احتمالن  نگرانم شده.

و من ناگهان می‌فهمم تمام این سال‌ها خانه را نفروخته بودیم چون هیچ‌کداممان بلد نبودیم با مرده‌ها خداحافظی کنیم.

روزی که بابا مرد…

می
۱
۰
فهیمه ادبی
فهیمه ادبی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید