عشق را شرح و بیان دیگریست
عاشقی را خود زبان دیگریست
عشق را در دشت و در صحرا بجو
اندر آنجا خود جهان دیگریست
لاله را آتش گرفت از شور عشق
مرغ را از آن فغان دیگریست
عشق را پیدا مکن با عقل خود
عشق را جای و مکان دیگریست
ارجمندا عشق جو از وصل دوست
گرچه وصل او زمان دیگریست
...
خروشان جان بود چون موج دریا
پریشان دل بود چون موی شیوا
نمیدارد دگر تاقت دل من
ز درد عشق او گردیده رسوا
اگر چه عاشقی بسیار صعب است
ندارد دل ولی از عشق پروا
به مثل حال لاله حال این دل
بسی باشد ز شور عشق شیدا
اگر چه ارجمند از عشق لبریز
ولی بر او نشد معشوق پیدا
...
مارا نظر روی تو رسوای جهان کرد
دیوانه بسی مهر تو هر پیر و جوان کرد
درد و غم عشق تو فزون از دو جهان گشت
ممکن نشود شرح غمت گفت و بيان کرد
از عشق تو شیداست بسی لاله به صحرا
زان روی به جان آتش دل بین که عیان کرد
دل خواست نفهمد غم دوری تو را کس
رخسار ولی آتش درد تو عیان کرد
لبریز دل از عشق تو در روز ازل گشت
بیچاره کسی کاو غم عشق تو عیان کرد